.

راه حل

من آتوسا 27 سالمه و الان حدود 5 ساله دارم با شوهرم امیر زندگی میکنم ماجرا بر میگرده به زمانیکه نزدیکای 3 سال از ازدواجمون میگذشت، اولا بگم من و اون زندگی بسیار خوبی داشتیم و داریم خداییش شوهر ایده آل من بود از هر لحاظ ولی متاسفانه مثل همه زن و شوهر هائی که وقتی یه مدت از زندگیشون میگذره یکم برای هم عادی میشن یواش یواش برای ما هم داشت همین اتفاق می افتاد زمانی بود که اول ازدواجمون روزی 3 تا 4 بار در روز با هم سکس داشتیم اما الان چی شده بود هفته ای یک بار که اونم یا من بعضی مواقع پریود بودم یا اون از فرط خستگی خوابش میبرد آخه اون تو یه شرکت حسابداره و معمولا کاراش رو میاره خونه، خلاصه سرتون رو درد نیارم از طرفی من هم بهیچوجه نمیخواستم براش تکراری بشم یعنی فکر کنم هیچ زنی اینو نمیخواد چون ممکن بود یهو آدمیزاده دیگه هرچند عاشق منه ولی بره با یکی دیگه…

 
اینم بگم هم من هم شوهرم از نظر ظاهر هیچی کم نداشتیم هیچ تو فامیل همه ما رو تو زیبائی مثال میزدند و حتما خانوما اینو خوب میدونن که مشکلات شوهر خوش تیپ و خوش قیافه چیه، هر چند امیر اصلا از اون مرد ها نبود که بخواد بره با کسی لاس بزنه یا… ولی خوب گفتم از این آدمیزاد هرچیزی برمیاد دیگه.

خلاصه تصمیم گرفتم تو زندگیم یه تغییری ایجاد کنم تا برام این مشکل پیش نیاد آخه تو چند تا مجله و سایت خونده بودم 98 درصد طلاقهائی که تو ایران صورت میگیره منشا جنسی داره بله شاید براتون عجیب باشه ولی اونجا نوشته بود منشا اصلی مسئله سکسه ولی چون کسی روش نمیکنه بگه تو چیزهای دیگه رخداد میکنه مثلا یکی عدم تفاهم را بهانه میکنه یکی کنار نیومدن با شغل طرفش را و… پس در وحله اول تصمیم گرفتم تا یواشکی از زیر زبونش بکشم که باید چه کار کنم که اون هم به زندگی علاقمند بشه و… ولی چه فایده که حتی یک کلمه هم نتونستم بفهمم. پس از خودم شروع کردم رفتم یه سری لباس سکسی و بدن نما خریدم فیلم سوپر های قدیم (2 سال پیش) هم اوردم و یه روز وقتی از سر کار اومد یکی از اون لباسای سکسی رو براش پوشیدم و بعد از شام هم براش یه فیام سوپر گذاشتم و جاتون خالی یه سکس درست حسابی بعد از چند وقت به روش همون فیلم سوپر با هم داشتیم. اما این موضوع هم فایده نداشت چون بعد از گذشت حودود 3 ماه اینم تکراری شد البته بگم شکست این روش بخاطر خود روش نبود این کار براش تکراری شد چون من تکراری بودم!

 

 
دیگه مونده بودم چه کار کنم از طرفی اوضاع به وضع سابقش برگشته بود، از طرفی امیر هر هفته ناراحت تر ازهفته پیش، از طرفی امیر برای خودم هم داشت تکراری میشد بابا مثلا ما هم آدمیم دیگه نه!!!
تو همین هاگیر واگیر بودم که یهو یه چیزی به فکرم افتاد که نه سیخ بسوزه نه کباب تصمیم گرفتم از یه شخص سومی استفاده کنم، اما چه کسی؟ ممکن بود امیر بعد از یه مدت اصلا ازاون خوشش میومد و دیگه علاقه ای بمن نداشت. اصلا ممکن بود اون شخص سوم از امیر خوشش میومد و من این وسط هرز میرفتم و اون اتفاقی که من با این کارا میخواستم جولوش رو بگیرم نا خود آگاه میوفتاد، پس باید یکی رو پیدا میکردم که مثل کبریت بیخطر باشه، ساناز آره ساناز بهترین انتخاب بود، ساناز دوستم بود اون یه بار با یه پسر بقول خودش خیلی خیلی مایه دار آشنا میشه و برای اینکه طعمه از تور در نره ظرف 3 ماه با هم عقد میکنن ولی چون اصولا شوهرش آدمه هیزی تشریف داشتن به تفاهم نمیرسن و یک روز ساناز خانوم میبینه بله شوهرش در رفته آلمان و دست ساناز که واقعا هم ناز بود رو گذاشته تو پوسته گردو الان هم که با پدر مادرش زندگی میکنه تو کارای شکایت و شکایت کشی از شوهر فراریشه تا بلکه بتونه حداقل مهریه رو از خانوادش بگیره، بگذریم ساناز بهترین انتخاب بود چون اولا از خودش شنیده بودم که با شوهر قبلیش قبل از ازدواجشون چند بار سکس داشتن از طرفی برای من و امیر هم مشکلی پیش نمیومد چون اون از امیر 3 سال و از من 4 سال بزرگتر بود از طرفی اونطور که میگفت قرار بود بره پهلوی شوهر عمش تو شهرستان کار کنه این بود که من ساناز رو برای این کار انتخاب کردم، اما نباید عجولانه اقدام میکردم چون شاید اصلا ساناز حاضر به انجام چنین کاری نمیشد هرچند که با این کارش به کسی خیانت نمیکرد، در ضمن من یه بوهایی هم برده بودم که مثل اینکه با کسی پنهانی رابطه هائی داشت، از امیر هم تا حدی خیالم راحت بود چون تو اون فیلم سوپر هایئ که با هم میدیدیم هرجا دو یا سه تا زن با یه مرد سکس داشتن ایشون چشاش گرد میشد و کیرش هم راست تازه برای من هم توضیح میداد شاید هم با این کارش از من همین درخواست رو داشته ولی حیونی از اونجائیکه واقعا مرد درستی بود روش نمیشده بمن بگه، اینم از امیر، خوب من هم که دیدم به قول معروف من راضی امیر هم راضی ساناز هم راضی پس کون لق ناراضی!!!

 

 
ولی باز هم احتیاط کردم، یه روز گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به ساناز و دعوتش کردم با من و امیر بریم خیابون، چون ساناز از دوستای دوران دانشگاه من بود بنا براین امیر تا اون موقه ندیده بودش جاتون خال با هم رفتیم خیابون و بعدش هم پارک و تو پارک هم من جلوی اونها چند تا جک نیمه سوپر گفتم تا واکنش این دو تا رو ببینم که دیدم، هیچ کدوم هیچ واکنشی نشون ندادن و سه تائی با هم خندیدیم این شد که خیال من بیشتر راحت شد، بعد از اون هم باز هم چند بار با هم سینما و… رفتیم من هم چند بار ساناز رو صبحها که امیر سر کار بود دعوت کردم خونمون این موضوعها یه دو ماهی طول کشید تا اینا با هم کاملا آشنا شدن تا جائیکه بجای فامیل اسم کوچیک همو صدا میکردن و سر بسر همدیگه هم میزاشتن ولی مادبانه تا اینکه یه بار به امیر گفتم که میخام ساناز رو برای شام دعوت کنم خونمون، اون هم مخالفتی نکرد.
حالا برنامه دیگه داشت به جای حساسش میرسید، اون شب دقیقا یادمه اتفاقا شب جمعه بود من کلی بخودم رسیدم یه لباس بدن نما هم پوشیده بودم امیر معمولا تا میرسید خونه ساعت هفت بود ساناز رو ساعت چهار دعوت کرده بودم و چون میدونست کسی خونه نیست اونم لباس باز بوشیده بود تا ساعت 6 شام و… رو آماده کردیم البته منم به امیر زنگ زدم و ازش خواستم یه نیم ساعتی زودتر بیاد خونه، وقت کارمون تموم شد ساناز رو به دیدن یه فیلم دعوت کردم، اول میخواستم یه فیلم تمام سوپر بزارم ولی ریسک نکردم و یه فیلم نیمه سوپر گذاشتم و جفتی دراز کشیدیم جلو تلویزیون، تا فیلم شروع شد و ساناز فهمید موضوع فیل از چه قراره بهم گفت نکنه امیر بیاد من هم نگاهی به ساعت کردم و گفتم نترس هنوز یک ساعت دیگه مونده

 

 

شروع به دیدن فیلم کرده بودیم و جفتی تو کف بودیم و هیچی نمیگفتیم که امیر یهو در زد و اومد تو، ساناز یو هول کرد و با تته پته سلام داد ولی من که میدونستم امیر زودتر میاد رفتم و اول با شهوت جلو ساناز بوسیدمش و بعد هم کیفش رو گرفتم و باهاش رفتم تو اتاقش بعد هم برگشتم پیش دوستم، ساناز گفت بابا این شوهرت چرا اینقدر زود اومد من نه لباسم رو عوض کردم نه سرو وعضم رو تازه آبرومون هم رفت فیلم رو دید و… ، با آرامش بهش گفتم نه بابا فیلم رو که تو سری زدی رو پاز خیالت راحت باشه اون الان باید کارای ادارش رو انجام بده تا یه 2 ساعتی هم نمیاد پیشمون و فلیم رو پلی کردم و دوباره به دیدن فیلم ادامه دادیم منتها با صدای کم.
امیر هم بعد از اینکه لباساش رو دراورد و من براش چای بردم طبق روال گذشته شروع کرد به انجام کارهاش تو اتاقش من هم در را نیمه بستم و اومدم نشستم کنار ساناز برا دیدن ادامه فیلم، لازم بذکر که بگم اتاق کار امیر جوری قرار داره که میتونه تلویزیون رو ببینه ، فیلم که تموم شد به ساناز گفتم بیا بریم تو اتاق خوابمون تا اونجا با هم صحبت کنیم که اگه احیانا امیر هم خواست از اینجا رد بشه خجالت نکشه، پس با هم رفتیم رو تختمون و دراز کشیدیم حالا مونده بودم از کجا شروع کنم باید تا آتیش حشریت هر سه مون خاموش نشده بود یه کاری میکردم این بود که رو به ساناز کردم و گفتم تو موهای کست رو چجوری اصلاح میکنی و از اینجور حرفا بعد هم بهش گفتم میخوای موهای کس منو ببینی آخه من بقول امیر پورفسوری زده بودمشون و درراوردم و بهش نشون دادم اولش خجالت میکشید بهشون دست بکشه ولی من با اعتماد بنفس بهش گغتم نترس نمیخوردت بشون دست بزن.

 

 

و اون دست کشید به موهای کس من دستش رو از بالا آورد یواش یواش پایین تا نزدیک لب کسم که یهو با یه دستم، دستش رو گرفتم و گزاشتم رو چچولم یهو تعجب کرد و یه نگاهی بمن و کسم و دستش انداخت تا سرش رو آورد بالا با اون یکی دستم سینش رو گرفتم و لبام رو گزاشتم رو لباش و شروع به خوردن و مالیدن کردم اولش بی حرکت بود شاید شکه شده بود ولی بعد از 20 تا 30 ثانیه اونم شروع کرد به خوردن لبای من وقتی این واکنش رو از اون دیدم متوجه شدم که اون هم منو پذیرفته این بود که دستم رو آروم آروم بردم سمت شلوارکش و از اونجا دستم رو کردم لای کسش و شروع کردم به مالیدن چچولش، حالا لبامون روهم بود و جفتی داشتیم چچوله همو میمالیدیم که من لباس و سوتینم رو درآوردم و اون یکی دست ساناز رو گذاشتم رو پستون گرمم و با دست دیگم لباس ساناز رو دادم بالا یعنی میخام دستم رو بزنم به پستونات اون هم خودشت لباساش رو دراورد حال جفتمون لخت بودیم بعد من ساناز رو برگردوندم تا خودم بخوابم روش و حالا لبامون رو لب هم بود و کسامون رو داشتیم بهم میمالیدیم نمیدونید چه حالی داشت اولین تجربه لزبینی من بود و واقعا شگفت آور اصلا با سکس با شوهرم قابل مقایسه نبود نه اینکه بگم این از اون بهتر بود یا بدتر نه با هم خیلی تفاوت دارن.
حالا وقت اون شده بود تا امیر را بکشم به این جریان این بود که بی مقدمه صداش کردم و با صدای بلند گفتم امیر جان یه لحظه میای طرز کار اینو به ساناز نشون بده، امیر گفت چیرو گفتم تو بیا، یهو ساناز از من فاصله گرفت گفت چیکار کردی با دست آروم جلوی دهنش رو گرفتم و گفتم هیچی نگو الان میفهمی احساس کردم یکم ناراحت شد ولی مطمئا بودم تا چند دقیقه دیگه هممون خوشحال میشدیم.

 

 
یهو امیر در زد، گفتم بیا تو در رو که باز کرد یهو جا خورد چشماش داشت از حدقه بیرون میزد نمیدونست باید چکار کنه منو ساناز رو لخت رو هم میدید، شاید هم ترسیده بود بهش گفتم بیا تو عزیزم ساناز از خودمونه جفتی بهم خیره شده بودن نمیدونم از شرم بود یا از حشریت یا… دوباره بهش گفتم بیا وقتی اومد جلو سریع شلوارش رو کشیدم پائین و کیر راست شدش رو گذاشتم تو دهنم و شروع کردم به ساک زدن بعد نگاهی به ساناز کردم و به شوخی بهش گفتم بیکار نشین بیا جلو، وقتی اومد جلو دست امیر رو گرفتم و گذاشتم رو سینه ساناز و بعد از چند ثانیه دیدم ساناز بلند شده و داره از امیر لب میگیره من هم که داشتم کیر و تخم امیر رو میخوردم، دستم رو از لاپای ساناز رد کردم و چچولش رو گرفتم و شروع کردم به بازی کردن باهاش سه تامون تا سر حد دیوانگی حشری شده بودیم، که یهو امیر خم شد و دست کرد زیر بغل منو منو خوابوند رو تخت منم که متوجه شدم میخواد بکنه تو کسم سری کاندوم تاخیری رو که زیر بالش گذاشته بودم درآوردم که بهش بدم که یهو ساناز کاندوم رو از دست من قاپید و با دندونش پارش کرد و بعد آروم آروم کشید رو کیر امیر من که این صحنه رو دیدم متوجه شدم که ساناز با این کارش داره میگه منم میخوام پس من هم نشستم و شونه های ساناز رو گرفتم و خوابوندمش رو تخت بعد هم امیر آمد و آروم آروم کرد تو کس ساناز بعد هم کشیدش لبه تخت طوریکه خودش وایساده بود رو زمین و داشت میکرد تو کس ساناز بعد با نگاهش بمن گفت بیا، پیش خودم گفتم آخه کجا دیگه جائی نموده با این حال رفتم و متوجه شدم که میگه بخوابم رو ساناز و ازش لب بگیرم و پاهام رو بزارم رو شونه های امیر که وایساداه بود اینجوری من داشتم از ساناز لب میگرفتم امیر داشت میکرد تو کسش در عین حال داشت کس منو هم از پشت میلیسید چون وقتی پاهام رو رو شونش گذاشته بودم کسم اومده بود جلوی دهن امیر وای نمیدونید چه لذتی داشت پیش از این هم امیر کسم رو خورده بود ولی این یه چیز دیگه بود

 

 

داشتم دیونه میشدم ولی چون به کمرم فشار میومد رفتم کنار وقتی من اومدم کنار امیر برای اینکه بی انصافی نکرده باشه جفتمون رو گذاشت کنار هم و جفتی به سمت امیر که هنوز بیرون تخت وایساده بود قمبل کردیم و اون از پشت اول کرد تو کس من در این حال با دستش داشت میکرد تو کس ساناز و صدای آه و اوه هممون رفته بود آسمون بعد از چند تا تلنبه زدن کیرش رو از تو کس من درآورد و کرد تو کس ساناز و اینبار با دستش با کس من بازی میکرد این کار رو چند باری انجام داد در این موقع منو برگردون و از جلو گذاشت تو کسم ساناز هم شروع کرد به خوردن لبام با دستش هم داشت با چچولم بازی میکرد این حالت رو واقعا نمیتونم براتون توصیف کنم تا خودتون تجربه نکنین نمیفهمین چی میگم واقعا داشتم از شهوت منفجر میشدم این زمان بود که احساس کردم این حالت هدیه ای از طرف امیر و ساناز بخاطر اینهمه سعی و تلاش من برای رسوندن این دوتا بهم بود نمی دونم شاید هم اتفاقی بود و من اینجور برداشت کردم، تو همین فکر و خیالات بودم که امیر یهو گفت پاشید پاشد و ما یهو کنار کشیدیم بله آب امیر میخواست بیاد که یهو کاندوم رو دراورد و آبش رو پاشید رو بدن منو ساناز و هر سه خندیدیم.

 

 
اینجا من فکر کردم دیگه تموم شد اومدم بلند شم که امیر گفت کجا خانوم خوشگله باش هنوز کار داریم، و بعد با دستمال کاغذی کنار تخت اومد و بدن منو ساناز رو تمیز کرد بعد هم کمر ساناز رو گرفت و انداخت رو بدن من ، من هم که هنوز ارضاء کامل نشده بودم شروع کردم به لب گرفتن از ساناز و سینه هاش رو هم با سینه های خودم منطبق کردم حالا جفتی کاملا رو هم خوابیده بودیم که یهو احساس کردم یه چیزی داره با چچویم بازی میکنه متوجه شدم امیر از پشت داره با زبونش میکنه تو کس من و از طرفی با انگشتش هم تو کس ساناز میکنه چون صدای آه و اوه اون هم بلند شده بود و این کار را هم هی تعویض کرد اینقدر کسمون رو خورد تا هر دومون ارضا شدیم اینو بعدا از ساناز پرسیدم که کی ارضاء شده و دیدم که از نظر سکس شباهتهای زیادی بهم داریم.

 
خلاصه اون شب بیاد موندنی ترین شب زندگیمه حتی از شب زفاف هم برام شیرینتر بود، الان هم که 2 سال از اون ماجرا میگذره حدودا هر یکی دو ماه یک بار ساناز میاد خونه ما و همین برنامه پیاده میشه اما همیشه با سبک و روش جدید راستی یا یادم نرفته بگم ساناز هم چند ماهه پیش تونست طلاقش رو غیابی از شوهرش بگیره و مهریش را همچنین برای شیرینیش هم ما رو دعوت کرد ویلای عموش تو شمال جاتون خالی اونجا نمیدونید چقدر حال کردیم که اگه وقت داشتم یه بار هم اونو براتون مینویسم.
ولی جالب اینه که تو این مدت دیگه امیر اصلا نه ناراحته نه بهونه میگیره تازه بیشتر هم میتونه منو و خودش را ارضاء کنه ایشالا شما هم بتونید این لذتی رو که من دارم از زندگی با شوهرم میبرم ببرید.

اولین باری که کون دادم

 

سلام به همه دوستای گلم نیما هستم ۱۹سالمه از مشهد داستانی که میخوام تعریف کنم زمانی بود که ۱۷ساله بودم و اولین کونی که دادم به پسر همسایه مون که ۱۶ساله بود مربوط میشه راستش من به پنچ نفر بیشتر کون ندادم ولی به این پنچ نفر زیاد کون دادم و همه شون هم یا هم سن و سال خودم بودن یا یکی دو سال ازم کوچکتر بودن حقیقتش این پنچ نفر الان طبق شرایطی که واسه و من و اونا بوجود اومده دیگه باهام نیستن و الان دارم دنبال یکی تقریبا هم سن و سال خودم باشه یا ازم کوچکتر باشه و از همه لحاظ رو فرم باشه میگردم. من دوس ندارم طرف مقابل مو بکنم حتی اگه از همه لحاظ خوشکل باشه همین که بامرام باشه واسم بسه خلاصه بریم سراغ اولین کونی که دادم رضا پسر همسایه مون اون زمان ۱۶ساله بود و اکثرا با هم بودیم من یک سال ازش بزرگتر بودم باوجودی که ازش بزرگتر بودم ولی از سکس و گی هیچی سرم نمیشد و همه این چیزا رو رضا بهم نشون داد یاد داد و از همه مهم تر روی من انجام داد واسم تجربه خوبی بود چون رضا باوجود سن کمش ولی خوب کارشو بلد بود

 

 

جریان از اینجا شروع میشه که رضا اومد خونمون اون روز بر حسب اتفاق هیشکی خونمون نبود رضا به بهانه اینکه حوصله اش سر رفته اومد خونمون ولی وقتی شنید کسی خونمون نیس با همون لباسای راحتی اومد تو خونمون چون قبلش اگه کسی خونمون بود میرفت لباساشو عوض میکرد. راستش من اکثرا دوس دارم لباسای تنگ وچسب بپوشم جوری که کونم بزرگی و حتی لای کونم دقیقا مشخص بود و چون کیرم کوچک بود و هس زیاد برچستگی نداره تو خونه کسی بهم گیر نمیده رضا هم مثل شلواری که داشتم پاش بود ولی چندان تنگ و جست نبود ولی برجستگی کیرش کاملا مشخص بود حتی وقتی بیشتر دقت میکردم سر کیرشو قشنگ میشد دید این کنجکاوی من باعث شد که رضا دقیقا متوجه بشه من کجاشو دارم دید میزنم واسه همین رضا یه نقشه ای کشید که خیلی زیرکانه بود رضا رفت دستشویی بعد چند دقیقه ای که گذشت منو صدا زد رفتم دم در دستشویی گفتم چیه؟ گفت شلوار با شرتم خیس شده واسم زیر شلواری میاری؟ برحسب اتفاق مامانم همه زیرشلواری هامو شسته بود و چندتا شرت داشتم که همشون تنگ و جسب بودن رو واسش بردم وقتی بهش دادم گفت این چیه؟ گفتم همینو تنها داشتم چند لحظه مکث کرد و گفت نه بابا اتفاقا خیلی خوبه عالیه پوشید و اومد بیرون جلوم وایستاد چه کیر بزرگی داشت از روی شرت اونم خوابیده رضا گفت چیه؟ نکنه شرت آبجی تو آوردی؟ گفتم نه بابا مال خودمه گفت پس چی دیدی که نگات رو شرته یه هویی از دهنم بیرون افتاد توش چیه؟

 

 

رضا هم که منتظر حرفم بود کشید پایین گفت کیرمه دیگه وای داشتم تعجب میکردم با یکسال ازم کوچکتر بود ولی کیری خوش تراش سفید و تقریبا ۱۷سانتی بود ولی کیر من که نمیشه اسمشو کیر گذاشت ۱۰سانته و باریک رضا کشید بالا و گفت اینجا نمیشه بریم تو اطاقت رفتیم تو اطاق خیلی دوس داشتم کیرشو تو دست بگیرم و لمس کنم دلو زدم به دریا و گفتم میذاری بهش دست بزنم رضا گفت چرا که نه ولی یه شرط داره گفتم چیه گفت رو تخت به شکم بخواب گفتم میخوای چیکار کنی گفت کاریت نباشه هر چی میگم گوش کن و انجام بده قول میدم بهت خوش بگذره منم که حس کنجکاوی بهم دست داده بود و یه جورای به قول بچه ها بدجور حشری شده بودم خودمو در اختیارش گذاشتم و هر چی می گفت واسش انجام میدادم روی تخت به شکم دراز کشیدم رضا اومد و پیرهن مو آروم آروم درآورد جوری پیرهن مو درآورد که تحریک کننده بود و منم خوشم اومد رضا شروع کرد به ماساژ دادن عالی داشت ماساژم میداد بعد چند دقیقه ای به روش قبلی زیر شلواریمو به صورت تحریک کننده ای ازپام درآورد و شروع کرد از کمر به پایین به ماساژ دادن عالی داشت اینکارو میکرد خیلی خیلی خوشم اومده بود بعد چند دقیقه ماساژ دادن پایین بدنم رفت سراغ شرت و کونم ماساژ دادن کونمو روی شرت شروع کرد جالب بود والا دیگه واسم عالی بود راستش بدن من نرم کم مو سفید و کمی هم شکم دارم. شرتمو از پام درآورد و بعد از کمی ماساژ دادن لای کونمو از هم باز کرد و شروع کرد به لیسیدن کونم وای داشتم بال در میآوردم عالی بود کارش بعد از خوردن و لیس زدن همه جای کونم با انگشتش شروع کرد به بازی کردن با سوراخ کونم طوری اینکار رو انجام میداد که بجای اینکه درد بکشم خوشم میومد و لذت میبردم با این طرز بازی کردنش احساس میکردم کونم باز و گشاد شده رضا منو به کمر خوابوند و کیرشو آورد کنار دهنم و گفت بخور گفتم بلد نیستم گفت بذار تو دهنت بدون اینکه دندونات بهش بخوره تو دهنت عقب و جلوش کن منم شروع کردم واسش انجام دادن چندان بلد نبودم ولی رضا خوشش میومد بعد از چندبار واسش خوردم دوباره منو به شکم خوابوند و دوباره شروع کرد با انگشتش بازی کردن با سوراخ کونم

 

 

بعد انجام دادن اینکار کیرشو گذاشت دم سوراخ کونم یه حس خوبی داشتم سرکیرشو آروم هل داد به سمت سوراخ کونم سرش رفت تو یه سوزی داشتم ولی حس دیگه ام باعث شد درد و سوزی حس نکنم آروم آروم و با حوصله کیرشو روانه کونم میکرد علاوه بر دردش احساس خوبی داشتم که واقعا توصیف نشدنی هستش کیر رضا تا وسط رفته بود تو کونم و منم داشتم لذت میبردم کم کم کیر رضا تا ته رفته بود تو کونم که منم کاملا حس میکردم کیر رضا رو کیر رضا که تا ته توی کونم بود چند لحظه ای همونجا نگه داشته شده بود و بعد شروع کرد به تلمبه زدن آروم تلمبه میزد و بسیار دوس داشتنی و عالی بود رضا حدود ده دقیقه داشت کونمو میکرد دقایق آخر بود که تلمبه زدن رضا تندتر شد واقعا این لحظه واسم عالی بود و توصیف نشدنی بعد از تلمبه زدن تند رضا احساس کردم تو کونم گرمای شدیدی حس کردم و رضا که تلمبه زدناش تموم شده بود و بدون مکث روم دراز کشیده بود رضا بعد از کردن حسابی و عالی من کیرشو درآورد و به کمر رو تخت دراز کشید.
بعد این ماجرا چند بار با رضا سکس داشتم که همشون واسم جالب و مثل قبل بود البته چهار بار دیگه ای که داشتم رو نباید فراموش کنم که اونا هم هر کدوم از بقیه جالب تر و زیباتر بود اگه دوستان با نظراشون استقبال کنند داستان های بعدمو و عکس ها و کلیپ هامو واستون میفرستم. نظر شما باعث دلگرمی به بهتر دادن من و کیفیت داستان ها میشود.

نوشته:‌ نیما

اولین سکس ساناز

 

یه کم برام سخته اما میخوام بگم چون تاحالا راجع بهش با هیچکی صحبت نکردم.17 سالم بود ,اولین بارم بود که با یه پسر دوست شده بودم,از من 12 سال بزرگتر بود و کاملا منو مث موم تو دستاش گرفته بود چون با تجربه بود , اما من خیلی بی تجربه ولی خوشگل و خوش هیکل بودم ,قد بلند وپوست سفید با صورت خیلی زیبا,خیلی اروم و سربزیر بودم ,صادقانه بگم به خاطر موقعیت مالی و اینکه خیلی ساده بودم مخمو زده بود و من احمق هم فکر میکردم عاشقشم,خواهرام که ازم بزرگتر بودبا اینکه با دوست پسرش نامزد کرده بود اما بدجور منو می پاییدکه با کسی دوست نشم تا به قول خودش برم دانشگاهو چشمو گوشم وا شه و از این حرفا ,اما یکی مث من هم وقتی فکر کنه عاشق شده راه فرارو واسه قرار پیدا میکنه و کلاسهای کنکور بهترین بهونه……کلاسهارو میپیچوندم میرفتم خونه ش…… هر جور باهام ور میرفت نمیتونست راضیم کنه به سکس .حقیقتش دلم میخواست اما مث سگ میترسیدم, از خانوادم خواهرم حتی تو تصوراتم از حاملگی, فقط لب و گردنمو میخورد و با سینه هام ور میرفت اما دستش که میرفت طرف شورتم از ترس در میرفتم,دروغ نگم تحریک میشدم خودمو خیس میکردم اما ترس از دست دادن پرده بکارت و درد کشیدن و بعدش خانواده ………..

 

 

بلاخره یه روز راضیم کرد واسه تولدش با یکی دوتا از دوستاشو دوست دختر هاشون بریم چالوس, بماند که چه دروغ هایی گفتم به خانوادم که اجازه دادن دو روز واسه درس خوندن برم خونه دوستم و از این حرفا ……6 نفر بودیم و سه تا اتاق خواب واولین بارم بود که تو همچین جمعی بودم یه جورایی بهم خوش میگذشت,سردم بود تو بهمن ماه بود ویلا هم سرد بود, منم اونجا واسه بار اول ودکا خوردم ,گفت بخور گرم میشی و با مزه یواش یواش چند پیک داد به خوردم,خوابم گرفته بود رفتم تو اتاق زیر پتو .مست بودم بیحس ولی هشیار.اومد بغلم خوابید ,نمیدنم چقد گذشت باهم حرف زدیم همو بوسیدم دوسش داشتم و احساس فوق العاده خوبی از اینکه باهاشم.البته الان حس میکنم یه جورایی جو گیر هم شده بودم,خلاصه شروع کرد به لب گرفتن ولیسیدن گردنم,وقتی زبونشو کرد تو سوراخ گوشام داشتم بیهوش میشدم از شهوت و هیچ مقاومتی نکردم که لباسامو در بیاره ,اون با تجربه وبلد بود و داشت تحریکم میکرد .یادمه وسط حرفاش میگفت امشب دخترک من خانم میشه ….رفت رو نوک سینه هامو دیگه حس کردم دارم منفجر میشم انگشتشو اونجام حس میکردم که بازش میکنه و میمالونه . نیم ساعتی اینکارارو کرد تا مطمعن شد دیگه اماده م تا اومد وسط پاهام وگذاشت روش و اروم گفت مال من میشی؟ من مست جو گیره حشریه خیسم گفتم اره عشقم ….نامردی نکرد تو یک ثانیه فشارش داد و کرد تو.تمام تصوری که از دردش داشتم درست بود داشتم از درد بالا میاوردم ,دهنمو گرفته بود که جیغ نکشم و با تمام قدرت میکرد تو فشار میدادو میگفت چقدر تنگه یه ده دقیقه یه ربعی ای که کرد ابش اومد و ریخت همون تو بعد دستمال اورد اب و خونابه رو تمییز کرد.

 

 

منم وحشت زده از درد و ترس حاملگی با دهن بسته گریه میکردم واونم تند و تند منو میبوسید و میگف نترس کوچولو, اون شب تا صبح دوبار ه دیگه منو کرد و یادم داد چه جوری ارضا بشم و ماجرا از همین جا شروع شد , لذت سکس و ارگاسم و تجربه حالت های جدید خواهرم حق داشت از درس افتادم و نرفتم دانشگاه چون از اون روز به بعد دیگه تمام کلاس هارو میپیچوندم که برم بهش بدم , وقتی از پشت هم منو کرد و دو سه سالی گذشت و خبری از ازدواج نشد ازش جدا شدم …..خیلی اذیت شدم حس بدی نسبت به خودم داشتم .بعدش با هرکی دوست شدم بهش نه نگفتم و خودمو غرق سکس کردم ,تو ماشین دادم تو استخر , تو جنگل ,به بابای 65 ساله ی دوستم به پسر خاله م به پسر متولد 70 و خلاصه …..به خودم قول دادم دیگه عاشق نشم و فقط با مردا حال کنم.الان دیگه بزرگ شدم و کسی منو نمیپاد , واسه دادن دیگه به کسی دروغ نمیگم ……..اما هیچوقت به دروغ به کسی نمیگم دوست دارم…….

نوشته: ساناز

بانوي رنگ ها

 

1
در شيشه اي بزرگ باز شد. جوان بلند قامت و نه چندان شيک پوشي به درون سالن ورودي قدم گذاشت. به گوشه ي انتهايي و سمت راست سالن، جايي که شبيه يک بوفه براي صرف صبحانه بود نگاه کرد. جوان ديگري در حال نوشيدن چيزي بود که به نظر مي رسيد چاي باشد. او کوتاه قد و چهارشانه بود، چشمانش برق خاصي داشت و زيرک به نظر مي رسيد. جوان بلند قامت با ديدن او لبخندي مسخره زد در حالي که اصلن از ديدن او خوشحال نبود. آقاي ک از همان اولين روز انتخاب آقاي ب به عنوان مدير بخش تبليغات شرکت با خود عهد کرده بود که او را نابود کند و پست او را، که در واقع حق خودش مي دانست تصاحب کند. آقاي ب هم به هيچ وجه چشم ديدن آقاي ک را نداشت.
جوان بلند قامت خود را به بوفه رساند و به جوان کوتاه قامت که ما نامش را نمي دانيم سلام کرد. ما حتا نام جوان بلند قامت را هم نمي دانيم، اصلن داستان ما روايتي از يک دنياي راز آلود است و در اين داستان اسرار آميز ما حق استفاده از هيچ اسمي را نداريم اما جوان بلند قامت را آقاي ب و جوان کوتاه قد را آقاي ک مي ناميم. آقاي ک با لحن نيش داري که توهين آميز تر از آن ممکن نبود به آقاي ب گفت:
- رياست دقيقن چه حسي دارد؟
- نميشود توصيفش کرد. فقط.. فقط اميدوارم يک روز تجربه اش کني.
و البته آقاي ب يک روز را با تاکيد خاصي بيان کرد، انگار که آن روز خيلي هم نزديک نباشد.

2
آقاي ک در اتاق خود که حداقل 5 برابر از اتاق آقاي ب کوچک تر بود و تازه پنجره هم نداشت ايستاده بود و داشت با تلفن با دوست دخترش که البته همه جا او را همسر آينده ي خود معرفي مي کرد ( والبته همه مي دانستند که رابطه ي آن ها چندان هم جدي نيست) حرف مي زد. شايد نتوان صحبت هايشان را عاشقانه دانست مگر اين که شما عبارات پنجاه درصد از حقوق شش ماه آينده، يا چيزي در مورد استفاده از خانه باغ بيرون شهر يا توصيه هايي در مورد نهايت لذت را عاشقانه بدانيد. آقاي ک خيلي جدي و دقيق چيزهايي را به دوست دخترش گوشزد مي کرد، خيلي آهسته اما محکم.

3
آقاي ب اما در دفترش نشسته بود، حتي نسيم خنکي که از پنجره به داخل مي وزيد و صورتش را نوازش مي کرد هم باعث نمي شد غر زدن هاي همسرش از پشت تلفن يا شکايت هاي بي مورد رييس شرکت در مورد کاهش محبوبيت محصولاتشان را فراموش کند. انگار او به مردم گفته بود محصولاتشان را دوست نداشته باشند. درست است.. او مدير بخش تبليغات بود اما حتي تبليغات هم نمي تواند يک محصول بد را به يک محصول خوب تبديل کند. شايد بهتر بود رييس به جاي آن همه داد و بيداد کردن فکري به حال کيفيت محصولاتش مي کرد تا اصلن نيازي به تبليغات نباشد. البته آقاي ب خيلي خوب مي دانست که کيفيت محصولات نسبت به گذشته کمتر نشده، حتي محبوبيت محصولات هم کم نشده بود، مسئله ي اصلي اين بود: رييس شرکت مي خواست به او هشدار بدهد که مبادا اشتباهي از او سر بزند، چون هيچ کس يک اشتباه را که منجر به کاهش محبوبيت محصولات شود تحمل نمي کند. البته وجود يک گزينه ي جايگزيني مناسب که هر روز از او پيش رييس بدگويي مي کرد هم بي تاثير نبود، آقاي ک.

 
در واقع اين اولين بار نبود که رييس شرکت اصطلاحن به او گير مي داد و همين آقاي ب را کاملن نگران کرده بود. مثل اين که رييس دنبال بهانه اي براي اخراج او باشد. همسرش نيز بيشتر از هميشه از او فاصله گرفته بود، مدت ها بود که يکديگر را نبوسيده بودند و آقاي ب حتا به ياد نمي آورد کي آخرين بار با همسرش سکس داشته است. همه چيز شبيه يک فاجعه ي تمام عيار بود. فقط کافي بود يک اشتباه از او سر بزند، حتمن کارش را از دست مي داد و البته همسرش هم قطعن از او جدا مي شد. ديگر نمي توانست فضاي دفترش را تحمل کند. بي توجه به آواز دلنشين بلبلي که روي شاخه ي درخت بلند و قديمي پشت پنجره نشسته بود از دفترش خارج شد در حالي که اصلن نمي دانست چه روز پر ماجرا و اسرار آميزي در انتظار اوست.

4
ب خود با به بار قديمي انتهاي خيابان رساند. پرنده هم چنان آواز مي خواند، خنکاي نسيم هم چنان مي وزيد اما ب کماکان به آن ها توجهي نداشت، او حتي زن جواني که تا بار تعقيبش کرد را هم نديد.
ب يک شيشه مشروب سفارش داد و در حالي که به سمت يک ميز خالي مي رفت با نامزد آقاي ک روبرو شد که ما در اين دنياي راز و ماجراهاي پشت پرده از نام او هم اطلاعي نداريم با اين حال اين زن جوان را بانوي سفيد مي ناميم. ب سلام کرد.

 
- سلام
- سلام.. اينجا چه کار مي کنيد؟
ب شيشه ي مشروب را به او نشان داد و گفت:
- معمولا روزها مشروب نمي خورم مگر اين که شب روز را بلعيده باشد.
بانوي سفيد لبخندي زد و قوطي نوشابه اش را بالا گرفت، هر دو سر يک ميز خالي نشستند.
بانوي سفيد به زودي سر صحبت را باز کرد، از روز بد ب و حال همسرش پرسيد. ب هم خيلي مختصر از ناراحتي اش از رييس شرکت و رابطه ي شکننده اش با همسرش گفت اما از آقاي ک حرفي نزد. عجيب تر اين که بانوي سفيد هم اصلن صحبتي از نامزدش ک به ميان نياورد. انگار دو دوست قديمي بعد از مدت ها يکديگر را در مکان آشنايي ديده باشند.
يک ساعت بعد نيمي از بطري ب و نوشابه ي بانوي سفيد که اکنون به خاطر لحن کاملن تحريک کننده ي صدايش مناسب تر است او را بانوي صورتي بناميم تمام شده بود. ب در آسودگي مستانه اي به سر مي برد و کاملن مبهوت زيبايي و دعوت نهفته در صداي بانوي صورتي شده بود. اما بانوي صورتي او را به چيزي دعوت مي کرد؟ حتي مرد ساده لوح و ضعيفي مثل ب هم بايد فرق بين ناز و کرشمه ي عمومي زنان و چشمک مخصوصي که با آن کسي را به ميهماني برهنگي دعوت مي کنند را بفهمد. پس با خود گفت: هيچ چيز بهتر از هم آغوشي با نامزد دشمن نيست. بدين ترتيب مي توانست به خاطر همه ي شرارت هاي ک از او انتقام بگيرد و البته با خيانت، لذتي که همسرش مدت ها از او دريغ کرده بود را به دست مي آورد. اما آيا بانوي صورتي واقعن او را به چنين ضيافت باشکوهي دعوت مي کرد؟

5
جواب قطعن مثبت بود. زيرا يک ساعت بعد آقاي ب و بانوي صورتي به خانه باغي در حومه ي شهر رفتند. مدتي را زير آلاچيقي که در ميانه ي حياط بود گذراندند، مستي از سر ب پريده بود و بيش از پيش خود را آماده ي حضور در ضيافت سينه و ران و مابين آن مي ديد، چنان که مي خاست لباس هاي بانو را بدرد و خود را به راز پنهان ماجرا برساند اما پيش از آن که دستش به ران هاي کشنده ي بانوي صورتي برسد، بانو برخاست و او را به صرف ناهار دعوت کرد. آن ها با خود چيزي نياورده بودند، اما ناهار را چه کسي و کي درست کرده بود؟ ب نمي دانست و اصلن هم به آن فکر نکرد، او فقط به فکر خوردن سينه هاي بي تاب بانوي صورتي بود.

 
بعد از صرف ناهار ب در حالي که هر دو روي مبل راحتي روبروي يک تابلوي نقاشي نشسته بودند باز هم سعي کرد به بانو هجوم ببرد، اين بار از موضعي ديگر. در حالي که دستانش به سمت پستان هاي نه چندان برجسته ي بانوي صورتي مي رفت باز هم بانوي صورتي مانع شد. آيا او دوست نداشت کسي پستان هاي نه چندان بزرگش را لمس کند؟ آيا مردان هميشه به پستان هاي بزرگ و گرم و نرم واکنش نشان مي دهند؟ راستي کدام معيار اندازه ي مناسب پستان يک زن را مشخص مي کند؟ پستان هاي بزرگ تر، زنانگي بيشتر، اما اگر پستان ها بيش از اندازه بزرگ باشند مردانگي نهفته در وجود زن زير فشار پستان ها له مي شود، تعادل شخصيت از دست مي رود، اما معيار اندازه ي مناسب چيست؟ هر چه که هست، بانوي صورتي از لمس پستان هايش ناخرسند نيست فقط مي خاهد رود خاهش را پشت سد انتظار به درياي تمناي وحشيانه اي تبديل کند و دريا به وقت طوفان چه قدر هولناک است.
بانوي صورتي انتظار را پشت نقاب مکالمه اي که سراسر بوي شهوت و تمنا از آن به گوش مي رسيد به ب عرضه کرد و سد هر لحظه به شکستن نزديک تر مي شد. آقاي ب هر لحظه به بانوي صورتي نزديک تر مي شد، چيزي نمانده بود که به او چنگ بزند، اما بانو بلند شد و به اتاق خواب وارد شد، چيزي را به کار انداخت و قدري از حجم لباس هاي تنش کاست. ب طاقت نياورد، سد شکست و به طرف اتاق خاب و بانوي صورتي هجوم برد.

6
ب وارد شد، عجيب ترين اتاق خابي که به عمرش ديده بود. روي ديوار سر چند حيوان که چشمانشان هنوز به شکل شومي نشاني از زندگي با خود داشتند نصب شده بود. اتاق روشن تر از معمول بود و به نظر مي رسيد بانوي صورتي به جزئيات ضيافت هايش توجه خاصي دارد. سرهاي نصب شده روي ديوار آتش تمناي هر مرد ديگري را خاموش مي کردند اما آقاي ب با شش سر محاصره شده بود و فقط مي خاست لباس هاي بانو را از تنش در آورد. به او هجوم آورد و در کمترين زماني که مي شد کاملن برهنه اش کرد، لباس هاي خود را نيز بيرون آورد و بدون معطلي صورتي را به تخت چسباند و به پستان هايش هجوم برد. صورتي فريادهاي نامفهومي سر مي داد و ب پستان هايش را مي مکيد و گاز مي گرفت و فشار مي داد. حالا نوبت معاشقه ي ب با ران هاي صورتي بود. آن ها را نيز وحشيانه نوازش مي کرد و فريادهاي نامفهوم صورتي ادامه داشت. ب حالا خود را به ميانه ي پاهاي صورتي جايي که قرار بود ضيافت پايان يابد رسانده بود، زبانش را چند بار از ابتدا تا انتهاي کس صورتي بانو کشيد، کيرش را روي سوراخ کس بانو گداشت و با شدت تمام فرو کرد، اشک بانو در آمد و فريادهايش بلند تر و دردناک تر شد. ب با نهايت توان کير خود را فرو مي برد و خارج مي کرد.

 
بر خلاف انتظار، ب مهماني را در سوراخ کس به پايان نبرد. کيرش را خارج کرد، سوراخ کون بانو را چند بار ليسيد و با کيرش به جنگ تنگي آن رفت گويي به فتح شهري مي کوشد. بايد سوراخ کون را راز آلود دانست، چرا که زندگي از کس آغاز مي شود و سوراخ کون به مخرج شهرت دارد. جايي که چيزي تمام مي شود! مي ميرد!! سوراخ کون مرگ را تداعي مي کند و چه کسي مي گويد مرگ راز آميز تر از زندگي نيست؟
ب کيرش را در سوراخ کون بانو فرو کرد و فريادهاي بانو به ضجه و گريه بدل شد، بانوي صورتي ديگر صورتي نبود. حالا ديگر او را بانوي بنفش مي ناميم. حتي جيغ هاي بانوي بنفش مانع از آن نشد تا ب با تمام قدرتش تنگي سوراخ کون بانو را به چالش نکشد. نه جيغ و نه فرياد، نه اشک و نه التماس. ب در حال کشف و شهود در راز آلودگي مرگ بود و پيکر لطيف و ظريف بانوي بنفش با صداي دردناکي زير سنگيني و بدقوارگي ب له مي شد. ب و بنفش روز را در کنار هم به پايان بردند.

7
صبح روز بعد، فيلم معاشقه ي دردناک و تجاوز گونه ي ب با نامزد ک، که به شکل حرفه اي و ظاهرن با شش دوربين فيلم برداري شده بود به پست الکترونيکي همه ي کارکنان شرکت فرستاده شد. به دليل اين بي شرمي آقاي ب اخراج شد و همسرش هم او را ترک کرد.
بانوي بنفش که حالا بهتر است او را قرمز بناميم با پنجاه درصد از حقوق شش ماه آينده ي ک که حالا پست ب را تصاحب کرده بود از شهر براي مدتي خارج شد و خانه باغ را به عنوان دستمزد از ک گرفت.

نوشته: خسرو – م

سکس با مادر سعید

 

سلام
داستانی را که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به سال 85 اون موقع من 18ساله بودم و به قولی اول جونی و سرشار از شهوت یک همکلاسی داشتم به اسم سعید که توی درس خیلی موفق بود و چند تا کوچه پائین تر از ما زندگی میکردند . من یک روز درمیان بعد از ظهر ها ساعت 4برای درس خوندن میرفتم خونه سعید و اون توی درسها کمکم میکرد .و توی رفت و آمد ها مادر سعید زنی بود 40ساله ولی ظاهراً جون به نظر میرسید اون خیلی باهام راحت بود و من هم مثل پسر خودش میدونست و لباسهای راحت میپوشید اکثراً یا تاپ وشلوارک بود و یا لباسهای نازک و خنک ناگفته نمونه که هیکل خیلی قشنگی داشت . پدر سعید هم کارش طوری بود که 10روزماموریت بود و 10روز هم خونه یه روز طبق معمول ساعت 4 رفتم خونه سعید زنگ زدم و مادرش درب رو باز کرد یه تاپ چسبون با دامن کوتاه پوشیده بود و کلی هم آرایش کرده بود سلام کردم و رفتم داخل و مستقیم رفتم اتاق سعید دیدم تو اتاق نیست برگشت دیدم مادرش پشت سرمه گفتم خاله .. خندید وگفت سعید نیست با پسر عموش یک ساعت پیش رفت استخر گفت ازت عذر خواهی کنم . گفتم اشکالی نداره پس من میرم . گفت نه بیا یه شربت بخور و گلوی تازه کن بعداً برو با اصرار اون نشستم . شربت آورد و روبروی من روی مبل نشست و حال و احول کرد و من هم باهاش صحبت کردم

 
یه مرتبه چشمم افتاد به پاهاش همینطور که روی مبل نشسته بود و دامن کوتاه هم به تن داشت دیدم شرت نپوشیده یک کس سفید که تازه تراشیده بود حواسم بکلی پرت شده بود و اونم این موضوع را فهمیده بود و آروم حین صحبت لبخند میزد . کیرم حسابی راست شده بود نمیدونستم چیکار کنم . گفتم خوب با اجازه تون من میرم بلند شدم که برم اون هم اومد به طرفم گفت کجا میری حالا نشستی . نگاهش به جلوم افتاد که کیرم از روی شلوار قلمبه شده بود و خندید اومد به طرفم و گفت بشین زوده چرا میوه پوست نکندی دستم رو گرفت و نشوند و خودش هم کنارم نشست داشتم میمردم از بغل نگاهش کردم چاک سینه های سفیدش داشت دیونم میکرد یه سیب برام پوست کند و با هم خوردیم اومد شربت بهم تعارف کنه لیوان سربت ریخت روی پیرهن و شلوارم ( البته میدونم از قصد ریخت ) گفت ببخشید . گفتم اشکال نداره من میرم خونه گفت نه با این سرو وضع بیا بریم اتاق سعید اون لباس داره میدم بهت عوض کن با اصرار دست منو گرفت و برد اتاق سعیدیه پیرهن و یک شلوار در آوردو خودش شروع کرد دکمه های پیرهنم رو باز کرد نوک انگشتهاش به بدنم میخوردو و حسابی شهوتی و سرخ شده بودم گفتم شما چرا من خودم اینکار را انجام میدم اما اون خیلی شهوتی بود اومد شلوارم را درآره از قصد شلوار و شرت و با هم کشید کیرم افتاد بیرون خندید و گفت اوه خدای من ..تو مگه چند سالته چقدربزرگه گفته خاله آخه… امون نداد نشست و کیرم را توی دهنش گذاشت و شروع به خوردن کرد خیلی حال میداد بار اولم بود . قبلاً چند تا فیلم سوپر دیده بودم و کمی یاد گرفته بودم دستهاشو گرفتم باندش کردم و شروع به خوردن لباش کردم و تاپشو از تنش درآوردم و با دو دست کرستشو از پشت باز کردم .

 

 

چه پستون هائی شروع به خوردن و مالیدن آنها کردم و اون هم نفسهاش تند و تند شده بود و حرارت بدنش مثل تنور دستم بردم دامنش را از پشت باز کردم و همینطور که میکشیدم پائین کس سفیدش را نگاه میکردم و به شدت شهوتم اضافه میشد شروع به لیسیددن که کردم وسط اطاق خوابید آب کسش حسابی سرازیر شده بود و بعد کیرم را با آب دهن خیس کردم و کردم توش چه حالی میداد بعد قمبل کرد و از پشت هم کردم توی کونش و دوباره از جلو صداش بلند و بلند تر میشد و مدام میگفت جون بکن بکن بکن وهردو با هم ارضاء شدیم براش مهم نبود که آبمو بریزم تو کسش خیلی حال داد خیلی من از ترس بلند شدم و سریع خداحافظی کردم و بعد از اون ماجرا هربار که میرفتم خونه اونا اوایل روم نمیشد توی صورتش نگاه کنم اما بعدا از اینکه دو باره باهاش سکس کردم دیگه همه چی عادی شدو خودش میگفت بهترین سکس توی عمرش بوده

نوشته:‌ حمید

تنها سکس رامین با زن همسایه

 

سلام به همه شما دوستان محترم.راستش من تازه با اين سايت آشنا شدم.چون داستان هاي خوبي داره منم جذب اين سايت شدم.من 19 سال دارم و در كل عمرم فقط يه بار سكس داشتم كه اونم برميگرده به اسفند ماه سال 91.اول از خودم و شرايطم ميگم.اسم من رامين هست.زياد هم خوشتيپ و خوشقيافه نيستم.خونه اصلي ما در شهر تبريزه. اطراف تبريز يه شهر جديد ساختند به اسم سهند. ما اونجا يه آپارتمان داريم.ماجراي رفتن ما به سهند از اونجا شروع شد كه خونه ي ما در تبريز قديميه. وقتي تابستون به تبريز و اطرافش زلزله اومد ،يكي از ديوارهاي خونه ترك برداشت.ماهم مجبور شديم كه خونه رو كلا بكوبيم.واسه همين براي زندگي به آپارتمانمون در شهر سهند نقل مكان كرديم.آپارتمان ما در يك مجتمعي هست كه خيلي نوسازه.وقتي ما رفتيم اونجا فقط چهارتا همسايه داشتيم.واحد روبه رويي ما خالي بود و هنوز كسي نيومده بود اونجا.حدود يك ماه گذشت و اوايل پاييز بود.من دانشجوي رشته مهندسي هستم و در تبريز درس ميخونم.

 

 

اواسط مهرماه بود.يه روز كه از دانشگاه برگشتم خونه و كليد انداختم درو باز كردم ،يه جفت كفش زنونه ناشناس ديدم.رفتم تو ديدم مامانم با يه خانم نشستن و دارند حرف ميزند.سلام كردم و مستقيم رفتم تو اتاقم.چند روزي كه گذشت از حرفاي مامانم متوجه شدم كه اسم اون زن زهره هست و همسايه روبرويي ما هستند كه تازه به اونجا اومدند.مامانم ميگفت كه بچه دار نميشندوشوهرش تو جنوب كار ميكرد و درماه فقط چند روز ميومد خونشون.زهره هم واسه اين كه تنها ميشد ميومد خونه ما و با مامانم حرف ميزد.

 

 

روزگار همينجوري ميگذشت.ديگه اواخر دي ماه بود.راستش من زهره رو چند بار توي پاركينگ و راه پله ديده بودم.واقعا زن خوشگلي بود.من چند بار رفته بودم پيشش و ازش جواب سوالاتي كه نميدونستم رو ميپرسديم .چون اون ليسانس فیزیک داشت.اين اواخر ديگه خيلي با ما خيلي راحت شده بود.يه بار كه از دانشگاه اومدم ديدم بدون روسري و با يه دامن كوتاه و يه تاپ نشسته روي مبل.اصلا به روي خودم نياوردم.فقط سلام كردم و رفتم تو آشپزخونه تا يه لقمه غذا بخورم.راستش بيشتر از قيافش ، صداش منو كشته بود.يه صداي نازك و حشري داشت.از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون من بهش خيلي علاقه مند شده بودم.حتي چند بار به عشقش جلق زده بودم.روزها همينطور ميگذشت تا كه ديگه اواسط اسفندماه بود.يه روز كه با مامانم تو خونه بودم يه نفر در زد.رفتم باز كردم ديدم زهره هستش.اومد تو و بهم گفت كه چون نزديك عيده ميخواد پرده هارو باز كنه و بشوره.چون شوهرش خونه نبود ازم خواست تا بيام پرده هارو براش باز كنم.منم قبول كردم.اون رفت و بهم گفت كه برم خونشون تا پرده رو باز كنم.منم پيچ گوشتي رو برداشتم و رفتم.رسيدم جلوي در خونشون كه ديدم در بازه.درزدم و گفت بفرماييد منم رفتم تو.همينكه وارد شدم اومد جلو بهم گفت كه ببخشيد برات زحمت شدو راه افتاد تا پرده هارو نشونم بده.داشت از جلوي من راه ميرفت و منم پشت سرش.چادر سرش بود اما تاپ وشلوارك نارنجيش رو راحت ميشد ديد كه چطور از زير چادر خودنمايي ميكنه.ازش پرسيدم كه چهار پايه دارند گفت چهارپايه نداريم اما رفت يه صندلي از آشپزخونه آورد و گذاشتم زير پام تا پرده رو باز كنم.اما دستم نرسيد.مجبور شدم برم از انباري خودمون چهار پايه بلند بيارم.وقتي چهار پايه رو آوردم ، موقع رفتن به خونشون ديگه در نزدم و همينطوري واردشدم.ديدم چادرش افتاده روي شونش و موهاش كامل ديده ميشند.اين صحنه طبيعي بود چون معمولا تو خونمون همينطوري جلوي من راه ميرفت و حرف ميزد.به روم نياوردم.رفتم روي چهار پايه و شروع كردم به باز كردن پيچ هاي ميله پرده كه به سقف بسته شده بود.همينكه خواستم پيچ رو باز كنم ،پيچ گوشتي از دستم افتاد.

 

 

صداش كردم و گفتم كه پيچ گوشتيو بده بهم.همينكه داشت ميومد طرف من چادرش گير كرد به پايه ميز و از سرش افتاد.همونطوري با تاپ و شلوارك اومد و پيچ گوشتيو داد به من.نميدونيد چه صحنه اي بود.تاپ و شلوارك نارنجي و تنگ.سينه هاش تاپو پاره ميكردند.بدجوري تو كف زهره بودم اما نميتونستم كاري كنم.ازطرفي تا اون موقع با كسي سكس نداشتم . از طرفي ازش خجالت ميكشيدم.اما اون بي شرف خيلي راحت جلوي من راه ميرفت.ساق پاهاي سفيدو بدون موي زهره داشت برق ميزد.من به كارم ادامه دادم.اونروز زهره كمي ناراحت بود.همينطور كه داشتم پيچ و باز ميكردم بهش گفتم چي شده كه امروز حوصله نداري.گفت به مجيد(شوهرش)مرخصي ندادن و عيد نميتونه بياد خونشون.با اين حرف زهره افكار شيطاني در من شكوفا شد.بالاخره پرده رو باز كردم و رفتم خونمون.چون به شوهرش مرخصي نداده بودند مطمئن بودم كه بازم منو صدا ميكنه تا برم پرده رو ببندم سر جاش.چند روز گذشت و دوباره سرو كله زهره پيدا شد.اومد بهم گفت ميدونم برات زحمت ميشه اما لطفا بيا پرده رو ببند سرجاش.منم با كمال ميل قبول كردم.با خودم عهد كردم كه هرطوري شده امروز باهاش سكس ميكنم.داشتم ميرفتم كه مامانم گفت امشب ميره خونه مادربزرگم تا كاراي عيد اونو انجام بدند.اول رفتم انباري چهارپايه برداشتم و رفتم خونه زهره.اينبار زهره خودش چادرو گذاشت كنار.يه بلوز وشلوارمشكي پوشيده بود.اما پاهاش توجه منو جلب كرد.من عاشق اون جوراب هاي نازكم و زهره از اونا پوشيده بود.بازم طبق معمول روسري نداشت.اول گيره هاي پرده رو به ميله وصل كردم و رفتم روي چهارپايه.به زهره گفتم كه ميله رو بلند كنه تا من يكي يكي پيچ هارو ببندم.درنهايت كار بستن پرده تموم شد.ديگه بهانه اي واسه اونجا موندم نداشتم كه زهره گفت بشينم يه چايي بخورم.منم قبول كردم.رفتم آشپزخونه دستامو شستم و اومدم نشستم روي مبل و درست روبروي زهره.شلوارش خيلي تنگ بودو رامين كوچولو داشت بلند ميشد.چايي رو خوردم .نميدونستم بايد چيكاركنم.بايد بهش ميگفتم بيا با هم سكس كنيم ؟بهش گفتم كه مرخصي مجيد حل شد؟اونم گفت نه و ممكنه سه روز پس از عيد بياد.چند لحظه ساكت شديم.زهره گفت رامين تو دوس دخترداري؟منم سرمو انداختم پايين و گفتم نه.

 

 

واقعا دوس دختر نداشتم.گفت كه تو گفتي و منم باور كردم.راستشو بگو ببينم با چند تا دختر دوستي؟منم گفتم كه تا حالا موقعيتش پيش نيومده.بهم گفت يعني تو دوس نداري يه دوس دختر داشته باشي و هروقت يه بار باهاش يه لاسي بزني؟اين حرفش منو ديوونه كرد.منم در كمال پررويي گفتم لاس زدن كه فايده اي نداره.اين حرفو زدم و زهره زد زير خنده.ديگه حالم بد شده بود و ميخواستم باهاش سكس داشته باشم.ديگه به هيچي فكر نكردم . رفتم نشستم پيشش.داشتم به چشماش نگاه ميكردم.واقعا زهره زيبا بود.خواستم صورتمو بهش نزديك كنم كه يه سيلي محكم اومد بغل گوشم.گفت تو خجالت نميكشي؟پاشو از خونه من برو بيرون.بذار مامانت بياد بهش بگم كه چه پسر بي شرفي داره.پاشو از خونه من گمشو بيرون.من رفتم.طوري رفتم كه يادم رفت چهارپايه رو بردارم.رفتم يه نيم ساعتي تنها نشستم و به كاري كه كرده بودم فكرميكردم.اگه زهره به مامانم بگه من چه خاكي به سرم بريزم؟گوشيو برداشتم به بابام زنگ زدم و گفتم كه مامان امشب خونه نيست و موقع اومدن به خونه دوتا پيتزا بگير.بابام گفت كه اونم رفته خونه مامان بزرگم و بهم گفت كه برم ازبيرون يه چيزي بگيرم واسه خوردن.ديگه حوصله نداشتم.داشتم تلويزيون ميديم كه زنگ خونه زده شد.رفتم باز كردم ديدم زهرهست.دوتا بشقاب غذا دستش بود.آورده بود واسه من و بابام.سرمو انداختم پايين و گفتم كه بابام خونه نمياد.گفت پس بيا يه بشقابو بگير و بخور.شب گرسنه ميموني.منم كه ازدستش ناراحت بودم بهش گفتم اون سيلي كه بهم زدي برام كافيه و ديگه نيازي به غذانيست.با اين حرفم خنديد و منو هول داد و اومد تو.در و بست وگفت اصلا واسه اينكه ازدلت دربياد امشب شامو دوتايي ميخورم.من چيزي نگفتم.زهره رفت ونشت روي صندلي و منم رفتم نشستم روبروش.رفت دوتا قاشق وچنگال آورد واسه من وخودش.شروع كردن به خوردن.من اصلا ميلي نداشتم به غذا خوردن.گفت غذاتو بخور.اگه نخوري امشب دووم نمياري و خنديد.منم گفتم مگه امشب چه خبره ؟گفت امشب اومدم اون سيلي كه بهت زدم جبران كنم.ديگه دوهزاريم افتاد وفهميدم كه منظور زهره جونم سكسه.شروع كردم به خوردن غذا.

 

 

نميدونيد چه زرشك پلوي خوشمزه اي درست كرده بود.غذارو خورديم و پاشد ميزو جمع كرد.من رفتم نشستم روي مبل و تلويزيون روشن كردم كه اونم بياد.اما اون رفت سمت در.گفتم كجا ميري؟خنديد گفت صبر كن برميگردم.حدود نيم ساعت گذشت و زهره نيومد.ديگه نا اميد شده بودم كه زنگ زده شد.رفتم بازكردم ديدم واي ييييييييي زهره يه آرايش ملايم كرده و چادر سرش كرده.اومد تو چادرو برداشت ديدم يه تاپ كوچولوي قرمز پوشيده بود با يه دامن مشكي كوتاه.داشتم ديوونه ميشدم.رفتم جلو بغلش كردم و شروع كردم به لب گرفتن.يه كم كه اينكارو كردم لباموبرداشتم و گفتم زهره عاشقتم.گفت عشقتو اينجا ميخواي نشون بدي؟منم بغلش كردم بردم تو اتاقم.زهره رو گذاشتم روي تخت.برگشتم چراغارو خاموش كردم و يه شب خواب كه نورش قرمز بود روشن كردم.باورم نميشد الان زهره مال منه.رفتم سمتش.تخت من كوچيك بود.واسه همين يه پتوي نرم روي زمين پهن كردم و گفتم بياد روي زمين.اومد و دراز كشيد. منم رفتم روش و شروع كردم به لب گرفتن.لبامو ول نميكرد.معلوم كه خيلي داره بهش خوش ميگذره.با يه مصيبتي لبامو ازش جدا كردم و رفتم سمت گردنش.داشتم ليس ميزدم.صداي زهره خونه رو برداشته بود.آروم تاپشو درآوردم.واييييييييييييي سينه بند نداشت.اول سينه هاشو ماليدم و بعد شروع كردم به خوردن.نميدونستم سينه انقدر خوشمزه است.داشتم ميخوردم و زهره داشت پرواز ميكرد.يه كم كه خوردم زهره گفت تو همينطوري ميخواي بالباس بموني؟بعد بلافاصله شروع كرد به لخت كردن من.اول تيشرت منو درآورد و بعدش شلوارمو.فقط شرت تنم بود.دستشو برد زير شرتم و شروع كرد به ماليدن كيرم.بچه ها نميدونيد چه حالي داره وقتي يه زن كيرتو بماله.شرتمو درآمورد و كيرمو كرد تو دهنش.اولين سكس عمرم بود.يه دقيقه نكشيد كه آبم اومد.همه رو خورد ونذاشت يه قطره هم بمونه.دوباره برام ساك زد.يه كم كه اين كارو كرد كيرم دوباره راست شد.كيرمو از دهنش درآوردم و خوابوندمش روي زمين.دوباره سينه هاشو خوردم.يه كم كه اين كارو كردم گفت برو كسمو بخور.گفتم من كس نميخورم.چون تاحالا اصلا تجربه نداشتم.فقط توي فيلم ديده بودم.دوباره گفت كسمو بخور.همينكه گفتم نه بلند شد يه سيلي خوابوند بغل گوشم.وقتي بهم سيلي زد سرمو بادستاش گرفت و شروع كرديم به لب گرفتن

 

 

.منو خوابوند و خودش اومد روم.داشتيم ازهم لب ميگرفتيم كه لباشو جدا كرد و گفت كسمو بخور.من دوباره گفتم نه.بازلباشو گذاشت روي لبام.يه كم كه لب رفتيم بلند شد دامن و شرتشو درآورد.من كه همونطوري خوابيده بودم اومد نشست روي دهن من و كسشو گذاشتم روي دهنم.چاره اي جز خوردن نداشتم.اماداشتم خفه ميشدم.بلندش كردمو خوابوندمش روي زمين.پاهاشو بلند كردم و شروع كردم به خوردن كسش.نميدونم چه طعمي داشت.هم خوشمزه بود هم بد مزه.هم ترش بود هم شيرين.شايد اصلا مزه اي نداشت.چند دقيقه كه خوردم يه تكوني خورد و بدنش لرزيد.از اونجايي كه توي سايت خونده بودم اين حركت نشونه ارضا شدن بود.فهميدم كه ارضا شده.دوباره كسشو ليس زدم.نوك زبونمو ميكردم توي سوراخش.داشت جيغ ميزد.معلوم بود خيلي حال ميكنه.بيشتر اسم منو صدا ميزد.يه كم كه خوردم گفت كيرتو بكن تو كسم.منم آروم آروم اينكارو كردم.خيلي داشتيم حال ميكرديم.داشتم عقب و جلو ميكردم.زهره چشماشو بسته بود و لباشو گاز ميگرفت.يه كم كه گذشت زهره دوباره لرزيد وارضا شد.منم يه كم عقب جلو كرد.داشت آبم ميومد.ازاونجايي كه زهره بچه دار نميشد با خيال راحت همه آبمو ريختم توي كسش.زهره داشت جيغ ميزد كه سوختم.اونشب همونطوري لبامو گذاشتم روي لباش و باهاش خوابيدم.فردا صبح بود منو بيدار كرد و گفت ديشب بهش خيلي گذشته.ازم خواست تا موضوع بين خودمون بمونه.بعدش ازم لب گرفت.داشت ميرفت كه صداش كردم.هنوز دلم ميخواست باهاش سكس كنم.رفتم و ازش لب گرفتم.بعد پرتش كردم روي زمين.دامنشو دادم بالا و ازگوشه شرتش شروع كردم به خوردن كسش. بازم براش ليس زدم.انقدر اينكارو كردم كه ارضا شد.پاشد از هم لب گرفتيم و رفت.اون شب من خيلي حال كردم.

وقتي مامانم اومد از گوشي مامانم شماره زهره رو كش رفتم.از اونروز به بعد ما با اس ام اس به هم ديگه حال ميديم.اما هنوز نميخواد كه دوباره باهم سكس كنيم.دعا كنيد راضي بشه.خوب دوستان عزيز.اين داستان تنها سكس من بود.چون اولين داستانم بود مطمئنم كه مشكلات زيادي داره.پس ازتون خواهش ميكنم كه نظر يادتون نره.
نوكر شما رامين

من و فرشید و امید و یک اتاق خواب

 

چند روزی بود که خونه یکی از دوستام جمع شده بودیم 3تا دختر بودیمو 5تا پسر که همه با هم دوست بودن غیر من و دو تا پسر که یکی از شمال اومده بود به اسم فرشید و یکی دیگه هم به اسم امید و فقط یک اتاق خواب.قرار شد هر شب دو نفر برن تو اتاق و بقیه بیرون تو پذیرایی بخوابن منم چون اون موقع دوس پسر نداشتم واسم فرقی نمیکرد که کجا بخوابم یک شب بعد کلی مشروب خوردن و بزن و برقص نوبت محسن و ترانه بود که رفتن تو اتاق خوابیدن منم رفتم یک گوشه دراز کشیدم ک دیدم فرشید اومد کنارم دراز کشید کناره اون امید و اونورشونم مهسا مهرداد .بعد از چند دقیقه اونا شروع کردن به لب گرفتنو همو خوردن چون مهسا پریود شد سکس نکردن.تقریبا داشت خوابم میبرد که دیدم یکی داره گوشمو میخوره من واقعا با خوردن گوش شهوتی میشم برگشتم ببینم کیه؟متوجه شدم فرشید بدم نیومد منم نزدیکش شدم و شروع کردم به لب گرفتن سینهامو خورد و کسمو مالیدو منم واسش ساک زدم اومد رومو کیرشو کرد تو کسم زیاد حال نکردم چون کیرش کوچیک بود اما اون تا 3و4ساعت بعدش به فاصله های مختلف چند بار ارضا شد اما من نشدم

 

 

.امید که کنارمون مثلا خواب بود تموم سکس مارو دیده بود و وقتی فرشید خوابش برد یا یجورایی مرد از خستگی طی حرکاتی که زده بودیم من وسط فرشیدو امید قرار گرفته بودم چون از امید خوشم نمیومد اما امید بارها به ترانه گفته بود از من خوشش میاد میگفت از استایلش خوشم میاد (قدم بلند و سفیدم اما برنز کردم و نسبتا درشتم اما شکم ندارم و زیادی به خودمو سر و وضعم میرسم) پشتمو بهش کردمو با اعصاب خوردی که ارضا نشدم سعی کردم بخوابم که باز دیدم یکی از پشت داره سر شونه هامو گاز میگیره و میچسبه به من تا به اون پهلو شدم ببینم کیه صورتم چسبید به صورت امید که یهو شروع کرد ازم لب گرفتن حالم داشت بهم میخورد چون از قیافش خوشم نمیومد اما اون با ولع تموم لبم و سینهامو بازوهامو مک میزدو گاز میگرفت انگشتمو میکرد تو دهنشو گاهی مک میزد گاهی گاز میگرفت که من واقعا خوشم اومد و کیرشو گرفتم دستم بمالم که دیدم وحشتناک گندس بهش گفتم چرا انقدر عجیب گفت ترانه نگفته من و محسن اصلیتمون عرب؟واااااااای ترسیدم اما منو به پهلو کرد جوری که پشتم بهش شد و پامو از پشت گذاشتم رو پاش که لای کسم باز شه اونم کیرشو کرد تو کسم خیلی حال دااد تموم کسمو کیرش پر کرده بود تند تند عقب جلو میکردو سر شونه هامو لاله گوشمو پشت گردنمو مک میزد و گاز میگرفت باورم نمیشد من که انقدر دیر ارضا میشدم تمومه تنم با چنتا تلمبه زدن لرزید بعد چند لحظه اونم ارضا شد تا بقیه بیدار شن 2بار دیگه سکس کردم بهترین کیری بود که تا حالا منو کرده بود فردا شبشم سکس کردیم اما هیچ وقت دوستیشو قبول نکردمو بعدم ندیدمش گاهی به بهونه های مختلف زنگ میزنه که به خاطر دوست پسر جدیدم که خیلی دوسش دارم جواب نمیدم.

نوشته: miss ar

ضرس قاطع

من سارا هستم
اونشب فراموش نشدنی با نیمارو هیچوقت یادم نمیره اما بعده اونشب هیچوقت بهش ندادم و فقط تو فیسبوک باهاش چت میکردم یه بارم وب کم خواست که بهش ندادم
ی شب که لباس زرد ی سره تنگ پوشیده بودم فری شوهرم اومد خونه تو آشپزخونه داشتم قیمه درست میکردم اومد پشت سرم و طبق معمول گیر داد به کونم دامنمو داد بالا شرت سفیدمو داد پایین تا رو زانوهام یکم خمم کرد ی توف انداخت رو کیرش خواست بکنه تو

 
گفتم آخه کثافت این چه جور سکسیه واقعا گهی
خندید خواست بکنه تو دردم اومد کسم سوخت بالاخره با فشار جا کرد اولین تلمبه دومی سومی تازه دردش کم شد دیدم داره نفس نفس میزنه گفتم نیادا اما اومد خالیش کرد اون تو گفتم آخه با 4 تا تلمبه کسی ارضا میشه کس کش؟؟ خندید شرتمو کشید بالا گفتم من چی پس گفت باشه بعد شام باز میکنم
شاموخوردیم گفتم بیا فری گفت ظرفارو بشور

 
شستم گفتم بیا گفت الان که زوده راست نمیشه برو بشورش واست بخورمش با هزار امید رفتم حموم وقتی اومدم مزدک میرزایی داشت بازی فوتبال گزارش میکرد دیدم فری خوابه خیلی اعصابم خورد شد هموجوری رفتم سراغش گفتم پاشو گفت اههههههههه مگه نمیبینی خوابم گفتم قول دادی ارضام کنی گفتم اصلا نمی کنم چیه؟
گفتم حداقل پاشو مسواک کن گفتم شاید خوابش بپره گفت نمی خوام
و خوابید رفتم پای لپ تاپ میل امو چک کردم اومدم شهوانی حالی نداد
رفتم فیسبوک دیدم نیما هست داستانو واسش تعریف کردم گفت می خوای بیام پیشت گفتم الان که این هست اما صبح بیا خیلی خوشحال شد دوست داشتم از فری انقام بگیرم
صبح شد فری بلند که شد دهنش بو فاضلاب میداد صبحانشو دادم رفت زنگ زدم به نیما سریع راه افتاد یه ربع بعد که زنگ زدم سر اسفندیار بود اومد در و وا کردم ی لباس تنگ واسش پوشیده بودم تمیزه تمیزم بودم اینقدر ازم لب گرفت که کلی حال داد کیرشو دراوردمو کردم تو دهنم خیلی حال میداد کیرش خیلی با حاله مثل خودش سفیده بعد 5 مین گفت نوبته منه گفتم می خوای بخوری؟؟ باورم نمیشد اما خورد خیلی خوب میخورد حسابی آب انداخت کسم رفتیم بالا تو اتاقه خودمو فری لباسامو کامل دراوردم اونم لخت شد گفت میشه کفش پاشنه بلند بپوشی؟؟ گفتم واااااااااااا وا لخت کفش پام کنم؟
که چی بشه آخه؟

 
گفت دوست دارم سکسیه
یه کفش مشکی پوشیدم انداختتم رو تخت کیرشو تا دسته کرد تو اخخ عالی بود یک دو سه چهار پنج تلنبه هاشو میشمردم نه خبری از اومدن نبود 19 20 21 اخخ چه حالی میداد جوری میکرد که سینمم میلرزید
گفت پاشو دستاتو بذار رو تخت پشت کن بهم می خوام از پشت بکنم تو کست کردم اون کارو باز شروع کرد وای عالی بود همینجور میکرد تند و تند داشتم جر می خوردم شالاپ شولوپ صدا میداد تازه کسم اب انداخته بود یهو نمیدمنو چی شد که داد زدم کسه ننت فری نیما محکم تر میکرد گفت به فری چیکار داری ؟؟ گفتم دلم می خواست تو بکن جرم بده یهو داغ کرد باز انداختم رو تخت چپوند کیرشو تو من اونقدر محکم و سفت میکرد که بهد 5 مین ارضا شدم گفتم تو چی ؟؟ گفت دارم میام گفتم ون بکنم گفت چی؟ گفتم بکنم
گفت آخ چه جمله با حالی
باز گفتم بکنم بکنم جووووووون بکنم
یهو اومد کسم پر شد داغ شد حواسم نبود اون تو ریخته
وقتی داشت میرفت به یاده اونشب تو مهمونی اجازه گرفتو انگشتمم کردو رفت
حالا از اون ماجرا 7 ماه میگذره من 6 ماهو نیمه حاملم نمیدونم
مشکل بچه نیست مشکل اینه که من بعد اون به فری اصلا ندادم (مثلا قهر کرده بودم) واسه همین به ضرس قاطع نمیتونم بگم بچه ماله فری یا نیما
خدا کنه مال فری باشه
بازم داستانامو بنویسم؟؟؟

نوشته: سارا

باورش برام سخته

با عرض سلام خدمت دوستان من محسن٢٤ساله هستم اولين باره كه داستان مينويسم پس اگه بد بود وغلط املايي داشت به بزرگي خودتون ببخشيد همه اين چيزهايي كه مينويسم واقعي هست البته ميدونم باور نميكنيد اين ماجرا مربوط به٣٨ ماه پيشه من و سعي ميكنم خلاصش كنم ولي بگم كه بعد از ٣٨ماه هنوز نتونستم باور كنم همش فكر ميكنم خواب ديدم ولي همش واقعيته من ٢تا داداش دارم كه از خودم بزرگترن و ازدواج كردن ٣تا آبجي دارم كه ٢تاشون ازدواج كردن و آبجي مونام ٢٦سالشه كه هنوز مجرده ميدونستم دوست پسر داره ولي باهاش كاري نداشتم چون خودمم دوست دختر داشتم دركش ميكردم بعدشم فكر ميكردم كه قصد ازدواج دارن يه بار تو گوشيش عكس با دوست پسرشو ديدم وقتي داشت براش ساك ميزد عكس گرفته بود ومدلهاي دگه كه اولش ناراحت شدم ولي بعدش عكساهارو بلتوث كردم و هر روز باهاش جلق ميزدم مخصوصا عكسي كه كير دوست پسرش تو كون گندش بود

 

 

بگذريم برم سراتفاقي كه افتاد راستي مونا پيش بابام و مامانم زندگي ميكه منم پيش خواهر بزرگترم سميه كه ٣٣ سالشه زندگي ميكنم چون من كارم تو تهرانه دامادمونم عباس ٣٦(شوهر سميه) تو تهران تو يه شركت خوصوصي توپ كار ميكنه عباس رو سميه اصلا تعصب نداره منم ٢ساله تهران پيش آبجيمم سميه ٢تا بچه داره يه دختر يه پسر ٤ساله و ٦ساله داره الهي دايي قربونشون بشه راستش من از بچگي كارم ديد زدن خواهرام بود تو حمام تو اتاق و… هر ٣تا رو كامل ديد زده بودم هر ٣قد بلند بودن سفيد و تپل از همه خوشگلتر سميه بود واقعا خوشگله ميدونم تموم فاميل تو كف سميه هستن قدش ١٧٦ وزنش ٧٧ سينه هاش ٨٥ آويزون ولي يه كم سفت با نوك قهوه اي روشن تپل و كون گنده خيلي باسن بزرگي داره يه كوچولو شكم داره كه خيلي به بدنش مياد هر ٣تا خواهرام تو خونه آزاد ميگشتن آبجي سميه هميشه تو خونه با يه تاپ و شلوارك ميگشت و وقتي هم مهمون ميومد بلوز شلوار كه اون كونهاي گندش همه را ديونه ميكرد… اتاق من چسپيده بود به اتاق سميه و عباس و كنار تختشون يه هواكش بود كه به اتاق من وصل بود كه به بالاي بوم ميرفت معمولا بيشتر شبها عباس خواهرمو(زنش) ميكرد بيشتر شبها كه موقع سكسشون لامپ تو اتاقو خاموش نميكردند از زير در نگاه ميكردم عباس خواهرمو ميكرد,,,١ساعت از كس و كون بااون كير گندش همه مدله ميكردش من بدبختم فقط نگاه ميكردم كه عباس داره خواهرم ميگاد و حال ميكردم مخصوصا وقتي خواهرم به صورت چهار دست و پا خم ميشد و عباس از كس و كون ميكردش اينقدر تندتند تلميه ميزد كه هيكل سفيد وگوشتي سميه مثل جله ميلرزيد به خصوص كون گندش بعضي شبها هم كه لامپو خاموش ميكردن و تو اتاق تاريك ميشد از هوا كش كه كنار تختشون بود گوش ميدادم مخصوصا موقعي كه از كون ميكردش كلي اخ و اوخ ميكرد خيلي حرفهاي شهوتي ميزدن خواهرم خيلي داغه هميشه كلي وقت براش ساك ميزنه همه جاشو ميخوره منم كلي حال ميكردم جلق ميزدم وقتي هم عباس خونه نبود سميه رو تو هر موقعيتي ديد ميزدم مخصوصا اون كس تپلش كه وقتي ميرفت حمام تا موهاشو بزنه يا موقعي كه ميرفت دسشويي

 

 

 

خلاصه تو اين ٢سال همه جوره ديد ميزدمش معذرت ميخوام از متن داستان دور شدم عباس كارش خوب بود تو يه شركت خصوصي بازرگاني كار ميكنه عباس عصر از سر كار بر ميگشت من ظهر ميومدم خونه حدود ٧ ماه پيش عباس از سر كار اومد خيلي گرفته و ناراحت بود پرسيدم عباس چيزي شده گفت نه مشكلي نيست حل ميشه گفتم خوب بگو شايد كمكي از دستم بر بياد سميه هم حرف منو تاييد كرد عباس گفت چند ماه قبل ريسك كردم و تو يه كاري سرمايه گزاري كردم و كلي چك و صفته به رييس شركت دادم الانم كلي ضرر كردم و،،،مبلغش خيلي زياد بود بعدم گفت بيخيالش حل ميشه و خلاصه حرف عوض شد تا شب فيلم ديديمو شام خورديم ساعتهاي ١٠شب بود كه عباس گفت ميرم بخوابم ٢شب بود كه سكس نداشتن فكر كردم برنامه دارن عباس رفت تو اتاق سميه هم بچه ها رو برد خوابوند و بعد داشت ظرفارو ميشست بعد ٢٠دقيقه منم به سميه گفتم ميرم بخوابم رفتم تو اتاق و هواكشو برداشتم و منتظر شدم كه سميه بياد بعد چند دقيقه سميه رفت تو اتاقشون گفت عزيزم حسشو داري بيام تو بغلت عباس گفت عشقم حالم خيلي سميه گفت چي شده من سعي ميكنم خلاصش كنم عباس گفت كلي بدهكاري به بار اوردم رييسمم ميخواد چك ها رو بزاره اجرا سميه گفت چرا تو كه با رييست رابطت خوبه اونم گفت چجور برام شرطي گذاشته كه نميتونم بگم سميه هم اصرار ميكرد كه بگو بعدش چيزي شنيدم كه شاخ در اوردم گفتتتتت رييسم ازم خواسته در صورتي كه بزارم با تو باشه منو زندان نميندازه بهش گفت امروز تو اتاقش همش از تو تعريف ميكرد و بهم گفت تنها راهش اينه كه قبول كنم منم به خاطر آبروريزي نشه بهش هيچي نگفتم و اومدم بيرون بعدش سميه كلي عصبي شد و فوش و بد وبيرا به رييس عباس ميداد و ميگفت من ميديدم اين آشغال تو مهمونيا همش منو نگاه ميكردهمش گناه تويه عباس كه به من ميگي لباسهاي تنگ و جذب بپوش بعدش از عباس پرسيد تو جوابشو چي دادي كه عباس گفت هيچي نگفتم فقط موقعي مه خواستم بلند شم ازم خواست خوب فكر كنم بعد سميه گفت حالا چي ميشه عباسم گفت هيچي بايد چند سال آب خنك بخورم بعدشم اينجر كه معلوم بود لب تو لب شدن نميدونم چي شد كه يه سكس توپ كردن بعدش كه كارشون تموم شد عباس به سميه گفت كاش ميشد كاري بكنميم خلاصه اون شب تموم شد و صلح عباس رفت بيرون و شب برگشت خونه باز آخر شب كه رفتن تو اتاق هواكشو برداشتم و منتظر بودم ببينم چي ميگن بعد يه مدت حرف زدن در مورد كار و ،،،عباس باز گفت كاش ميشد كاري كرد نرم زندان سميه گفت عشقم تو ميدوني من جونمم برات ميدم هر كاري از دستم بر بياد انجام ميدم عباس يه كم ساكت شد بعد گفت كاش ميشد خواستشو قبول كنيم تا نرم زندان سميه هيچي نميگفت بعد يه مدت گفت يعني تو ميتوني اين كارو انجام بدي گفت عباس من تحمل ندارم بري زندان من تاقت دوريتو ندارم

 

 

گريش گرفت عباس گفت عزيزم ٢تا راه بيشتر نداريم يا خواستشو قبول كنيم يا برم زندان سميه گفت هرچي تو بگي بعد عباس گفت عشقم ميتوني اين كارودر حقم انجام بدي كه نرم زندان سميه با كمي مكس گفت با اينكه حتي فكرشم كه كسي به جز تو به من دست بزنه ديونم ميكنه ولي راه ديگه ندارم امروزم همش به اين فكر ميكردم كه خواسته رييستو انجام بدم كه نري زندان ولي نميتونستم بهت بگم با شنيدن اين حرفها بد جور سيخ كردم نميدونم عباس چه حسي داشت خلاصه بعدش كلي حرفهاي عاشقونه زدن وباز عباس آبجيمو از كس و كون گاييد بعدش سميه گفت حالا بايد چيكار كنيم عباس گفت اگه تو رازي هستي فردا بهش ميگم كه قبول كرديم سميه هم گفت راه ديگه نداريم بعدش سميه به گفت عباس تو هم بايد اونجا باشي عباس گفت نه نميتونم ميرم خونه مجيد(دوست عباس) بعدشم اون بايد بياد خونه چون نميخوام بري خونشون شايد فيلم بگيره سميه گفت خونه كه محسن هست نميشه عباس گفت پنجشنه ها كه محسن ميره شهرستان و تا شنبه بر نميگرده راست ميگفت من جمعه ها تعطيل بودم و پنجشنه ظهر كه كارم تموم ميشد ميرفتم پيش بابا و مامان خلاصه اونشب كلي در موردش حرف زدن تا اين كه نميدونم چي شد كه عباس يه بار ديگه خواهرمو گاييد منم چند بار جلق زدم و نفهميدم كي خوابم برده بود كه بيدار شدم ديدم صبح شده عباس رفته بود سميه هم تو آشپزخانه بود يه بلوز آبي با يه شلوار مخمل بنفش پاش بود كون گندش ميخواست شلوارو پاره كنه خط سينه هاشم معلوم بود اصلا تو چهرش مشخص نبود كه قراره چه اتفاقي بيفته رفتم پيشش صبحانه خوردم و رفتم سر كار صبر نداشتم كه شب بشه و عباس بياد برا خواهرم تعريف كنه كه چي شده تا ظهر به هر بدبختي بود سر كردم ظهر اومدم خونه سميه حمام بود منم ناهار خوردم رفتم تو اتاقم عصر هم عباس اومد و خلاصه تا شب فيلم ديديمو و،،،، گذشت من گفتم خوابم مياد شب بخير گفتم كه عباسم گفت منم خوابم مياد و پشت سر من رفت تو اتاقش منم هواكش رو برداشتم و گوشمو گذاشتم كه صداشونو بشنوم حدود ١٥ دقيقه بعدش آبجيم اومد صبر نداشتم ديدم صدا بوس كردن و قربون صدقه هم رفتن مياد بعدشم عباس گفت امروز به رييسم گفتم كه خواستتو انجام ميديم بعد از اين كه بهش گفتم گفت خوب كاري كردي كه قبول كردي ولي بايد شريك شركت هم باشه من نميتونم همه خسارت رو قبول كنم سميه گفت تو چي جواب دادي كه عباس گفت چيزي نگفتم همون موقع رفتم تو دستشويي بهت زنگ بزنم كه تلفنم انتن نداشت قرار شد كه بهش خبر بدم آبجيم گفت عباس جونم هرچي تو بگي من جونمم برات ميدم خلاصه عباس هم همون موقع زنگ زد رييسش و گفت كه با خانمم مشورت كردم و به اجبار قبول ميكنيم از صحبتاشون پيدا بود كه رييسش ميگه زنتو ميبريم خونه خالي كه عباس ميگفت نه من ميرم خونه دوستم برادر زنمم پنجشنبه ها ميره شهرستان شما بياين خونه ما و بادشم كلي كس و شعر گفتن و خدامافظي كردن باز عشق بازيشون شرو شد و بعدشم عباس با آبجيم سكس كردن اونم چه سكسي عباس اينقدر تند تند آبجيمو ميكرد كه صداش تموم اتاق رو پر كرده بود من بدبختم بعد از كلي حال كردن خودمو خالي كردم و خوابيدم روز چهر شنبه بود صبح بيدار شدم رفتم سر كاراونجا همش به فكر اين بودم كه فردا چجوري جور كنم تو خونه بمونم تا ظهر برگشتم خونه و ناهار خوردم عصرم عباس اومد سميه و عباس همش داشتن با هم يواشكي حرف ميزدن كه متوجه نميشدم چي ميگن عباس به من گفت علي فردا ميري شهرستان منم گفتم آره اتفاقآ كار دارم و تا شنبه بر نميگردم عباس به سميه گفت فردا رييسم با شريكش خونه دعوتن واسه شام ميان،،،منم تو دل خودم گفتم بدبخت داري زنتو ميدي اينا بكنن خلاصه آخر شب رفتيم تو اتاق كه باز شنيدم دارن سكس ميكنن ولي سكسشون خيلي طولاني تر از شبهاي ديگه بودتا صبح كه ميخواستم برم سر كار وسايلمو برداشتم در اتاقمم قفل كردم به سميه گفتم من كارم تموم شد دگه خونه نميام ميرم شهرستان سميه صبح ها ميرفت بچه ها رو ميبرد معد منم تو كوچه منتظر شدم كه بره بيرون

 

 

 

همين كه رفت بيرون برگشتم خونه يه كم غذا برداشتم با آب رفتم تو اتاقم كه منتظر بشم تا شب همش هيجان داشتم حدود ١ساعت بعد سميه برگشت از تو اتاقم ميتونستم بيرون رو ببينم سميه رفت تو اتاقش و چند دقيقه به لخت اومد بيرون كونشو به طرز عجيبي قر ميداد و رفت تو حمام چون شب خوابم نبرده بود يه كم خوابيدم حدود ساعت ٢بعداظهر بود بيدار شدم بيرون رو نگاه كردم ديدم آبجيم تو آشپزخانه است بعدشم عباس اومد همديگرو بوسيدن و لب گرفتن عباس همش داشت از كون آبجيم تعريف ميكرد و كونشو انگلك ميكرد و،،،حدود ساعت ٨ بود كه مبايل عباس زنگ خورد فهميدم رييس عباسه بعد از اين كه قطع كرد آبجيمو بغل كرد و گفت رييسم بود گفت ٢٠ دقيقه ديگه ميرسيم سميه گفت تو چيكار ميكني كه عباس گفت ريس گفته شام كه خورديم تو برو بيرون سميه پرسيد چقدر ميمونن عباس گفت نميدونم عباس بچه ها رو نياورده بود خونه فكر كنم برده بودشون خونه پدرش،،،راستي نگفتم من رييس عباس رو ديده بودم اسمش علي بود و فكر كنم ٣٧ سالي سن داشت و خيلي هيكل بزرگي داشت عباس حدود ١١ سالي ميشد پيشش كار ميكرد و خيلي از رييس ترس داشت اگه رييسش ميگفت بمير ميمرد سميه يه بلوز مشكي با يه دامن بلند ولي تنگ پوشيده بود كه كونش داشت دامن رو جر ميداد حدودا ٢٥ دقيقه شد كه صداي زنگ در اومد عباس در رو باز كرد رييسش با يه مرد ديگه كه اولين بار بود ميديدمش تقريبا اندازه هيكل عباس رو داشت اومدن يه كيف تو دستشون بود با عباس دست دادن سميه كنار عباس بود رييس عباس دستشو اورد كه با سميه دست بده سميه يه نگاه به عباس كرد بعد دست داد و رفتن نشستن اباس و سميه كنار هم نشستن و علي و شريكشم روبرو عباس نشستن و با هم صحبت ميكردن بعدش سميه شام اورد هنينجور كه ميرفت تو آشپزخانه كه وسايل ها رو بياره علي وشريكش نگاهشون به كون آبجيم بود كه داشت بالا و پايين ميرفت عباس هم داشت به سميه كمك ميكرد خلاصه شام كه خوردن يه ٢٠ دقيقه با هم حرف زدن منم تو اون اتاق تاريك حوصلم سر رفته بود كه متوجه شدم عباس رفت تو اتاق و سميه پشت سرش رفت بعد عباس تنها برگشت يه ١٠ دقيقه صحبت كردن بعدش علي كليد ماشينش رو داد عباس و يه چي به عباس گفت كه من نشنيدم و عباس رفت و علي در خونه رو قفل كرد سميه هنوز تو اتاق بود علي از تو كيفش يه شيشه مشروب اورد بعد اومد نشست سميه رو صدا زد سميه از تو اتاق اومد بيرون ديد عباس نيست پرسيد عباس كه هنوز حرفش تموم نشده بود علي گفت عباس رفت،،،بعد گفت سميه خانم نميخوان از مهموناش پذيرايي كنه مشخص بود سميه خجالت ميكشه شريك علي ساكت بود علي بلند شد رفت طرف سميه جلو سميه وايساد دست سميه رو گرفت گفت خجالت نكش با ما راحت باشين

 

 

آبجيم خواست دستشو بكشه كه علي بقلش كردو بوسيدش و باسنشو ميماليد سميه ساكت وايساده بود علي دستش رو گذاشته بود رو باسن سميه و پشت سر هم لبشو بوس ميكرد و بعد از آبجيم جدا شد سميه سرش رو انداخته بود پايين و هيچي نميگفت بعد علي روسري سميه رو از رو سرش برداشت سميه چيزي نگفت چون ميدونست تا چند دقيقه ديگه بايد زير هر دوتاشون بخوابه علي گفت سميه جون ميشه برامون يخ و مزه بياري ميخوايم مشروب بخوريم سميه گفت چشم و رفت طرف آشپزخانه هميجور كه داشت ميرفت كونش داشت بالا و پايين ميشد كه علي و شريكش داشتن با ديدنش كيراشونو ميماليدن سميه زود با يخ و چيپس و،،،برگشت علي بلند شد وسايل ها رو از دستش برداشت گذاشت رو ميز بعد سميه رو نشوند رو مبل كنار شريكش خودشم نشست كنارش حالا آبجيم وسط نشسته بود و علي و شريكش كنار آبجيم علي باز صورت آبجيمو آورد طرف صورتش لبشو ميخورد شريكشم داشت سينه هاي خواهرم رو ميماليد بعد علي گفت سميه امشب زن من و آقا مجيد هستي برامون ساقي شو بعد از سميه پرسيد سميه خوانم زن كييه؟سميه هيچي نگفت باز علي لبشو خورد و از سميه خواست براشون مشروب بريزه ريد ليبل بود سميه هم همين كارو كرد ولي هرچي اسرار كردن سميه نخورد اونا هم زياد نخوردن علي دست سميه رو گرفت نشوند رو پاهاش داشت بدنشو ميماليد دستشو از رو لباسش كرد تو يقه سميه و سينه هاشو ميماليد سميه هم هيچي نميگفت شريك علي اومد جلو پاهاي سميه اروم دامنشو در آورد واي زير دامنش يه شلوارك صورتي پوشيده بود رون هاي آبجيم داشت شلوارك رو جر ميدادن بعد بلوزشو در اورد وايي سينه هاي بزرگ سميه به زور تو سوتينش جا شده بودن علي سينه ها شو گرفت و همش قربون صدقه خواهرم ميشد بعد سوتينشو باز كرد شريكش شلوارك خواهرمو در آورد واي زيرش شرت نپرشيده بود كس سفيد و تپلش و ميديدم موهاشو زده بود علي وايساد و از سميه خواست شلوارشو در بياره سميه هم همين كارو كرد بعد شرتسو در اورد وايييييي اين كير بود يا باطون خيلي كلفت و بزرگ بود از كير عباس خيلي بزرگتر بود بعد علي خودش پيرهنشو در آورد شريكشم داشت كس و كون سميه رو ميماليد علي رفت رو مبل وايساد و كيرشو برد جلو دهن سميه اولش سميه دهنشو باز نكرد بعد علي كيرشو برد رو لبش فشار داد سميه دهنشو باز كرد علي فشار داد تو دهنش ولي فقط سر يه زره از كير علي تو دهن سميه جا ميشد شريك علي رفت لاي پاي خواهرم و شروع كرد به خوردن كس سميه مشخص بود سميه داغ شده و داره حال ميكنه

 

 

با دستش كير علي رو گرفت و تند تند ساك ميزد علي گفت تخمم رو بخور سميه شروع كرد به خوردن تخم علي و علي سر آبجيمو برد زير تخمش رو براش ليس ميزد شريكشم داشت با انگشت ميكرد تو كس و كون خواهرم سميه ميگفت يواش بعد هر دو بلند شدن و از خواهرم خواستن براشون ساك بزنه علي و شريكش نشستن رو مبل سميه هم ميان دو تاشون زانو زد و داشت كير علي و ساك ميزد باز كير علي رو در مياورد و كير شريك علي كه تازه لخت شده بود و كيرش تقريبا اندازه كير عباس بود ساك ميزد چقدر ماهرانه ساك ميزد تخماشونو ميخورد سميه همينجور كه خم شده بود و برا شريك علي ساك ميزد علي رفت پشت سميه و كس و كونشو ليس ميزد انگشت ميكرد تو كس و كون سميه ديدم علي لاي باسن خواهرم و باز كرد و ديد زد بعد گفت عباس نامرد خوب كونتو گاييده مشخصه خوب از كون ميكندت بهد گفت به جز عباس ديگه كي دادي كه اينقدر كونت باحال ديونه كننده شده گفت اگه بدونه چند ساله توكف اين كونم سميه هيچي نگفت بعد علي كيرشو گذاشت جلو كس خواهرم آروم كرد تو كسش كه سميه يه جيق كوچيك كشيد گفت يواش علي هم يواش يواش ميكرد تو كسش تا اينكه همه اون كير گنده رفت تو كس آبجيم و يواش يواش تلميه ميزد سميه هم داشت مير شركي علي رو ساك ميزد علي خوب كه كرد باز جاهشونو عوض كردن كس خواهرم خيلي خيس شده بود شريك علي دستمال اورد كس آبجيمو خشك كرد گفت تو كه اين كس و گشاد كردي كرد تو كسش تند تند تلميه ميزد آبجيمم داغ شده بود همش آخ و اوخ ميكرد همينجور كه تلمبه ميزد باسن گندش داشت ميلرزيد من نتونستم تحمل كنم و جلق زدم خيلي آبم اومد ولي كيرم همينجور سيخ مونده بود بعد علي خواهرم رو تاق باز خوابوند رفت وسط پاهاش كرد تو كسش بعد پاهاي سميه را داد بالا تند تند تلمبه ميزد صداش تموم خونه رو پر كرده بود شريكشم رفت بالا سرش و كيرشو كرد تو دهن آبجيم باز جاهاشونو عوض كردن سميه كه چندين بار ارضا شده بود ولي باز آخ و اوخ ميكرد اين دوتا هم فكر كنم قرص خورده بودن بعد علي رو زمين خوابيد خواهرم رو نشوند رو كيرش خواهرم داشت بالا و پايين مشد سينه هاي گندشت

 

 

داشتن منو ديونه ميكردن شريكه رفت بالا سرش براش ساك ميزد بعد علي گفت تو هم از كون بكن سميه گفت علي آقا از كون نه علي گفت چرا نه از سوراخ كونت پيداست كونتو بيشتر از كست كردن شريكه رفت با آب كس آبجيم كونشو خيس كرد و آروم سرشو كرد تو كونش و راحت رفت تو كونش سميه هم همش آخ و اوخ ميكرد اون دو تا هم همش داشتن قربون صدقه خواهرم ميرفتن بعد شريك علي رفت خوابيد و سميه رو نشوند رو كيرش علي هم كيرش رو كرد تو دهن خواهرم يه كم كه ساك زد رفت كرد تو كون خواهرم ولي به زور رفت سميه جيق ميزد يواش چند دقيقه طول كشيد كه همه كيرش رفت تو كونش واقعا كيرش بزرگ بود من كه تو فيلمها هم اينجور كيري نديده بودهر سه به جنون رسيده بودن علي اينقدر تند تند ميكرد تو كون خواهرم كه صداش تموم خونه رو پر كرده بود الي همش ميگفت سميه دوست دارم عاشقتم تو زن مني شريكه هم هنينجور كه كيرش تو كس خواهرم بود داشت سينه هاي بزرگ سميه رو ميخورد بعد علي كيرشو از تو كون خواهرم در اورد و سميه به زور بلند شد بعد علي باسن خواهرم رو گرفت و كرد تو كس سميه شريكه هم كيرسو كرده بود تو دهن سميه علي هم تند تند تلمبه ميزد و دستش ميزد رو باسن آبجيم باسنش قرمز شد ابجيم همش از رو لذت آخ و اوخ ميكرد علي كيرشو در اورد محكم كرد تو كون ابجيم سميه هم جيق بلندي كشيد كه فكر كنم صداش رفت تو خيابان بعد گفت دارم ميام شريكه هم گفت دارم ميام علي آبشو خالي كرد تو كون آبجيم شريكه هم تموم آبشو خالي كرد تو حلق خواهرم و كيرشو نگه داشت تو دهنش و خواهرم همه آبشو خورد شريكه اومد طرف باسن آبجيم رو باز كرد گفت علي تو كه كون سميه خانم رو پاره كرده من كون خواهرم ديدم مه اندازه يه ته ليوان گشاد بود و داشت آب كير علي از تو كونش بيرون مي امد علي نشست رو مبل و يه كم استراحت كردن و بعد دست آبجيمو گرفت و با هر سه با هم رفتن تو حمام حدودا ٤٠دقيقه تو حمام بودن من چيزي رو نميديدم فقط صداشونو ميشنيدم كه باز داشتن خواهر تپلم رو ميكردن بعد لخت اومدن بيرون اومدن رو مبل نشستن خواهرم وسط نشست علي سمت راست وشريكشم سمت چپ كير هر دو خوابيده بود علي دست سميه رو گرفت و گفت كيرمو بمال سميه هم كير هر دو رو ميماليد اونا هم داشتن سينه و كسشو ميماليد شريك علي ميگفت من كه هرچي سميه خانمم را بكنم سير نميشم علي هم همين حرفو زد سميه هم همش داشت ميخنديد و لب هر دو رو ميخورد

 

 

بعد شروع كرد به ساك زدن همش از كير علي تعريف ميكرد سميه گفت علي جون بريم تو اتاق هر سه بلند شدن رفتن تو اتاق و در بستن خيلي اعصابم خورد شد با اينكه چندين بار جلق زدم و آبم اومده بود باز كيرم سيخ بود علي و شريكش تا نزديكهاي صبح داشتن خواهرم رو ميكردن همش صداي جيقهاي سميه و شلپ شلوپ كس و كونش و صداي آخ و اوخ بود نزديكهاي صبح بود كه ديگه صداشون نميومد فهميدم خواب رفتن منم اينقدر خسته بودم كه نفهميدم كه اي خوابم برده بود ساعت حدودا ١٢ ظهر بود كه با صداي خنده هاي سميه بيدار شدم بيرونو نگاه كردم ديدم هر سه لختن وشريك علي داره با كون خواهرم بازي ميكنه و سميه هن داره ميخنده بعدسميه زنگ زد واسه ناهار پيتزا سفارش داد قبل از اينكه پيتزا رو بيارن علي و شريكش باز افتادن رو سميه و داشتن از كس و كون ميكردنش كه زنگ در به صدا در اومد علي و شريكش لخت دويدن طرف اتاق من شانس اوردم كه در قفل بود كه آبجيم گفت اون اتاق داداشمه درش قفله و او دو تا رفتن تو اتاق سميه و عباس و سميه هم همينجور لخت چادورشو براداشت و پوشيدو رفت سفارش ها رو گرفت و علي و شريكش با كيرهاي سيخ شده اومدن بيرون سميه گفت گشنمه بزارين واسه بعد از ناهار كه اونا قبول نكردن وباز از كس و كون كردنش و بعد هم ناهار خوردن وقتي ميخواستن برن همش دستشون تو شلوار خواهرم بود و داشتن كونشو ميماليدن علي بهزخواهرم گفت از فردا بيا شركت بشو منشي خودم كه سميه گفت خيلي لطف دارين همين مه رفتن سميه رنگ زد عباس و گفت و رفتن بيا خونه و بعدش رفت تو حمام همين كه رفت تو حمام من كيف دستيمو برداشتم از خونه زدم بيرون ياعت ٩ شب بود زنگ زدم سميه گفتم من برگشتم الان ميرسم خونه و بعد رفتم خونه ديدم عباس و بچه ها و سميه نشستن دارن تلويزيون ميبينن من خيلي خسته بودم يه كم نشستم و رفتم تو اتاقم عباس و سميه هم زد بچه ها رو بردن تو اتاقشون خوابوندن و رفتن تو اتاقشون و شروع كردن به عشق بازي و عباش همش از اتفاقهاي ديشب مي پرسيد سميه هم همشو براش طعريف ميكرد شنيدم سميه به عباس با پرويي گفت كير علي خيلي بزرگ بود كونم درد ميكنه عباس هم همش قربون صدقه سميه ميرفت خلاصه بعد از چند روز سميه رفت تو شركت علي و شد منشي وبازارياب شركت عباس هم كه دم از بدهكاري ميزد بعد از چند روز يه آزار سفيد گرفت پاي علي و شريكشم تو خونم باز شد

 

 

ديگه بعضي شبها ميفهميدم كه علي و شريكش در حضور عباس خواهرم رو ميكنن حتي بعضي شبها خواهرم خونه نمييومد از علي ميپرسيدم ميگفت با دو تا از زنهاي شركت رفته ماموريت يك روزه ولي من ميفهميدم كه ميره خونه اي كه علي برا سميه خريده بود و اونجا بهش كس و كون ميده چون هر شب كه نبود عباس بهش زنگ ميزدو ازش ميپرسيد چيكار ميكنين ديگه سميه شده بود سه شوهره و شوهر اصليشم علي بود حتي يك بار از روسيه واسه كار تجاري كه شركت علي باهاشون كار ميكرد يه تفر اومده بود كه از سميه خوشش اومده بود علي سميه رو برده بود و زير پاي مرد روسيه اي تنداخته بود من اينا رو از حرفهايي كه شب ها سميه واسه علي تعريف ميكرد ميفهميدم چند بار هم خواهرم و علي به مسافرت خارج از كشور رفتن فكر كنم گندش تو شركتشون در اومده بود چون سميه ديگه كمتر به شركت ميرفت بعد از چند ماه سميه حامله شد و دختر ناز و تپل به دنيا آورد كه اونم برا عباس تعريف ميكرد كه علي ازش بچه خواسته و عباس هم به خواهرم گفت بزار حامله ت كنه كه فهميدم بچه علي هستش تو اين مدت اينقد علي خواهرم رو از كون كرده كه كون سميه دو برابر اول شده كونش تو هيچ شلواري جا نميشه همش مجبوره لباسهاي خاص بپوشه هرجا ميره همه نگاهشون رو كون خواهرمه بعد از اين اتفاقها نظرم نسبت به سميه و اون خواهرهاي ديگم عوض شده بعدا فهميدم كه دوست پسر آبجي مونام كه قرار بود ازدواج كنن قيد آبجيمو زده و فقط قصد كردنشو داشته منم به شدت به سكس با ابجيم نياز داشتم ولي جرات نميكردم به سميه بگم به خاطر همين عكسهايي كه از خواهرم مونا داشتمو نشون مونا دادم اولش گريه كرد بهم گفت گولم زده بعد بهش گفتم بايد باهام سكس كني به زور و خواهش قبول كرد

 

 

وقتي داشتم ميكردمش فهميدم پرده نداره كونشم خيلي خيلي گشاد بود اينقد گشاد بود كه سوراخش باز باز بود خيلي حرفه اي ساك ميزد منم بهش گير دادم برام تعريف كنه چرا اينقدر گشاده اولش ميگفت فقط با اون پسره بوده ولي بعد با اسرار من برام تعريف كرد كه با اون پسره رفته خونه پسره بعد با دوستاش ريختن سرش و گروهي از كس و كون كردنش و چون كوني شده هر هفته ميره و بهشون كس و كون ميده منم جمعها كه ميرم شهرستان خواهر مونامو از كس و كون ميكنم تو اين مدت كون مونا هم خيلي بزرگ شده ولي من همش تو فكر كردن سميه هستم اما جراتشو ندارم بهش بگم ممنونم از اين كه اين داستان واقعي را خونديد ببخشيد كه طولاني شد

دکتر بازی

سلام اسم من ماریه است و الان 25 سالمه و داستانی که براتون تعریف میکنم مال زمانیه که 19 ساله بودم. من از زمان بچگی همیشه به دکتر بازی علاقه داشتم و با دخترهای همسایه مون دکتر بازی میکردیم. این علاقه به دکتر و دکتر بازی تا بزرگسالی ادامه پیدا کرد و شکل علاقه به دکتر بازی سکسی رو به خودش گرفت. از وقتی نوجوون بودم وقتی میرفتم دکتر و معاینه ام میکرد خوشم میومد. ولی متاسفانه هیچ وقت به یه دکتر باحال برخورد نکردم که بشه باهش حال کرد. تو کنکور رشته پرستاری قبول شدم (یکی از شهرستانهای اطراف). زمان دانشگاه، مخصوصآ با درسایی که میخوندیم علاقه ام به این کار صد چندان شد. این شد که دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و یه بار دلمو زدم به دریا. خودمو زدم به مریضی و رفتم پیش یکی از دکترهای جوونی که تو بیمارستانمون کار میکرد.

 

 

بهش گفتم چند روزه که شکمم درد میکنه. اون هم گفت بیا روی تخت دراز بکش تا معاینه ات کنم! از خوشحالی داشتم میمردم! بهش گفتم من توی اتاق معاینه که همه میان خجالت میکشم، میشه یه جای خصوصی معاینه کنید؟! اون هم قبول کرد. رفتیم تو یه اتاق که به ندرت کسی میومد و روی تخت درازم کرد و گفت لباستو بزن بالا! من هم همین کارو کردم و لباسمو اونقدر بالا کشیدم که نصف سوتین سفید توریم هم دیده میشد! دکتر گفت پایین شکمت رو هم کامل لخت کن، و من دکمه شلوارم رو هم باز کردم و یه کم کشیدم پایین، به طوری که شورتم، که از ست سوتینم بود، هم دیده میشد!!! دکتره حدودا 30 ساله و قد بلند بود و خیلی از اینکه باهش تنها شدم خوشحال بودم و حسابی خودمو به مریضی زدم! اومد جلو گفت: خب کجا درد میکنه؟ منم دور نافم رو نشون دادم و گفتم اینجا. اونم بعد از چند تا سوال که دردت کی شروع شده، تهوع و استفراغ نداشتی و غیره، معاینه رو شروع کرد. وقتی دستشو روی شکمم گذاشت یه احساس خنکی شکم داغم رو فرا گرفت و یه کم خودمو جمع کردم. فشار دستشو بیشتر کرد، در این موقع من داد زدم که: تو رو خدا یواشتر! اون هم بعد از اینکه حدود 5 دقیقه تمام شکمم رو لمس کرد و تمام این مدت من از احساس دست مردونه سردش تو آسمونا بودم، گوشی شو درآورد و شروع به گوش کردن به صداهای شکمم کرد. دیگه داشتم پر درمیاوردم!!! هی گوشی رو از این ور برمیداشت و به اون ور میذاشت و من از احساس سکسی که بهم دست داده بود داشتم نفس نفس میزدم!!! همه اش آرزو میکردم که با دیدن ست توری و بدن سکسیم تحریک بشه…اما ظاهرا” نشد! و معاینه رو همینجا تموم کرد و گفت: تو فقط کولیت روده داری، غذاهای نفخ نخور و یه قرص ضد نفخ (دایمتیکون) هم برام نوشت!!! همین و بس!!! و حال من حسابی گرفته شد!!! از طرفی از این که تا حدی به مقصدم رسیدم خوشحال بودم و نمیتونستم بیشتر از این به دکتره نخ بدم…میترسیدم برام بد تموم بشه… بعد از این موضوع من همه اش تو فکر یه دکتر بازی حسابی بودم!!! و چند بار با شکایت دل درد و درد قلب پیش دو، سه نا دکتر دیگه رفتم، که متاسفانه نتیجه اونها هم همین بود!!! :( سال اول داشنگاه که تموم شد، داییم اینا که شمال ویلا دارن از ما و خاله هام دعوت کردن که دسته جمعی بریم اونجا (رامسر).

 

 

من هم که از نرسیدن به هدفم ناراحت بودم با دلخوری با مامان و بابام و خواهرم رفتم و همه اش دمق بودم. روز اول که رفتیم دیدم پسر خاله کوچیکم هم اومده…خیلی عجیب بود، چون اون دانشجوی پزشکی و خیلی خرخون بود و هیچ وقت تو مهمونی ها هم پیداش نمیشد، چه برسه به مسافرت!!! همه از ش پرسیدن: فرهاد خان! چه عجب از این ورا؟! اونم گفت تازه درسم تموم شده و گفتم قبل از ظرح رفتن یه مسافرت بیام تا آب و هوا عوض کنم. راستش من و فرهاد از بچگی با هم بزرگ شده بودیم…ولی از زمان دبیرستان اون بدجوری تو خط درس افتاده بود و خیلی با هم نزدیک نبودیم. اون 26 ساله، با هیکل و قیافه مردونه و یه عینک بامزه بود و در کل خواستنی بود…بقیه شو خودتون حدس میزنین دیگه… روز اول همه خاله ها و دایی و بچه ها رفتیم لب ساحل و کلی گشتیم و آب تنی کردیم و حسابی خودمونو خسته کردیم…فرداش من به بهانه این که خسته ام و یه کم سرماخورده ام بیرون نرفتم و تو ویلا موندم. یواشکی MP3 پلیر فرهاد رو از تو جیبش برداشتم و قایم کردم. اون متوجه نشد و همراه بقیه رفت توی شهر بگردن و من تو رختخواب خودمو به مریضی زدم. هنوز نیم ساعت از رفتنشون نگذشته بود که سر و کله فرهاد پیدا شد که اومده بود MP3 پلیرشو ببره. وقتی دیدم صدای کلید توی در اومد، شروع به آه و ناه کردم…آخ …آخ…سرم… فرهاد اومد MP3 رو برداشت که بره، یهو صدای منو شنید که از تو اتاق ناه میکردم! درو باز کرد و اومد تو و با تعجب گفت: چی شده ماریه؟! تو اینجا چه کار میکنی؟! گفتم: مریض بودم نرفتم بیرون. گفت: چرا اینقدر ناله میکنی؟ حالت خیلی بده؟ گفتم آره. و چند تا سرفه خفن کردم! اون هم که باورش شده بود اومد لب تخت نشست و نبضم رو گرفت و گفت: تب داری! (راستش اونقدر زیر پتو رفته بودم که اگه تب 40 درجه داشتم هم عجیب نبود!!!) رفت کیفشو آورد و یه درجه تب گذاشت زیر زبونم. درجه 39 نشون میداد! گفت دهنتو باز کن و با چوب زبون چراغ قوه تو حلقمو نگاه کرد گفت: عفونت نداره، فقط قرمزه…حتما آنفلوآنزاست، استخون درد نداری؟ گفتم: چرا! و چند تا سرفه پشت سر هم کردم… فرهاد دوباره کیفشو باز کرد و یه گوشی درآورد! گفت: بشین، بلوزتو از پشت بده بالا میخوام به ریه ها گوش کنم. و من همین کارو کردم…همه اش آرزو میکردم این دفعه ست قرمزی که پوشیدم جلب توجه کنه و تحریک کننده باشه… بعد از گوش دادن به ریه هام، دوباره منو خوابوند و گفت بلوزتو بزن بالا میخوام به قلبت گوش بدم! منم بلوزمو دادم بالا، طوری که سوتین قرمزم کامل دیده میشد و در برابر تن سفیدم خیلی جلب توجه میکرد!

 

 

یه لحظه دیدم فرهاد ماتش برد و زل زد به سوتین…اما سریع خودشو جمع کرد و گوشی رو گذاشت زیر سینه چپم و شروع به شنیدن به صدای قلبم کرد…قلبم شنیدن تند میزد و به نفس نفس افتاده بودم…فرهاد گفت: از شدت تب قلبت تند میزنه! یه قرص استامینوفن از تو کیفش درآورد و با یه لیوان آب به من داد و خوردم. بعد رفت یه ظرف کوچیک آب ولرم با یه حوله آورد و روی شکمم گذاشت تا پاشویه بده… من هم از شدت هیجان مرتب نفس نفس میزدم و قلبم هی تند تر میزد… وقتی اومد حوله خیس رو از رو شکمم برداره باز یه لحظه نگاهش به شکمم و سوتین قرمزم قفل شد… حسابی عرق کرده بودم و حالت سکسی پیدا کرده بودم…باز خودشو جمع و جور کرد و یه لیوان آب قند بهم داد. گفتم نمیخورم. گفت چرا؟! گفتم تهوع دارم…دلم درد میکنه!!! گفت: خب چرا از اول نگفتی؟! باید شکمتو معاینه کنم! و در حالی که معلوم بود حسابی تحریک شده دکمه شلوارمو باز کرد و دید که زیرش یه شورت قرمز پوشیدم… با یه نگاه کاملا” سکسی به صورتم که سرخ شده بود نگاه کرد و دستش رو روی شکمم گذاشت و شروع به معاینه کرد…دستش کاملا گرم بود…چند باز شکممو فشار داد و م آخ گفتم و تند تند نفس میکشیدم، در حال که با چشمای خمار تو چشماش زل زده بودم…تازه حالا فهمیده بود که من به خاطر اینکه تحریک شدم سرع نفس میکشم و شاید حدس زد تمام ماجرا نقشه بوده… دوباره، ولی این بار با فشاری بشتر شکمم رو فشار داد و من شروع به آه و ناله شدید کردم… یهو موبایل فرهاد زنگ خورد و شکم منو ول کرد و رفت جواب بده…مامانش اینا بودن…پرسیدن کجایی؟ گفت: تو راه دوستمو دیدم، شما برید!!! اونا هم بهش گفتن پس ما ظهر میریم رستوران. فرهاد گفت: من با دوستم نهار میخورم و خداحافظی کرد!!! دیگه دل تو دلم نبود!!!! بعد از قطع کردن تلفن دوباره اوم لب تخت نشست و نگاه سکسی شو به من دوخت…گفتم: میخوای چی کار کنی؟! گفت: نظر تو چیه؟! من هیچ جوابی ندادم.

 

 

گفت: میخوای شکم دردت رو درمان کنم؟! من با چند لحظه مکث گفتم: آره!!! فرهاد چشمک زد و پاشد و در اتاق رو قفل کرد و برگشت اومد طرف من. گفتم: حالا چی کار میکنی؟! گفت: مریض عزیزم! تو از رو تخت بلند نشو! و بلوزم رو از تنم درآورد و شروع به مالیدن شکمم کرد…من که از خدا همینو میخواستم شروع به آه و ناله های سکسی کردم و گفتم: آخ! تو رو خدا یواشتر آقای دکتر! اما فرهاد شدت مالشش رو بیشتر کرد…بعد از حدود 10 دقیقه تازه یادش اومد که شلوارم رو درنیاورده! بعد از درآوردن شلوارم، یه برانداز کرد و گفت: عجب ست خوشگلی پوشیدی مریض خوشگلم!!! فکر نمیکردم فرهاد اینقدر هات باشه و به این راحتی پا بده…بعدش باز گوشی پزشکی شو برداشت و شروع به گوش کردن به شکمم کرد…دیگه تو آسمونا بودم…بعد از حدود 10 دقیقه، فرهاد گفت: حالا باید سوتین خوشگلتو دربیارم و زیرشو معاینه کنم! چنان محکم سینه هامو فشار میداد و میمالید که دوباره آه و ناله ام دراومد…گفتم: یواشتر…گفت: باید معاینه ام کامل باشه. و یهو زبونشو درآورد و شروع با لیس زدن و بوسیدن سینه های سرخ شده ام کرد…و من به خودم میپیچیدم…بعد از اون تمام شکمم رو هم لیس زد… بعد از چند دقیقه بلند شد و گفت: حالا چی کار کنم؟! گفتم: تو دکتری! هر کاری میخوای بکن! من تسلیمم!!! این رو که شنید، پیراهن و شلوارش رو درآورد و فقط با یه شورت، در حالیکه منم فقط شورت داشتم روی من دراز کشید…وای…چه لذتی داشت حس کردن داغی تنش…بعد شروع کرد به فشار دادن سینه هاش به سینه هام و شکمش به شکمم…و من مدام آه و ناله میکردم…وقتی بعد از حدود یک ربع از این کار خسته شد از من پرسید: تو دختری دیگه، نه؟! گفتم آره! میخوای چی کار کنی؟! گفت: کار بدی نمیکنم! حواسم هست! اول شورت من و بعد شورت خودشو در آورد. اون هم مثل من حسابی شیو کرده بود و کاملا بدون مو بود. اومد دوباره روی من دراز کشید و کیرش رو گذاشت لای پام و شروع کرد به بالا و پایین رفتن و من هم از لذت داشتم بیهوش میشدم… بعدش از روی بلند شد و در حالی که جلوم زانو زده بود، سر کیرشو گذاشت لب سوراخ کسم و شروع به تکون دادن اون کردن…

 

 

گفتم: تورو خدا یواشتر! غلقلکم میاد! اون خندید و سرعت کارش رو بیشتر کرد. بعد از چند دقیقه باز خسته شد و گفت: من که نمیتونم تو رو از جلو بکنم…بیا از پشت به من بده! گفتم: نه! اصلا” امکان نداره و هرچی اصرار و خواهش کرد قبول نکردم. بعد چند دقیقه فکر کرد و گفت: یه راه دیگه. تو مال منو بخور، من مال تو رو میخورم…باشه؟! گفتم: باشه. اول فرهاد شروع به لیسیدن کس من کرد. زبونشو تا جایی که میرفت توی سوارخ جلو و عقب میکرد و من اونقدر لذت بردم و آه و ناله کردم که بعد از یه ربع لرزیدم و چند دقیقه از حال رفتم… وقتی به حال اومدم دیدم فرهاد یه لیوان آب قند داره هم میزنه و داد که بخورم. بعد از این که حالم بهتر شد گفت حالا نوبت توه…گفتم باشه، ولی بدون کاندوم نه! گفت قبوله! و به مدت حدود یک ربع من براش ساک میزدم و اون آه و واه میکرد و میگفت: در حال مکیدن نوکش، بمالونش و من همین کارو کردم…در همین حال اونم شروع کرد به مالیدن کلیتوریس من…هر دو داشتیم از حال میرفتیم…ولی دست برداز نبودیم…تا ناگهان فرهاد بلند شد و کیرشو گرفت تو دستش و آبشو که داشت فوران میزد ریخت روی شکم من و حسابی زیر شکمم رو هم مالید و بعد از خستگی دراز کشید و چند دقیقه خوابید…وقتی بیدار شد هر دو سریع پاشدیم و با هم رفتیم حموم…اونجا هم یه کم هم دیگه رو مالیدیم و بعد سر حال اومدیم بیرون…یه شربت خوردیم…فرهاد رفت بیرون (مثلا” پیش دوستش!) و من رفتم زیر پتو! و حدود یک ساعت بعد مامان اینا از رستوران اومدن، در حالی که یه غذا هم برای دختر بیمارشو گرفته بودن!!!!