.

زن شهوتی و شوهر زودانزال

 

سلام من یه زن 35 ساله هستم از بدی روزگار همسر من یه ادمی بود که 3 نگفته آبش میومد خلاسه که من تو سکس عتش داشتم همیشه هم فکر میکردم یه زن حشری هستم که توان نگهداری غریزه ی جنسیمو ندارم خلاصه روزهاو شبا دنبال یه راه حل میگشتم که از این همه شهوت دورم کنه همیشه بعد سکس با خودم ور میرفتم تا چند بار آبمو نمیاوردم اروم نمیشدم تو سن 22 23 سالگی همشه به خودم لعنت میفرستادم که چقدر شهوتیم همیشه دوست داشتم مردارو اذیت کنم ولی رابطه جنسی با کسی نداشتم.

 
تو یه روز تابستون داشتم با دخترم از یه خیابون که قبلا اونجا زندگی میکردیم میگذشتیم که رفتم تو یه مغازه وسفارش cd دادم همش کارم بود سفارش میدادم ولی دنبالش نمیرفتم انبار که سفارش دادم یه دفعه پسره گفت وایسا الان میزنم میدم گفتم بعدن میام گفت:الان میدم
خلاصه ضایع شدم وایسادم تا بهم بده وقتد خواستم حساب کنم گفت :ما از همسایه کمتر میگیریم .اولش جا خوردم گفتم کدوم همسایه گفت شما دیگه تو اون کوچه هستین گفتم بودیم گفت خلاصه همسایه این دیگه
پیش خودم گفتم از سال پیش چطوری یادش مونده بلاخره cdرو دادو پول نگرفت منم که ادمی نیستم که به کسی بدهکار بمونم گفتم بعدن میارم یه چند باری منو کشوند اونجا بعد شماره داد گفت کار داشتی زنگ بزن یه هفته گذشت که زنگ زدم بعد سلامو حال احوال گفتم میدونی من شوهر دارم گفتش اره گفتم خوب نمیشه زنگ بزنم گفت بخوای میشه
خلاصه از اون جریان گذشت 2 یا 3 ماه بو که بیخیالش شدم یه روز باز داشتتم از جلو مغازش میگذشتم با خنده گفت بی معرفت من کفری شدم رفتم چند تا مغازه اونطرفتر با عصبانیت گفتم با کی بودی اصلا خودتی گفت بیا مغازم بگم چرا بیمعرفتی بلاخره

 
رفتن پیشش همانا دوست شدن همانا
اون موقع من کچل بودم نه پسر نیستم اشتباه نکنین به خاطر مش کردنه موهام شوهرم سرمو با ماشین ریش تراشی صفر زد
کلی خجالت میکشیدم ازش میکفتم الان از من متنفر میشه خلاصه گفت همه شهرستانن بیا خونمون گفتم باشه ولی بعدش پشیمون شدم از ترس و دلهره تا صبح خوابم نبرد صبح راه افتادم هی یکی تو دلم میگفت برگرد دیوانه میکنتت اونوقت کاری ازتت بر نمییادا خلاصه رفتم واااااای منم خجالتی داشتم عرق میریختم نشستیم اومد نزدیکم فاصله گرفتم گفت راحت باش شالتو در بیار مانتوتو در بیار گفتم راحتم انگار که کمی کلافه باشه گفت میتونم سرمو بزارم رو پات دراز بکشم گفتم راحت باش سرشو که کذاشت یه جوری شدم تشنم شده بود راه نفسم بند اومده بود داغ کردم داشت کم کم با لباش میرفت زیر مانتو که از حال رفتم
ترسید زود اب اورد نمک اورد فشارم بره بالا ولی از لحظه ای که سرشو گذاشت رو پام همینجور داشت ابم می اومد انگار که همیه شورتم خیس شده بود بعد عروسیم اولین بارم بود خودمو اینجوری میدیدم خلاصه ایقدر بهم نزدیک شد که شروع کرد به لب گرفتن

 
منم مثل آدمایی که نفسشون داره بند میاد نفس نفس زنان از دستش در میرفتم واااااای چه حسی داشتم تو آب خودم غرق شده بودم میخواستم فرار کنم از دستش منو خوابوند زمین اومد روم داشتیم یه بند لب میگرفتیم من هم به خاطر کچلیم هم یه ترسی که تو وجودم بود دلهره داشتم دستشو برد سمت زیپ شلوارم دستشو کشیدم کنار دوباره دستشو برد سمت زیپ شلوارم گفتم پریودم گفت عقب گفتم نه گفتش اره بزار دیگه دارم میمیرم منم که اصلا راضی نبودم گذاشتم واااای واسه اولین بار بو از درد داشتم میمردم خلاصه تموم شد تو راه خونه هی میگفتم خاک بر سرت خجالت بکش بلاخره دادی الاغ اینقدر عذاب وجدان داشتم که نگو بعد مدتی باز قرار گداشت نرفتم خیلی ازم ناراحت بود گفتم میام باشه فردا میام واااای رفتم اینبار هم تو اب
بدنم داشتم غرق میشدم اینبار شلوارمو در اورد گذاشت جلو تو یه لحظه مردم کیرش متوسط بوود ولی حالش منو روانی کرد تو اون 2 بار به اندازه یه عمر ازم اب اومد یه 6 7 باری خالی شدم کسم داشت میترکید انگاری که همش مونده بود یه جا بریزه بیرونتا عمر دارم یادم نمیره که شوهرم مشکل داشت ومی دونست که مشکل داره ولی کاری نمیکرد منم که سیر نمیشدم همش فکر میکردم که مشکل دارم الان که از اون قضیه 10 سال میگذره وقتی پیشش میخوابم مثل روزای اول اینقدر ابم میاد که
خیس خیس میشم دیشب و شب قبلش sexداشتیم جاتون خالی چقدر چسبید فکر نکنم بتونم با کسی بخوابمو اینقدر بهم بچسبه فقط حرفشو زدم داره ابم میاد هر وقت کیرشو میبینم انگار دارم بهترین چیز زندگیمو میبینم هر وقت قهر میکنم باهاش دست میکنه تو شورتم کسمو میمال یه کم از خود بیخود میشم خیلیهم حواسش به تکمیل شدنه منه اگه من سیر نشم آبشو نمیاره شما بگین تقسیر با منه یا شوهرم که الانم تا 3 میشماری ابش میاد؟ نظر بدین لطفآ

نوشته: ناهید

بطری بازی

 

این خاطره مربوط به وقتیه که تازه رفته بودم مالزی واسه درس خوندن.من اون وقتا 23 سالم بود و من اگه تعریف نباشه همه میگن خیلی ملوسه قیام و قد و هیکلمم خوبه.اون وقتا من هنوز دختر بودم ولی از وقتی که با یکی از همکلاسیام دوست شدم شیطنتم گل کرد.پریسا خیلی شیطون بود و هر شب تقریبا با یکی میخوابید و هر شب میرفت دور همی.تا اینکه منم پام به این دور همیا وا شد و بطری بازیا..

 
ما تو این مدت با پسری اشنا شده بودیم که اسمش مانی بودو هردومون ازش خوشمون میومد و هر چند وقت یکبار یا اون و دوستاشو دعوت میکردیم خونمون یا اون دعوت میکرد خونش..تا اینکه یه شب یکی از دوستاشو که خیلی سکسی و خوش هیکل بودو دعوت کرد اسمش شروین بود..شروین خیلی خوش هیکل بود و اب از لب و لوچه پریسا اویزون شده بود..تا اینکه یه شب تولد مانی بود و ما هم دعوت بودیم شروینم بود شروع کردیم مشروب خوردن پریسا که تا خرخره خورده بود رفت تو اتاق که ولو شه رو تخت که..

 
خلاصه چند شب بعد که دوباره دیدمش با خنده و شیطنت گفت من اون شب تولد با شروین سکس کردم خیلی حال داد سکسش عالیه..راستش وقتی اینو گفت حشری شدم و به پریسا گفتم که میخوام با مانی سکس کنم ولی نمیدونم چجوری؟اونم گفت کاری نداره بهش زنگ بزن و بگو..ناگفته نمونه که ما خیلی با مانی صمیمی بودیم و سر بطری بازی من گفته بودم که ویرجینم ولی مانی گفته بود عجیبه و انگاری باور نکرده بود..خلاصه تصمیم گرفتم به مانی بگم و شب بعدش دعوتشون کردیم و مشروب خوردیم و پوکر و یطری بازی کردیم بعد من تو فیسبوک بهش مسیج دادم که دلم سکس میخواد اونم از خدا خواسته گفت بیام دنبالت منم چون ویرجین بودم ترسیدم و گفتم بعدا..بعد چند روز فکر کردن به این نتیجه رسیدم که نمیخوام ویرجین باشم و دلم میخواد سکس داشته باشم پس تصمیمو گرفتم و باهاش قرار گزاشتم..اون شب ساعت 3 صبح اومد دنبالم و منو برد تو خونش یکم حرف زدیم تا اینکه دستمو گرفت منو برد تو اتاقش و خودش نشست پشت کامپیوتر منم رفتم نشستم تو بغلش بعد شروع کردیم لب گرفتن که منو بلند کرد گذاشت رو تخت بعد دوباره شروع کرد لب گرفتن همینجوریم داشت تاپمو در میاورد تاپمو در اورد رفت سراغ سینه هام یکم لیس زد بعد اومد پایین تر پهلوهامو خوردن وااای چه حس خوبی بود بعدش شروع کرد شلوارکمو در اوردن بعد از اینکه در اورد خودشم لخت شد و افتاد روم و شروع کرد کیرشو مالوندن به کسم بعدش بلند شد شرتمو در اورد یکم کسمو لیس زد بعد کیرشو گذاشت دم کسم و فشار داد..

 

واااای خیلی درد داشت و هر چقد فشار میدادا اصلا کامل نمیرفت تو..منم ترسیده بودم هی میگفتم فشار بده تا اینکه از شدت درد کیرشو در اوردم و پشتمو کردم بهش و گفتم بکون تو کونم اونم با دست اول کونمو مالوند بعد خیسش کرد و کیرشو فشار داد تو..خیلی درد داشت ولی خوشبختانه چند بار که تلمبه زد ستیسفای شد و ابشم ریخت تو کونم وقتی رفتم دستشویی یکم ازم خون اومد.اون شب تا صبح تو بغلش خوابیدم و فرداش منو برد خونم..بعد از اون اتفاق یه شب پریسا زنگ زد و گفت شروین دعوتمون کرده یکی از دوساتشم تازه از ایران اومده منم با اینکه خسته بوده به اصرار پریسا رفتم و اون شب بازم نشستیم بطری بازی بعد از مشروب خوردن..من بودم و پریسا و شروین با 2 تا از دوستای شروین.گرم بازی شده بودیم و بازی به جرات رسیده بود که یکی از بچه ها به من حکم داد که از شروین لب بگیرم منم چون میدونستم پریسا با شروین دوسته و با هم سکس دارن قبول نکردم ولی پریسا گفت بازیه و با شروین معمولیند منم از خدا خواسته چون هم مست بودم هم از شروین خوشم میومد قبول کردم ..وای چه لبی بود همینجوری ازم اب میرفت اونم فهمیده بود تحریک شدم بیشتر بغلم کرد و چسبوند به خودش لب گرفت خلاصه اون شب هر کی به هر کی شد و همه از هم لب کرفتن و پسرا به ما حکم دادن استریپ تیز کنیم و لخت شیم و…بعد اون شب من با شروین سکسمو شروع کردم و اینکه چجوری شروع شد و پریسا چی شد تو داستان بعدی مینویسم..

نوشته: مهسا

من و نگار

 

من توی یه آموزشگاه موسیقی درس میدم اما سن ام کم بود اون زمانو بوسیله اشنایی که با صاحب آموزشگاه داشتم قبول کرد اونجا مشغول به کار بشم با افراد خیلی زیادی توی روز رفت و امد داشتم.به خاطر اینکه سنم کم بود اوایل تدریس هنر جوهای کمی داشتم اما بعد از چند ماه تونستم یه کم معروف بشم و شاگردام بیشتر بشن.نگار یکی از شاگردام بود البته از معدود شاگردای دختر.چون من حوصله سرو کله زدن با تازه کارارو نداشتم افراد اماتورو قبول نمیکردم.
نگار از من چند ماهی بزرگتر بود اولین جلسه خیلی معمولی بوود اما رفته رفته بیشتر با هم صمیمی شدیم.اینم بگم من به دخترا رو نمیدم و اهل مزه پروندن هم نیستم تا خوشون بیاد.

 
از این جریانات یک سالی گذشت زنگ زدناش به موبایلم خیلی بیشتر شده بودو فهمیده بودم دوست داره با هم رابطمون گرمتر باشه اما چون یه تجربه تلخ داشتم میترسیدم دوباره تکرار بشه برام.نگار دختر خیلی مهربونی بود اخلاقش واقعا عالی بود زیبایی خاص خودشو داشت.صداش بارز ترین مشخصش بود.بالاخره دلو زدم به دریا و بهش پیشنهاد دادم و اونم قبول کرد اما طرز قبول کردنش یه جوری بود که خیلی ناراخت شدم اما فراموش کردم چون میدونستم میخواد کلاس بزاره.از دوستیمون 6 ماهی میگذشت و هر چند روز یه بار با هم میرفتیم بیرون اما احساس خوبی نداشتم چون منو از نظر عاطفی ارضا نمیکرد وهیچ وقت کلمه عاشقانه ای بهم نمیگفت و در کل اون دوست دختر من بود اما من دوست پسرش نبودم از این رفتارش حسابی شاکی بودم اما اخلاقش واقعا عالی بود تیکه کلاماش رو دوست داشتم همین چیزها هم منو گرفتار کرده بود اروم اروم تماس های فیزیکیمو باهاش زیاد کرده بودم گذشت تا اوایل دی طرفای ساعت 6 قرار گذاشتیم توی یه کافی شاپ که اغلب باهم میرفتیم اون روز خیلی شلوغ بود دلم میخواست برای اولین بار بوسش کنم بعد از نیم ساعت که تو کافی شاپ بودیم بهش گفتم میای بریم کافی نت یه کاری دارم تا کافی نت 5 دقیقه پیاده راه بود و توی طبقه 3 یه ساختمون بود که طبقه های پایینش ازمایشگاه و این چیزا بود که عصرا میبستن.

 
توی راه پله کافی نت که بودیم بهش گفتم یه قولی داده بودی گفت چی گفتم که میزاری لپتو بوس کنم گفت اینجا که نمیشه گفتم اوکی باشه برای بعد(این قول رو چند روز قبل ازش گرفته بودم) رفتیم توی کافی از مسعولش یه سیستم خواستم موقعیت سیستم عالی بود طوری بود که اگه یکی به نیم متری میز نمیرسید نمیتونست بیبینه چی کار داریم میکنیم منم خیلی خوسحال بودم اما میترسیدم.برای نگار یه صندلی اوردم که بشینه کنارم سایتو باز کردم با دست چپم دست راسته نگار رو گرفتم دستش یخ بود دقیقه ها میگذشت و من نمیدنستم اگه بوسش کنم چی میشه…….
نگار زل زده بود به مانیتور صورتش بهم خیلی نزدیک شده بود دوره چشاش اکریل رنگی زده بود یه کم که تو اون موقعیت ادمو خیلی هوایی میکرد توی یه لحظه لبمو گذاشتم رو گونش که یه اییییییی کشداری کشیدو گفت دیوونه یکی میبینه از چهرش معلوم بود که خوشش اومده با خودم گفتم اگر الان لب نگیرم دیگه نمیتونم بعد از چند دیقه دوباره این کارو کردم اما نتونستم دقیق لبمو بذارم رو لبش اما همونم عالی بود برام هیچی نگفت روشو کرد اونور و ازش عذر خواهی کردم سریع کارمو کردمو اومدیم بیرون از کافی نت توی راه پله جلوی واحد طبقه پایین چسبوندمش به دیوار شروع کردم به لب گرفتن واقعا هول کرده بودم چون باره اولم بوود تو هال خودم بودم که دیدم صدای یه نفر میاد که مثل برق از هم جدا شدیم شروع کردیم به مرتب کردن خودمون توی شیشه اون واحد یه زن مسن بود شک کرده بود اما نمیدونم دید یا نه.خیلی ترسیدم اون روز دیگه کاری نکردیم.

 
قرارای ما شده بود برای لب بازی توی سینما توی کافی شاپ توی پارک یکی از بهترین موقعیت ها وقتی بود که داشت برف میومد.هوا سرد بود اما نفساش داغ داغ بود دختره واقعا حشری بود مثل خودم.(اینو بعدا ازش پرسیدم که تایید کرد)
بعد از چند وقت با هم دعوامون شد پی بهونه اوردن بود برای کات کردن منم قاطی کرده بودم میخواستم مثل خودش باشمو با حرفام ناراحتش کنم مثل کاری که خودش کرده بود.بهش گفتم میخوای منم یه چی بگم که بسوزی گفت بگو کلی فکر کردمو گفتم کیرم تو کست و از این حرفاو مسخرش میکردم تا بهش گفتم سایز سینت 65؟هیچی نمیگفت خیلی شاکی شده بود منم گیر داده بودم:فکر کنم 60 باشه.65 هستی یا 60؟شاکی بود برگشتو گفت خیلی کثافتی منم گفتم خودتی چه طور تو این همه منو اذیت میکنی من نمیتونم یه سوال ازت بپرسم.
دیگه کات کرده بودیم خیلی هواشو کرده بودم بعد از 2 هفته دوباره سرو کلش پیدا شد نمیدونم sms داد یا زنگ زد یادم هم نمیاد چی گفت فقط یادمه دوباره دوستیمون شروع شد اما فرقش این بود که روی من باز شده بود تو روش ول کنش نبودم هر وقت صحبت میکردیم بهش میگفتم اخر ما نفمیدیم 65 یا 60 یه روز پشت تلفن قاطی کرد و اروم گفت 65 منم گفتم خب پس درست میگفتم.بالاخره پیشنهاد دادمو بهش گفتم سکس میخوام مطمعن بودم اونم میخواد اما امتناع میکرد بعد از یه هفته تونستم راضیش کنم باهاش قرار گذاشتم که برمو و ببرمش خونمون.قرارمون5.15 بود فکر کنم 17 بهمن 89 بود رفتم سر قرار تیپه همیشگیشو داشت اما یه جوری بود یه کم عصبی بود وسط راه منصرف شد اما راضیش کردم توی راه نم نم بارون گرفت دم غروب خیلی احساسی شده بودیم.اومد خونه شروع کردم لب گرفت قبلش تو سایتا کمی اطلاعات کسب کرده بودم در مورد شروع سکس و نقاط حساس.یادمه نوشته بود اگه عمل سکس به اخر بیوفته خیلی خوبه و باید چند دیقه طرفتو نوازش کنی و بهش ارامش بدی منم عالی داشتم این کارارو میکردم اما دوست داشتم زود تر شروع بشه اما جلوی خودمو میگرفتم بعد از 20 دقیقه شروع کردم دراوردن لباسش عالی داشت پیش میرفت همون جوری که برنامه ریزی کرده بودم وقتی سوتینشو باز کردم گفتم 65 اینه پس تو نگاش شهوت موج میزد چشاش داشت خمار میشد منم اروم داشتم سینه هاشو میخوردم که ناله های ریزش درومد بعدش رفتم طرف شلوارش نمیزاشت درش میگفت امشب نه منم گفتم کاری نمیخوام بکنم میخوام نگاش کنم.

 
شلوار شورتشو دراوردم که دیدم قرمز شده دستشو گذاشته رو صورتش وچشماش خجالت میکشد منم شروع کردم لب بازی باهاش بعد از تموم شدن لب بازی کیرمو گرفت تو دستاش بعد گذاشت رو کسش بد جوری حشری شده بود یه اهی کشید که به گا رفتم بردمش تو اتاق رو تختم شروع کرد ساک زدن داشت کیرمو میخورد بلد نبود ساک بزنه حداقل خوبیش این بود که نمیخورد به دندونش از قبل هماهنگ کرده بودم که از پشت بزنم شرع کردم با روغن لیز کردن سوراخش انگشتمو با هزار مکافات کردم توش زیره دستم داشت میمرد هم از درد هم از لذت دیگه شروع کردم یه بالش کوچیک گذاشتم زیره شکمش کیرمو گذاشتم رو سوراخش اروم فشار دادم تو سر کیرم رفت تو داشت دادو بیداد میکرد اما نگفت در بیارو سوختمو مردمو جر خورمو این حرفا منم فقط میخواستم ابم بیاد مثل سگ شده بودم نمیدونستم چی کار دارم میکنم فقط میخواستم بکنم توی یه سوراخ اینقدر هول شده بودم که کاندوم یادم رفته بود با تمام قدرت تمام کیرمو کردم توی کونش شروع کرد جیغ زدن واقعا اون تو خیلی داغ بووود خیلی درد کشید کیرم 15 سانته کلفتیشم 4 سانته.دیگه جا باز کرده بود جفتمون داشتیم لذت میبردیم همزمان لبم با هم میگرفیتیم بعد از چند دیقه کیرمو دراوردم گذاشتم بین سینه هاش بالا پایین کردن دوباره برشگردوندم و گذاشتم توش داشت ابم میومد اونم احساس کرد گفت ابتو نریزی تو منم برش گردوندم ریختم رو سینه هاش که یه کم ریخت رو چونش هر چی اب تو بدنم بود اومد بیرون واقعا خسته شده بودم تازه یادم اومد اون ارضا نشده

منم بلندش کردمو ایستاده شروع کردم با انگشت تحریک کردن چوچولش اونم منو بقل کرده بود بقل گوشم اه اه میکرد نفسش داغ بود طوری که دوباره میخواستم بلند کنم کیرمو اما حسی تو بدنم نبود واقعا داشت لذت میبرد خندم گرفته بود بعد از 2 3 دیقه اونم ارضا شد همدیگرو بوس کردیمو حاضر شد که بره تا یه جایی رسوندمش تو راه برگشت به خونه بهش اس دادم:ببخشید خیلی درد کشیدی هواسم نبود دارم چی کار میکنم.اونم جواب داد اشکال نداره درد رو دوست دارم وقتی تا ته کردی تو دستمو گاز گرفتم جاش هنوز مونده منم جواب دادم سوری.دردو دوست داری؟ من شنیدم دخترا دوست ندارن که گفت من دوست دارم دردشو.
این بود اولین سکس من با نگار.ببخشید طولانی بود.اسم نگار مستعار بود اما یه چیزی تو همین مایه هاس.اگه دوست داشتین بگین سکس هایه دیگمو هم باهاش بنویسم.

نوشته: Fuck Your Ass

شیما جون

 

آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگی من چو جویبار غریبی
در دل این جمعه های ساکت متروک
در دل این خانه های خالی دلگیر
آه ، چه آرام و پر غرور گذر داشت
بازم جمعه بود و از فكر به غروب دلگير جمعه ها داشت روانيم می كرد ، چند وقتی ميشد كه به خواست خودم يه خونه جدا گرفته بودم و تنهايی توی خونه اونم روزهای جمعه خيلی اذيتم ميكرد ،
حالم خوب است
اما

 
دلم تنگ آن روزهايی شده که می توانستم از ته دل بخندم
ياد روزهای تلخ گذشته كه خيلی هم دور نبود افتاده بودم و افكار مختلف مثله خُره داشت مغزم رو ميخورد و با خودم درگير بودم كه يهو صدای زنگ گوشيم رشته ی افكار مزخرفم رو پاره كرد ، گوشی رو برداشتم و به صفحه نگاه كردم و ديدم شهنامه ، خدارو شكر ، تنها كسی كه ميتونست من رو از اين حال خراب بيرون بياره ،
: جانم ؟
درده جانم ، كوفت جانم ، كونيه الدنگ ، معلوم هست چه كونی داشتی ميدادی كه اينهمه مدت منو معطل خودت كردی ؟ اين همه سال رفيقتم يكبار به من ندادی ، اين كدوم كسكشی هست كه درگير كون دادن بهش بودی و جوابِ منو نميدادی ؟ حالا واسم لفظ قلم هم گُه خوری ميكنی و جانم جانم راه ميندازی كونده ؟ حالا پاشم منم بيام اونجا و كونت بذارم كه بفهمی بايد زود جواب سرورت رو بدی ؟
اوووووو ، كيرم تو نفست ، چته وحشی ، اول سلام عليك كن بعد حمله ور شو عزيز
گُه خوردی بابا ، رستم با اون كيرش هی كير كير نميكرد و میگفت دودول ، مال تو كه در مقابل اون شومبولم نيست كه كيرم كيرم ميكنی
ای بابا ، زنگ زدی چرند بگی يا اينكه …
يا اينكه و درد ، كونده ، بابك پاشو بيا بريم بيرون ، حوصلم سر رفت تو اين جمعه كيری
شهنام جان ، خُب پسر خوب اينو مثل بچه آدم ميگفتی ديگه ، اينهمه الفاظ قشنگ لازم نبود ديگه
بچه آدم اسمشون هابيل و قابيل بود ، معلومه كه من بچه آدم نيستم ، اسم مادرمم فرنگيسه نه حوّا ، حالا بنال ميای يا بيام اونجا اينقدر بزنمت و مثل لش بكشمت دنبالم بابك ؟
بابا جان ، منم حوصلم سر رفته خُب ، اما مگه تو ميذاری منم حرف بزنم ؟
خُب حالا ، لباس بپوش پنج دقيقه ديگه با ماشين جلو در طويلتونم
عجب آدم نفهمی هستيا ، بعدشم با ماشين حسش نيست ، بيا يكم امروز پياده روی كنيم ، اعصابم گاييدس ، ميخوام يكم راه برم
باشه ، بپوش لباساتُ تا من برسم

 

 

صدای زنگ اومد و ديگه با آيفون در رو باز نكردم ، كفشمو پوشيدم و تا رسيدم در حياط رو باز كردم باز چرنديات شهنام شروع شد ، قيافم رو كه ديد يه چند لحظه ساكت شد و بعدش
داداش گلم چته باز ؟ بازم فكر و خيال به كس شعرهای گذشته ؟ بابا بيخيال بريم يكم بچرخيم خودم حالت رو ميزون ميكنم
رفتيم تو خيابون و داشتيم قدم ميزديم كه تازه به جمعيت تو خيابون دقت كردم ، خدای من چقدر شلوغ بود بيرون ، انگار نه انگار كه امروز جمعست!
چقدر ملت ما بدبختن و يه دلخوشی ندارن ، حتی توان مالی اين رو ندارن كه آخر هفته هم دست خانوادشون رو بگيرن و برن تا بيرون شهر و تفريح
تو همين فكرها بودم كه يهو يكی بدجور بهم تنه زد و داشتم زمين ميخوردم ، تا برگشتم نگاش كنم يهو داد زد هوی كوری مگه ؟
كور جد و آباد….. كه جلوی دهن شهنام رو گرفتم و رو به يارو كردم و گفتم ببخش عزيز ، عذر ميخوام ، طرفم يه چيزی زير لب گفت و رفت
آخه الاغ جان يارو ماليده بهت ، گاگول معذرت خواهی هم ميكنی ؟
به ياد ندارم نابينايی به من تنه زده باشد
اما هر وقت تنم به جماعت بينا خورد گفتند : مگركوری!
روزگارت بی نياز باد از اين جماعت بينا
ولش كن شهنام ، آخر هفته حال و حوصله دادگاه و پاسگاه نداشتم

 
اوه ، اين گهی كه خوردی رو خودت فهميدی چی بود ؟ بابا آرنولد شوآرت زينگولوووو ، اينجوری ميگی ميترسما
همينجوری داشتيم قدم ميزديم و ديگه منم با اين داستانی كه پيش اومده بود از اون حال و هوا بيرون اومده بودم كه ديدم دو تا دختر از جلومون دارن ميان كه تقريباً چهره های زيبايی هم داشتن و اندام زيباتر از چهرشون ، يكيشون هم عينكی بود و از جلومون رد شدن و منم كه محو تماشاشون بودم كه يهو شهنام دستمو جوری كشيد كه صدوهشتاد درجه چرخيدم و ناخواسته باهاش افتادم دنبال اون دو تا ، شهنام با صدای تقريباً بلندی به اون دختره كه عينكی بود گفت :
ببخشيد خانم ، ميشه شماره چشمتون رو بهم بديد تا بتونم باهاتون در تماس باشم ؟
دختره برگشت و نگاه تلخی به شهنام انداخت ولی هيچی نگفت كه توی همون لحظه من محكم زد پس سرش و داشتم باهاش بحث ميكردم كه يابو اين چه وضعيه آخه ؟ خداييش خجالت نميكشی با اين سنت همچين كاری ميكنی ؟ خوبه خودتم خواهر داری ، خوشت مياد كسی تو خيابون به خواهرت همچين چيزی بگه ؟ تقريباً توی پياده رو ايستاده بوديم و تا اومد جوابم رو بده كه يهو يكی با دستش سه تا چهار بار ضربه زد به شونم كه برگشتم ديدم يكی از همون دختراست ، اما نه اونی كه عينكی بود ، تا چشمم به چشمش افتاد فكر كنم چند لحظه ای محو نگاه به چشمای زيبا و گيراش شده بودم اما تا شروع كرد به حرف زدن خودمو جمع و جور كردم ، منتظر بودم يه سيلی حوالم كنه ، فكر كردم منو با شهنام اشتباه گرفته
ميتونم اسمتون رو بدونم ؟
بابك !
آقا بابك ، حرفهايی رو كه داشتی با دوست بی ادبت ميزدی رو شنيدم و راستش خيلی خوشم اومد ، ميدونم كه توی ذهن مردم ما جا افتاده نيست كه يه دختر بياد و جلوی يه پسر رو بگيره و ازش شماره بخواد و اگرم چنين كاری رو انجام بده حتما در موردش فكر بد ميكنن ، اما به دو دليل من اين كار رو انجام ميدم ، يك اينكه واقعا از خودت و حرفات خوشم اومده ، دو هم بخاطر اينكه اونجای اين دوست بی ادبت رو بسوزونم تا از شما ياد بگيره
منم واقعاً از يك طرف هاج و واج مونده بودم واسه حرفاش و از طرف ديگه هم محو تماشای زيبايی چشماش بودم كه ديدم ميگه بابك خان حالا ميشه لطف بفرماييد و شمارتون رو بهم بگيد كه بهتون تك زنگ بزنم تا شما هم شماره منو داشته باشيد كه منم با چند لحظه مكث و مِنو مِن كردن شمارمو بهش گفتم و اونم بهم زنگ زد و شمارش افتاد روی گوشيم كه تا اومدم گوشيمو نگاه كنم گفت شيما ، گفتم جانم ؟

 
گفت اسمم رو گفتم كه ذخيره كنی ، اسمم شيماست ، اينو گفت و يه زبون واسه شهنام درآورد و خداحافظی كرد و رفت ، اينجاش جالب بود كه تو تمام اون لحظات هيچ صدايی از شهنام در نيومده بود
شيما كه داشت ميرفت تا برسه كنار دوستش تازه دقت كردم ديدم از پشت چه اندامی داره ، مخصوصا كمر باريك و باسن فوق العاده خوش فرم
اومدم حركت كنم كه ديدم شهنام مثل مجسمه ميخكوب شده همونجا
اومدم تكونش دادم و گفتم راه بيوفت ديگه اسكُل
با دهن باز برگشت نگام كرد و گفت بابك ؟
بله ؟ چيه ؟ جانم ؟ بگو ديگه
بابك ؟ جانه مامان بيا انگشت كثيفت رو بكن توی كونم كه ببينم خواب نيستم!!!
بيااااااااااااااااااااااااااا ، حالا ديدی بيداری ؟
آشغاله همجنس باز ، حالا من يه چيزی گفتم ، نفهمم بايد وسط خيابون اون انگشت كثيفت رو ميكردی توی كونم كه از دهن تو تميزتره ؟
آخه تا كی بايد اين خايه مالی كه نه كس ليسی های تو باعث بشه من ضايع بشم جلوی ديگران ؟ ها ؟ باز خود شيرينی كردی ؟ بازم حس فردين بازيت گل كرده بود ؟ آخه من موندم تویه كونی چقدرم خوش شانسی آخه ، يارو همينجوری تورو بيرون ميديد پشمای اپيلاسون شدش رو هم بهت نميدادا ، حالا اومده شمارتم ازت گرفته ؟ توی احمق چرا شماره دادی آخه ؟ مگه نميدونی اينا يكجور دامه ؟ اينجور دخترا ميان توی خيابون دنبال پسرای كونی كه اونارو واسه داداش و باباهاشون و جور كنن ، پس اينهمه توی رسانه ها ميگن گول اينجور آدما رو نخورين رو دايورت كردی روی تخمات ؟
بابا جان ، عجب نفسی داری تو ، خداييش چجوری ميتونی اينجوری يكسره و بدون مكث پشت سر هم حرف بزنی آخه ؟
بابك؟ تو كه چيزی وسط پاهات نداری به درد كسی بخوره ، حداقل شمارش رو بده من ، حداقل من بجای تو ميتونم بكنمش
دوباره زدم تو سرش

 
بخاطر همين لش بازی هاته كه طرف اينجوری ريد بهت ديگه
همينجوری بحث و خنده شوخی كه گذشت و رسيديم خونه و شام رو هم شهنام خونه من كوفت كرد و نزديك ساعت يازده داشتيم خداحافظی ميكرديم كه بره كه يهو صدای اس ام اس گوشيم اومد
برو ، برو بچه كونی ، برو كه خوده طرفه
برو گمشو خونتون ديگه ، تا آخرين لحظه ای هم كه ميخوای بری بايد فوضولی كنی بچه جان ؟
برو كونت رو بده بابا ، برو هزاران بار خدارو شكر كن كه همچين رفيق باحال و با نمكی داری كه باعث شد يكی تحويلت بگيره
خُب حالا ، در اين كه شكی نيست ، ديگه پررو نشو
خوبه خودتم ميدونی ، پس برای تشكر بيا سرش رو ببوس
تا اومدم يكی از كفشهايی كه دم دستم بود رو پرت كنم طرفش بدو بدو فرار كرد و از اون طرف حياط بهم فاك نشون ميداد
برگشتم داخل ، گوشی رو برداشتم و نگاه كردم ديدم 2 تا پيام دارم
اوليش نوشته بود سلام بابك خان خوبيد ؟ ببخشيد ، ديروقت كه مزاحم نشدم ؟
دوميش هم نوشته بود بابت حركت امروزم معذرت ميخوام ، ميدونم حركت نسنجيده و از ديد ديگران غير قابل باوری بود ، اولش ميخواستم حال اون دوستتون رو بگيرم ، دوماً بعد اينكه اومدم سمتتون واقعاً از خودتون هم خوشم اومد ، اُميدوارم حداقل شما از حركت امروز من برداشت بدی نكرده باشيد ، مخصوصاً در مورد خودم ، هركسی برای شخصيت خودش ارزش قائله ، منم آدم رك و خاصی هستم اما از اوناش نيستم ، پس خواهشا در موردم فكر بد نكنيد ، دليل ديگه هم كه باعث شد پيام بدم اين بود كه نظر شمارو در مورد خودم بدونم و بدونم اصلاً اهل دوستی هستيد و اصلاً از من خوشتون اومده يا نه ؟
منم جوابش رو نوشتم و فرستادم ، از كار و خانواده و اخلاق با هم حرف زديم و از هم سوال پرسيديم تا هزاران چيز ديگه و اون شب تا ساعت سه شب داشتيم اس ام اس ردوبدل ميكرديم كه من ازش عذرخواهی كردم و گفتم ببخشيد چون بايد بخوابم و صبح برم شركت ، و از اون شب ديگه اس ام اس بازی ها و تماس های ما شروع شد و سه ماه از دوستی رسميمون ميگذشت ، با هم راحت تر شده بوديم و هفته ای دو تا سه بار هم با هم بيرون ميرفتيم و از همه چيز با هم حرف ميزديم جز سكس ، قشنگ باعث شده بود خيلی چيزهارو ديگه به ياد نيارم ، كم كم به وجودش توی زندگيم عادت كرده بودم ، فرق اخلاقش با تمام كسايی كه تا اون روز باهاشون دوست شده بودم باعث شده بود كه يجورای خاصی دوستش داشته باشم ، اما يك روز صبح كه توی شركت بودم و شديداً درگير كارام بودم يه پيامی داد كه مثل يخ سرد شدم و …
پيام اولش اين بود ،

 
بابك ، من تا امروز توی همه چيز باهات روراست و صادق بودم ، تا امروز هيچی رو ازت مخفی نكردم و هيچ دروغی بهت نگفتم جز يك چيز
بدجور با خودم درگير بودم ، با هزاران ترس و لرز بهش جواب دادم كه بگو عزيزه دلم ، ميدونی كه از دروغ خوشم نمياد ، هرچيزی كه باشه ميتونم باهاش كنار بيام ، فقط چيزی رو ازم مخفی نكن ، اما ته دلم بدجوری دلشوره داشتم كه چی ميخواست بگه ، همش نگران بودم و جوری سگ شده بودم كه به منشيم گفتم نه كسی توی اتاقم بياد نه تلفنی رو وصل كنه ، حوصله و اعصاب هيچ چيز رو نداشتم و فقط منتظر جواب بودم ، يه سيگار روشن كرده بودم و خاكه های سيگار رو توی استكان چايی كه روی ميز كارم بود ميريختم كه اس ام اس اومد ، جوری با عجله اومدم گوشی رو از روی ميزم برداشتم كه گوشی از دستم پرت شد روی زمين ، زمانی كه متن پيام رو خوندم واقعاً انگار توی اين دنيا نبودم ، گيجه گيج ، روانيه روانی ، اولين سيگار و پنج يا شش تا سيگار ديگه پشت سرش
رو كردم و گفتم به سیگارم
که از جانم چه می خواهی ؟
نوشت با خط دود خود
به دردت می خورم گاهی
تو بر من می نهی آتش
که درد خود کنی تسکین
منه بیچاره میسوزم
تو از حالم چه میداني
متن پيام :
بابك جان ، بخدا من دوست دارم ، روز به روز عشقی كه توی دلم دارم بهت بيشتر ميشه و نميخوام از دستت بدم ، اما ديگه اينجوری نميتونستم ادامه بده با اين چيزی كه تا امروز بهت نگفتم ، بخدا چون فقط نميخواستم از دستت بدم نگفتم ، اما ديگه اينجوری ادامش سخته ، اگه قراره چيزی بشه بهتره الان بشه و اين موضوع باعث نشه كه مجبور شم زمانی كه بيشتر از هميشه با تمام وجود عاشقت باشم بخوام از دستت بدم ، پس مرگ يكبار رو شيون هم يكبار

 
پيام دوم و ادامه حرفاش ،
بابك من سال 88 ازدواج كردم و ازدواج نا موفقی داشتم و بعد دو سال بخاطر تمام مشكلاتی كه داشتم جدا شدم ، الانم بعد جداييم يك ساله كه سمت هيچ مردی نرفتم و نخواستم مردی وارد زندگيم بشه ، هم ترس زندگی تلخ گذشته رو داشتم و هم ترس اينكه هركی كه طرفم مياد بخاطر رابطه جنسی باشه تا اينكه خودم گرفتار عشق به تو شدم ، الانم كه ديدم و مطمئن شدم كه تو فقط به فكر اين يك چيز نيستی و جز چندبار اس ام اس و جك سكسی چيزه ديگه ای نبوده تصميم گرفتم واقعيت رو بهت بگم ، فقط خدا ميدونه كه چقدر عاشقت شدم و فقط از خدا ميخوام كه اين يك چيز باعث جداييم از تو نشه ، از توام انتظار ندارم همين الان جوابم رو بدی و چيزی بگی ، فقط ازت خواهش ميكنم منو بابت اين موضوع ببخش و خواهش ميكنم خوب فكر كن به همه چيزو بعد جوابم رو بده ، حتی اگه ديگه نخوای جوابمو بدی هم بهت حق ميدم اما بدون واقعاً دوست دارم كه حاضر شدم اين موضوع رو بهت بگم و ميتونستم همينجوری به ……..
ديگه ادامه پيام رو نخوندم ، چشمام سياهی ميرفت ، باز به حماقت و سادگی خودم لعنت فرستادم و داشتم با خودم دعوا ميكردم كه چرا رابطه و ضربه ی قبلی برام تجربه خوبی نشده بود كه دوباره اينقدر ساده به يكی ديگه دل ببندم ؟ خدايا واسه چی دوباره من ؟ آخه تاوان چه گناه مرتكب نشده ای رو داری ازم ميگيری ؟ ای تف به تو روزگار لعنتی
از شركت زدم بيرون اومدم سمت خونه ، به خودم كه اومدم ديدم خونه هستم و فقط پُك زدن به سيگاره كه آرومم ميكنه ،
انگار زندگی
تمام ِ صبرش را بخشیده است به من
هرچه من صبوری میکنم او با بی صبری ِ تمام هُل میزند
برای ضربه بعد
کمی خستگی دَر کن لعنتی ،
خیالت راحت خستگی ِ تمام ضربه هايی كه به من ميزنی
به این زودی ها دَر نمی شود

 
ديگه مغزم كار نميكرد ، سعی كردم يكم خودم رو جمع و جور كنم ، بخاطر همين تصميم گرفتم برم دوش آب سرد بگيرم كه شايد سرمای آب باعث بشه يكم ذهنم آروم بشه و بتونم تكليف خودم رو روشن كنم
بازم مثل هميشه ياده ياور هميشگيم افتادم و بهش يه پيام دادم كه شهنام اگه كاری نداری پاشو بيا من خونه هستم و باهات يكم حرف دارم ، بازم به كمكت نياز دارم ، اگه وقت داشتی بيا و بعدشم پاشدم رفتم دوش بگيرم
زير دوش بودم كه يهو ياده شيما افتادم ، تقصير اون بدبخت چی بود اين وسط كه يه ازدواج ناموفق داشته ؟ تقصير خودمه ، واسه اينكه از ديد خودم با بقيه فرق داشت و ميخواستم واسه زندگی آينده روش حساب كنم ، خب اين دليل نميشه كه چون طلاق گرفته نتونه همسر خوبی برای من باشه ، من كه مشكلی باهاش نداشتم ، اما جواب خانوادم رو چی بدم ؟ بگم دلم ميخواد كسی زنم بشه كه قبلا طلاق گرفته ؟ خب مگه طلاق گرفتن شيما دليل به بد بودنشه ؟
همينجوری با خودم درگير بودم و داشتم با خودم بحث ميكردم كه صدای پشت هم زنگ آيفون منو به خودم آورد ، سريع حوله رو پوشيدم و اومدم در رو باز كردم ، پنج ثانيه نشده بود كه ديدم شهنام با كفش پريد اومده داخل و تا سرش داد زدم هوی حيوون با كفش نيا كه ديدم عين وحشی ها كفشاش رو درآورد و هركدوم رو به يكطرف پرت كرده و دويد طرفم و همينكه رسيد بهم يه لگد حوالم كرد ، عين اُسكل ها داشتم نگاش ميكردم كه چرا اين كارو كرده كه داد زد به والله اگه يك كلمه حرف بزنی چنان ميزنمت كه صدای سگ بدی ها عوضی ، آخه آشغاله كونی ، آخه لاشی ، آخه كونده ، آخه اون عمت رو من از كون گاييدم ، آخه هزارتا فحشه ديگه به توی كسكش ، اونجوری بهم اس ام اس ميدی و بعد گوشيت رو جواب نميدی ، اصلاً گوشيت رو يه نگاه بنداز ببين چقدر زنگ زدم ، بعدم ميام پنج دقيقه پشت در می مونم و درو باز نميكنی نميگی فكر منه بی همه چيز هزارجا ميره ؟ بخدا ميخواستم از ديوار بيام توی خونه ، بعد ميام ميبينم آقای كونی خان رفته بوده حموم و مشغول جلق زدن و بوده و مارو به كيرم زده ، تو كه ميخوای جلق بزنی ديگه به من اس نده كه پاشو بيا اينجا و …
شهنام جان ببخش داداش ، بخدا اينقدر داغون بودم كه رفتم دوش آب سرد بگيرم كه يكم فكرم آزاد بشه ، بخدا شرمندتم ، خيلی بهم ريخته ام
بابك خانِ آشغال ، ببخشمت كه چی ؟ با بخشيدن تو چی به منه عوضی ميرسه كه اينقدر دلواپس و نگران توي جاكِش بودم
ببخش داداش ، فقط يكم آروم باش و بگير بشين ، مثلا خير سرم خواستم تو بيای به من كمك كنی ، بخدا هر كاری بگی انجام ميدم

 
كون بده بهم ، تا كونت نذارم آروم نميشم
خب حالا بابا ، بگير بشين برم برات آبميوه بيارم تا آروم بشی
آبميوه رو آوردم و لباس پوشيدم و اومدن همه چيز رو براش تعريف كردم ، اونم بدتر از من گيج شده بود و خيلی حرف زد ، حرفای شهنام هم مثل افكار من هر كدومش ضد و نقيض بود
خلاصه چندين ساعت حرف زديم ، موقع رفتنش شماره شيما رو ازم خواست و خداحافظی كرد ، منم يكسره داشتم فكر ميكردم كه نفهميدم كی خوابم برد و چشمام رو كه باز كردم ديدم ساعت هشت صبح شده ، وای خدای من ، ديرم شده بود ، بايد ميرفتم سر كار، سريع آماده شدم و رفتم ، اما عصبی و داغون ، نزديكای ساعت يك بود كه ديدم شهنام اومده شركت دنبالم و با كلی و دعوا و زور منو سوار ماشين كرد و به بهانه اينكه ناهار بريم بيرون ، هرچی بهش گفتم كارم زياده همش ميگفت بابا رئيس بگو بقيه انجام ميدن ديگه
خوشحال شدم چون ديدم داره ميره به سمت اون كافه ای كه اكثراً برای قليون و شام ميرفتيم اونجا و واسه يكی از دوستامون به اسم بهنام بود ، چون اونجا و محيطش رو خيلی دوست داشتم و واقعاً زيبا بود و آرامش بخش ، رسيديم و بعد كلی خوش و بش و روبوسی با بهنام تا اومدم برم سمت يكی از آلاچيق ها كه بهنام گفت برين هشت
بريم هشت ؟ چرا بهنام بهمون گفته كجا بريم ؟ از اين اخلاق ها نداشت‌ ، درسته آلاچيق هشت بزرگ بود و انتهای كافه بود ، اما چرا تعيين تكليف كرد ؟
داشتم با خودم حرف ميزدم كه شهنام دست انداخت پشت گردنم و آروم آروم منو كشوند اون سمت ، در آلاچيق رو باز كرد و كفشم رو درآوردم و تا اومدم برم بالا كه يهو جا خوردم ، ديدم شيما توی آلاچيق نشسته و تازه فهميدم كه تمام اينها برنامه ريزی شهنام بوده ، منم خيلی عادی رفتم داخل و با شيما سلام و روبوسی و نشستم كنارش ، آخه تقصير اين بدبخت چيه كه اينم زندگيش اينه ؟ الانم كه دير نشده بود و زود واقعيت رو بهم گفته بود ، پس خودم بايد تصميم ميگرفتم كه باهاش باشم يا نه ، منم از ديشب يه چيزايی تو سرم بود
تازه به خودم اومدم و ديدم شيما داره با بغض و يه حالت معصومانه بهم نگاه ميكنه ، تا اومدم بگم خوبی شيما كه ديدم شهنام گفت ما با اجازه ميريم شاش كنيم

 
شهنام خاك بر اون سرت ، مرده شور اون ادبت رو ببرن كه مثلاً ميخوای اجازه بگيری ، بخدا حرف نزنی بهتره
دلت بخواد ، شاشه ديگه ، هم من دارم ، هم تو ، هم شيما ، چيزه بدی نيست كه بخوام خجالت بكشم
شيما داشت ميتركيد از خنده ، اما من به اين كس شعرهاش ديگه عادت داشتم و عجيب نبود برام
شهنام رفت و تا اومدم حرف بزنم كه شيما شروع كرد به حرف زدن ؛
ببخش اگه بدون اجازت اومدم ، اما دوستت ازم خواست بيام تا بتونيم بشينيم رودررو با هم حرف بزنيم و تكليفمون روشن بشه
تا گفتم تكليفمون معلومه خانوم ، ديدم شيما ساكت شد و نگام ميكنه ، گفتم من توی ادامه اين رابطه مشكلی نميبينم
يهو پريد بغلم و شروع كرد به بوسيدنم ، منم چندتا بوسش كردم و بهش گفتم سر جاش بشينه تا حرفمو ادامه بدم و هرچيزی كه توی دلم بود رو بهش گفتم و حتی بهش گفتم دليلم واسه زندگی مشترك باهاش بود و هست كه باز پريد و بوسم كرد ، تا گفتم اما به يك شرط ، ديدم خشكش زد ،
اونم اينه كه زمان هايی كه من خونه هستم و تو هم وقت داشتی بيای پيشم ، جوری كه حس كنيم واقعاً داريم با هم زندگی ميكنيم تا بتونم بهتر بشناسمت و بتونم راحت واسه آينده تصميم گيری كنم كه حس كردم ناراحت شده ،
شيما جان يكم منطقی باش ، توام قبلاً ازدواج ناموفقی رو داشتی ، دوست داری بازم تكرار بشه برات ؟ فكر كردی با اين هفته ای دو بار بيرون اومدن و زنگ و اس ام اس ها ميشه همديگه رو خوب شناخت ؟
حق رو به تو ميدم بابك جان ، درست ميگی ، منم شرطت رو قبول ميكنم ، من خودم رو بهت ثابت ميكنم ، حتی تمام سعی خودمو ميكنم كه واسط يه همسر واقعی باشم تا بتونی خوب منو بشناسی ، اما توام خودت رو بهم ثابت كن
تا نگاش كردم و تا اخمام رفت توی هم يهو حرفش رو عوض كرد ،
راستش رو بخوای تو خودت رو بهم ثابت كردی و دليل اينكه من واقعيت رو بهت گفتم همين بود ، پس منم خوده واقعيم رو بهت ثابت ميكنم
ته دلم خوشحال شدم از حرفاش و داشتم خدارو شكر ميكردم كه ديدم شهنام با سينی ناهار و كلی مخلفات اومد ، ناهار رو خورديم و برگشتيم ، توی راه به شهنام گفتم بريم سمت شركت من ماشينم رو بردارم ، رسيديم و از شهنام كه داشتم خداحافظی ميكردم شيما بهم گفت :
بابك ايرادی نداره من با ماشين تو بيام ؟
نه اتفاقاً خودم ميخواستم بهت بگم كه پيشدستی كردی

 
بعله ديگه ، مشكل بين اين زوج رو بنده حل كردم ، آخرشم شهنام شده لولو و شيما خانوم ميترسه با بنده ی بدبخت و خاك بر سره گردن شكسته تشريف ببرن خونه
ديگه شيما تركيده بود از خنده ،
نه شهنام جان ، اينجوری نيست ، چون ميخواستم يكم بيشتر با بابك حرف بزنم بخاطر همين گفتم
اووووووووه ، خُب برو ، برو خانوم جان ، شما خانوما يك ماه حرف بزنين پشت هم بازم حرف دارين
شيما پياده شد خداحافظی كرد و درو كه بست شهنام بوق زد و رفت
اومدم ماشين رو روشن كردم و شيما نشست توی ماشين ، تا اومدم حركت كنم گفت بابك ،
جانم ؟
ميشه بريم خونه ؟
خب داريم ميريم ديگه !
نه خونه ی تورو ميگم بابك ، مگه خودت نخواستی هر زمانی كه وقت داشتم بيام و … منم الان وقت دارم ، البته اگه تو بخوای
اين چه حرفيه عزيزم ، معلومه كه ميخوام
رسيديم و ماشين رو پارك كردم و رفتيم داخل ، رفت روی مبل جلوی تلويزيون و منم لباسمو عوض كردم و رفتم آشپزخونه كه چايی بذارم و تا آبميوه بريزم ببرم براش كه ديدم اومد توی آشپزخونه ،
تو چرا زحمت ميكشی ؟ مگه اين كارا كارِ خانومه خونه نيست ؟
آخه تو اولين باره ميای اينجا ، زشته
نه عزيزم ، زشت نيست ، اگه من خانوم خونه ام پس بذار به پای من
جای چايی رو بهش نشون دادم و رفتم تلويزيون رو روشن كنم كه تازه يادم اومد لباس راحتی نداره كه بپوشه
شيما ؟ شيما جان ؟
جانه دلم فدات شم ؟ جانه شيما ؟

 
خانومی يادم رفت بهت بگم لباست رو عوض كن ، اگه نگفتم از طرفی من لباس زنونه ندارم كه بهت بدم بپوشی و يجوری حرفم الكی ميشد
ايرادی نداره ، تاپ كه پوشيدم ، اما اگه يه شلوارك داشته باشه حتما ميپوشم
يهو يادم اومد يه شلوارك نارنجی رنگ دارم كه كوتاهه و بيشتر به شرتك ميخوره تا شلوارك ، فكر كنم برای يه خانوم مناسب باشه و رفتم از كمد لباسها برداشتم و صداش كردم كه بياد بپوشه و خودم اومدم بيرون تا راحت باشه و رفتم جلوی تلويزيون نشستم و چندتا كانال بالا پايين كردم كه ديدم صدام كرد و زمانی كه برگشتم نگاش كردم داشتم سنگ كوب ميكردم از زيباييش ، شلوارك بهش ميومد مخصوصا كه تاپش هم همرنگش بود هم تازه به زيبايی اندامش پی بردم ، وای خدای من ، چقدر زيبا شده بود ، موهای مشكيش رو هم آزاد كرده بود و ريخته بود پشتش ، همينجوری محو تماشای زيباييش بودم كه صداش منو به خودم آورد
آقا پسر محترم ، هيز بازی نداريما ، خوردی منو با نگاهت
نه بخدا ، داشتم به دستای زيبای آفريدگار آفرين ميگفتم كه همچين فرشته زيبايی رو …
خوبه خوبه ، نميدونستم اينقدر زبون باز هم هستی ها
اينو گفت و رفت سمت آشپزخونه ،‌ از جلوم كه رد شد تازه ديدم باسنش از اونی كه با مانتو و شلوار ديده بودم خيلی خوش فرم تره لامذهب ، يك لحظه بدجور سيخ كردم ، اما سريع ذهنم رو پرت كردم جای ديگه و كم كم كارش تو آشپزخونه تموم شد و اومد كنارم نشست و شروع كرد نگاه كردن به تلويزيون ، بدنش كه بهم خورد گرمای تنش حالمو دگرگون كرد ، توی همين فكرها بودم كه ديدم داره نگام ميكنه
چيه گُل پسر؟
هيچی شيمايی ، بخدا فكر بد نكن ، اما حق بده اگه اينجوری كنار سنگ هم باشی حالش خراب ميشه ، چه برسه به من كه يه مرد هستم و …
نذاشت حرفم تموم بشه ،

 
بله ، فقط هم مرد من هستی و مال من ، پس منم برای آقای يكی يكدونم هيچی كم نميذارم و لبش اومد روی لبم
انگار منم منتظر همين لحظه بودم ،‌ همچين توی لبهای همديگه گره خورده بوديم كه انگار هيچی نميتونست مارو از هم جدا كنه ، شايد ده دقيقه لب تو لب بوديم ، از روم بلند شد و قشنگ منو روی مبل ولو كرد و اومد روی من ، اما منم بيكار نشدم و كشيدمش روی خودم و شروع كردم به لب گرفتن ، با هزار تا ترفند خودمو از زيرش كشيدم بيرون و برعكس شديم ، در حالی كه لب هاش رو ميخورم آروم آروم دستمو بردم سمت سينه هاش و با چشمام يجوری ازش اجازه گرفتم ، تنها كاری كه كرد اين بود كه سرمو كشيد سمت سينه هاش ، از روی تاپش شروع كردم به بوييدن و بوسيدن سينه هاش ، نميدونم يهو چم شد كه مثل وحشی ها توی يك لحظه تاپش رو از تنش در آوردم و سوتينش رو كشيدم بالا ،‌ وای ، عجب سينه های ناز و سفتی داشت ، شروع كردم به ليسيدن و ميك زدن نوك سينه هاش و صداش در اومد بعد چند دقيقه ای كه داشتم سينه هاش رو ميخوردم هر چند لحظه نوك سينه هاش رو يكبار با دندون هام فشار ميدادم كه اين باعث ميشد جيغ های آرومی بكشه ،‌ شروع كردم با دستام به فشار دادن سينه هاش و اومدم روی نافش ، زبونم رو كه دور نافش ميچرخوندم به خودش ميپيچيد ، دستم رو انداختم شلواركش رو كشيدم پايين ، بعد نگاه كردن به اون بدن خوش فرمش ديگه طاقت نياوردم و بدون معطلی شرتش رو هم كشيدم پايين ، انگار كه منتظر چنين چيزی نبود و يهو ساكت شد ، اما من ديگه توی حال خودم نبودم ، بدون اينكه چيزی بگم پاهاشو از هم باز كردم و شروع كردم به ليسيدن كسش ، ميك ميزدم ، ليس ميزدم ، با زبونم و … كه ديگه صداش به جيغ تبديل شده بود و علناً فرياد ميزد ، جوری منو با دستش به خودش فشار ميداد كه واقعاً يك لحظه گردنم درد گرفت ، اما بالای ده دقيقه يكسره ادامه دادم كه آخرش با تكونای شديد و ناله هاش مواجه شدم ، نگاش كه كردم فكر كردم از حال رفته ، منم صبر كردم و بعد از چند لحظه كه دوباره سرحال شد بغلم كرد و بدجور منو به خودش فشار ميداد ، بهم گفت نميخواستم تا اينجا پيش برم اما بخاطر اين لذتی كه بهم دادی منم بهت لذتی ميدم كه تا الان تجربه نكرده باشی ، گفتم شيما جان بخدا نميخوام از روی اجبار اين كارو انجام بدی ، دستش رو گذاشت روی دهنم و از روی مبل بلند شد و منو پرت كرد روی مبل ، اومد و شلواركم رو از پام كشيد بيرون اما شرتم رو تا نصفه كشيد پايين و شروع كرد به خوردن و ساك زدن ، راحت ميشد فهميد كه آماتوره ، اما با تمام وجودش جوری تلاش ميكرد كه واقعاً تو اوج بودم ، چشمام رو بسته بودم و داشتم لذت ميبردم كه ديدم واستاد ، تا چشمام رو باز كردم ديدم پاش رو گذاشته دو طرف منو كيرم رو آروم وارد كسش كرد ، يه لحظه احساس كردم كيرم وارد كوره آتيش شده ، يه لحظه چنان آه دلنشينی گفت كه هنوز صداش توی گوشمه ، شروع كرد به بالا پايين كردن

 
اووووووووف‌ ، بابك ميخوامت ، دوست دارم‌ ، آهههههههههه
آه ، آه ، آه ، آههههههههههههه ، ميخوامت عزيزممممممم
چند لحظه ای اين حالتش ادامه داشت ، از زيرش اومدم بيرون و ازش خواستم به حالت داگ استايل بره ، زمانی كه روی مبل داگ استايل شد دوباره باسن خوش فرم و زيباش چشمم گرفت‌‌ ، اما نميخواستم اذيتش كنم ، رفتم پشتش و آروم تا نصفه كردم توی كسش ، انگار نه انگار كه همين چند لحظه پيش داشت روی كيرم بالا پايين ميكرد ، هنوز تنگ بود ،‌ چنان آهی كشيد كه ناخواسته تا آخر كردم توی كسش
جوووووووووون ، الهی بميرم برات ، بزن بابكم ، محكتم تر بزن
آخخخخخخ ، آی ی ی ی ی ی ، جونم ، محكمتر عشقم ، بزن بزن ، جووووووون
داری چيكار ميكنی بابكم ؟ داری شيماتو ميكنی ؟ جوونم ، بكن ، آی ، اوخ ، ای جونممممممممم
بزن ، بزززززززززززن بابك ، بزن دارم ميشم ، محكمترررررررررررر
منم به حرفش گوش دادم و عين وحشی ها محكم و محكم تلمبه ميزدم
بازم تكوناش شروع شد ، ايندفعه خيلی شديدتر از دفعه اولش ، بازم بيحال شد كه منم كشيدم بيرون ، چند ثانيه نگذشته بود كه برگشت و شروع كرد ازم لب گرفتن ، منم در حالی كه پشتش بودم و ازش لب ميگيرفتم آروم انگشتم رو بردم روی سوراخ كونش ، اما نه فشار ميدادم نه ميخواستم به زور بكنم داخل كه لبش رو از لبم جدا كرد و گفت
بابك ؟ خيلی كونمو دوست داری ؟ آخه از ظهر تا الان همش نگاهت به كونم بود
آره دوست دارم ، واقعاً نهايت خوش فرمی و زيباييه ، دلم نمياد بهش دست بزنم كه مبادا بهش لك بيوفته
بابك ، تا الان از عقب ندادم ، اما اگه قول ميدی آروم بتونی بكنی حتماً اينكارو بكن ، ميخوام توام حال كنی
تونستن رو كه ميتونم نفسم ، اما نميخوام حتی يك لحظه هم اذيت بشی
ديگه نه نيار ، فقط خواهشاً آروم ، منم دوست دارم برای اولين بار با تو تجربش كنم
هرچی فكر كردم و گشتم يادم نيومد كرم رو كجا گذاشتم و همينجور كه داشتم ميگشتم چشمم به روغن بچه افتاد ، با اكراه برداشتم و رفتم تو سالن ، آخه تا الان نشده بود واسه همچين كاری ازش استفاده كنم و ترس اينو داشتم كه بخواد عواقبی داشته باشه

 
يكم ريختم روی كونش و با دستم ماليدم به تمام كونش ، چقدر اينجوری كونش زيباتر شده بود ، يكمم ريختم روی سوراخش و آروم يه بند از انگشتم رو داخل كردم ، يه لحظه يه تكونی خورد و يه اووووم گفت كه داشتم پشيمون ميشدم ، ديدم هيچی نميگه منم ادامه دادم ، بند دوم ، يكم بعدش كل انگشتم داخل بود ، يكم نگه داشتم و آروم آروم شروع كردم عقب جلو كردن ، احساس ميكردم دردش اومده ، اما خودش نميخواست چيزی بگه ، پس فرصت خوبی بود كه ادامه بدم ، زمانی كه ميخواستم انگشت دوم رو بكنم داخل بهش گفتم اگه دردش اومد بگه كه با مخالفتش روبرو شدم و گفت نميخواد اينجوری ادامه بدی ، كيرت رو بكن تو و خم شد ، منم حرفش رو گوش كردم ، هم سوراخش و هم كيرم رو خيس كردم و كيرم رو با كونش ميزون كردم ، با يكم فشار سرش رفت داخل و يه تكون خورد اما هيچی نگفت ، از زير دستش رو به پشت آورد و كمرم رو كشيد سمت خودش كه يعنی بيشتر ، زمانی كه شروع كردم به فشار دادن ناخواسته تا ته كردم توی كونش ، يه لحظه چنان آخی گفت و لبه مبل رو چنان فشاری داد كه دلم ريش ريش شد ، خواستم بلند شم كه نذاشت و گفت يكم بمون اگه طاقت نداشتم ميگم
چند لحظه ای اينجوری ادامه پيدا كرد و آروم كيرم رو يكم كشيدم عقب و زمانی كه احساس كردم يكم عادت كرده شروع كردم عقب جلو كردن كه كم كم هم سرعتم زياد ميشد ، اولش جز صدای نفسش هيچ صدايی ازش نميومد ، اما شروع كرد
آخخخخخخخ ، آی خدا جر خوردم ، پارم كردی بابك
واييييييييييييييی ، هم درد داره هم حال ميده ، بزن بابك ، بزن ، محكمتر بكن ، بكن عزيزم
آههههههههه ، بكن بابك ، مردممممممم خداااااااااااااااااااااا
شيما حرف بزن ، دوست دارم وقتی حرف ميزنی ، بگو ، بازم حرف بزن عمرم ، الان دارم چيكار ميكنم ؟
داری كونمو جر ميدی
درد داری عزيزم؟
نه ، بكن ،‌ محكمتر بزن ، داره حال ميده ، بزززززززززززززززن ، آههههههههههههههه ، اوووووووه ، اووووووووووووووف ، آآآآآييييييييي

 
با حرف زدنش بيشتر تحريك شده بودم و سرعتم و بالا برده بودم ، يه لحظه حس كردم تمام وجودم داره ميريزه بيرون ، آبم داشت ميومد و ديگه فرصت اين رو نداشتم كه بهش بگم يا بكشم بيرون و آبم رو با فشار خالی كردم داخل كونش و بعد چند لحظه ازش جدا شدم و ولو شدم روی زمين ، شيما هم اومد روی سينه هام دراز كشيد و روی پيشونيش رو بوس كردم و ازش تشكر كردم كه بهم گفت من از تو ممنونم عزيزم ، تو زندگيم اينقدر لذت نبرده بودم ، بعد از اينكه سرحال شديم پاشديم و تك تك رفتيم دوش گرفتيم و تا شب كلی حرف زديم و خنديديم و شام درست كرد و بعد شام هم رسوندمش در خونشون .
چند وقتی از اون روز ميگذره ، خيلی كنار هم خوشبخت بوديم و هستيم و اكثر روزها كنار هميم ،‌ اما هر روز و هر روز كارمون سكس نبود و …
واقعاً از خدا ممنونم كه بعد از مدتها زندگی خوش رو بهم فهموند و هميشه هم ازش سپاسگذارم .
____________________________________________________________________
خدا تنها روزنه امیدی است كه هیچگاه بسته نمیشود ،
تنها كسی است كه با دهان بسته هم میتوان صدایش كرد ،
با پای شكسته هم میتوان سراغش رفت ،
تنها خریداریست كه اجناس شكسته را بهتر برمیدارد ،
تنها كسی است كه وقتی همه رفتند می ماند ،
وقتی همه پشت كردند آغوش میگشاید ،
وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت میشود و
تنها سلطانی است كه دلش با بخشیدن آرام میگیرد نه با تنبیه كردن .

♥ خدا را برایتان آرزو دارم ♥

نويسنده : s_O_l_t_a_n

اولین سکس با خانم توی خونه دانشجویی

 

سلام این داستان مربوط به تقریبا یک سال پیش هست.من ترم هشت رشته مهندسی کامپیوتر پیام نورسبزوار ام.من اون موقع سبزوارخونه نداشتم ورفت وامد می کردم یک روز دو روز پشت سرهم کلاس داشتم حوصله رفتن نداشتم زنگ زدم یکی از دوستام(حمید) گفتم مشکلی نیست که من امشب بیام خونه شون گفت نه. منم رفتم.ساعت های1بود که هم اتاقیش(محسن) اومد تا منو دید جا خورد(اون هم رشته ایم بودولی از شهر دیگه بودولی باهم دوست بودیم) بعد رفتن پیش دوستم یکم پچ پچ کردن من نفهمیدم چی میگن فقط فهمیدم در مورد منه. منم یکم این پا اون پا کردم گفتم اگه مشکلی هست من میتونم برم.رفیقم گفت قراره امشب یکی بیاد خونه شون منم گفتم اگه ازاقوامه من میرم خونه یکی دیگه ازدوستام حمید گفت بگو فردا شب بیاد محسن گفت نههههه چند ثانیه ای گذشت بعد یهو محسن گفت بذار راستشو بگم حمید گفت نه .اون گفت بی خیال بزار هرچی می خواد بشه بشه.گفت قراره یکی امشب بیاد برای اون کارا اقا مارو میگی خودمو زدم به خریت گفتم کدوم کارا گفت اقاجون قراره امشب یه زن بیاریم.اگه پایه ای بمون من نه روم میشد بگم نه!!

 

 

راست دفعه اولم بود میترسیدم نمیدونم چرا اولین چیزی که ذهنم اومدایدز بود.محسن گفت سکوت علامت رضاست راستش تو رودربایسی موندم حمید اصلا منو نیگاه نمی کرد(بعدا گفت که یادش رفته امشب کارش چیه؟؟) خلاصه اقا ساعت2.5 شد محسن رفت(زمستون بود)بعد نیم ساعت دیدیم اومد پشت سرش یه زن 28ساله( بعدا خودش گفت سنشو) قد متوسط مثل برف سفید.نمیدونم چرا تو ان سن جنده شده بود؟؟ اولش دلم براش سوخت. محسن میگفت به زحمت راضیش کرده اخه قبلا گفتن دونفرن.بلاخره اومدبعد یه معرفی به همدیگه .رفت تواتاق بعد محسن رفت تو بعد کی دو دقیقه صدای اخ اوخی بلند شد که من شهوتم هی میزد بالا از یک طرف دیگم میترسیدم اخه دفه اولم بود خلاصش اینکه بعد مدتی اومد بیرون به من گفت نوبت توست من داغ شده بودم از یک طرف میترسیدم ازطرف دیگه امپر شهوتم زده بود بالا یهو محسن هلم داد تواتاق سرموچرخوندم که صحنه ای که همه عمرم ارزو شو داشتم تو دو متریم بود دختره لخت دراز کشیده بود رو تخت در حالی که با دستش کسشو میمالوند(نمیدونم چطوری بعضی ها چطوری کوس طرفو به دقت تشریح میکنن چون من از ظاهر کسش هیچی یادم نمیاد).چشام از حدقه داشت میزد بیرون اخه بی شرف خیلی نازو سفید بود.به خودم اومدم دیدم که دختره داشت میخندید اخه فک کنم سوتی داده بودم فهمید دفعه اولمه.گفت باره اولته با وحشت کامل گفتم اره گفت نمی خوای لباستو دراری مارو میگی دستام قفل شده میلرزید بود نمیتونستم

 

خودش اومد در حالی که می خندید لباسامو در اورد من تمام مدت سرم پایین بود نمیتونستم تو چشاش نگاه کنم یهوگفت چه خوشگله بعد فهمیدم کیرمو میگه (اخه بد جوری کوچیک شده بود)گفت خودم یادت میدم منو نشوند لبه تخت خوش نشست جلوم شروع کرد به ساک زدن داشتم میمردم ازیک طرف هنوز وحشت داشتم از یک طرف لذتی داشتم که هرگز تجربش نکردم خیلی حال میداد وقتی کیرم بزرگ شد خودش اسپری زد گفت بسه پاشو.خودش به پشت دراز کشید روتخت پاهاشو از هم باز کرد گفت بفرما من با هزار ترس ولرز رفتم لای پاهاش روش تقریبا دراز کشیدم کیرمو گذاشتم دم کسش چشمامو بسثم کیرمو دادم داخل کسش وایییییی چه گرم وداغ بود با هرچی از کوس شنیده بودم واز فیلم های سوپر دیده بودم از زمین تا اسمون فرق داشت کسش خیس شده بود داشتم مثل (؟؟) کیف میکردم چشام باز نمی شداونجا فهمیدم نصف عمرم بر فنا رفته بود کیرمو در اوردم دوباره زدم تو چند بار تلمبه زدم که یهو حس کردم چشام سیاهی رفت دختره خودش فهمید یهو هلم داد گفت چی کار میکنی نمیدونم چرا؟؟ من ابم ریخت رو تخت وروی پاهاش گفت بسه برو منم با حال نذار ورنگ پریده رفتم بیرون اولش خوب بود اخرش بد شد. بعد حمید رفت به ساعت نیگاه کردم دیدم کل اینا تو 5-6 دقیقه بیشتر نشده به من برخورد دیگه پررو شده بودم گفتم انتقام میگیرم از اتاق یه صدای اخ اوخی می اومد که من پشت در حال میکردم وبا کیرم ور میرفتم به محسن گفتم از اون قرص هاش بده یکی خوردم حس انتقامم زده بود بالا حمید زیاد کار کرد صداشون می اومد.داشتن حسابی حال میکردن بعد تقریبا20دقیقه اومد بیرون طفلک رنگ به رو نداشت.من گفتم میخوام دوباره برم. درو باز کردم دیدم دختره معلوم بود حسابی بهش فشار اومده بود ولو شده بود تو تخت

 

 

منم دیگه بهش بیرحم شده بودم رفتم حالت 69 روش خوابیدم گفتم ساک بزن گفت بیخیال منم کیرمو تودهنش گذاشتم کسش حسابی خیس بود با کسش ور میرفتم داشت کیرمو ساک میزد دیگه اون حس دفعه اولونداشتم وقتی کیرم حسابی بزرگ شد.اسپری زدم فک کنم کل اسپری رو کیرم خالی کردم.دختره تازه یکم جون گرفته بود رفتم لای پاهاش کیرمو کردم تو کسش تا ته کردم تو کسش اصلا حالیش نشد فک کنم حمید خیلی گشادش کرده بود.منم هی سریع تر تلمبه میزدم کیرم داشت ازدرد می پوکید کیرمو بیرون اوردم باورم نمیشد این کیر منه اخه من توهمه عمرم کیرمواینقدر بزرگ ندیده بودم کیرم شق شده بود تقریبا 17-18 سانت شده بود منم یه دستی روش گشیدم دوباره کردمش تو کسش تند تند تلمبه میزدم گرمای کسش داشت بیشتر میشدهی میگفت ایییییییی ارووووووووووووم من که دیگه دیوونه شده بودم.کیرمو در اوردم گفتم برگرد گفت چی؟گفتم می خوام تو کونت کنم اول قبول نکرد گفتم جان خودم اروم میکنم گفت ارومشم درد میکنه برگردوندمش دختره حال مخالفت نداشت دیگه هرچی گشتم هیچی پیدانکردم گفتم هیچپی نیست گفت توف بزن منم دهنم مثل صحرای برهوت شده بود خشک خشک به هرشکلی بود یکم توف زدم یکمم ازاب که دور کسش بود کشیدم دم کونش کیرمم حسابی خیس بود اقا چشاتون روز بد نبینه کیرمو گذاشتم دم کونش اول سر کیرمو دادم تو فقط گفت اییی فهمیدم حمید قبلا به حساب کونشم رسیده بود نمیدونم پس چرا برای من مخالفت میکرد؟. تمام بدنم داغ شده بود انگار داشتم اتیش میگرفتم

 

داشتم از لحظه لحظش لذت میبردم خلاصه یادم از هولش اومد دستامو دور کمرش قفل کردم (یادم رفت بگم اون لاغر بود) اخه تو فیلمها دیده بودم طرف مقابل موقع کون کردن میکشه جلو منم قفل کردم کیرم سرش توکونش بود در یک لحظه با تمام قدرت کردم تو کونش طفلک میخواست از زیرم فرار کنه ولی من محکم گرفته بودمش باتمام وجودش دادزد منم حالیم نبود دارم چیکار میکنم(محسن میگفت تا صدای دخنره رو با اون شدت شنیدن دو تایی در اتاقو که باز کردن دیدن من مثل دایناسور روی دخترم کیرمم تا ته تو کونش کردم تند تند عقب جلو میکنم دختره ام نمی دونست داد بکشه یا دست وپابزنه ولی چیزی نگفتن)ولی من راستش اصلا نفهمیدم که اینا دارن نیگاه میکنن بعد یه چند تا عقب جلو کردم دیدم دختره بی حال شد منم تازه حس انتقامم خوابیده بود فهمیدم چیکار کردم کیرمو از کونش در اوردم دوباره به پشت برگردوندمش گفتم ببخشید حال صحبت نداشت فقط فهمیدم داره فحش میده .من هنوز ابم نیومده بود فک کنم اسپری زیاد زده بودم گفتم هنوز ابم نیومده میخوام تو کست کنم هیچی نگفت کردم تو کوسش تا ته کردم تو هیچی حالیم نبود فقط میخواستم زود ابم بیاد هی کیرمو تو کسش عقب وجلو میکردم کیرم حسابی داغ بود دختره نمی دونم چرا کسش داشت خشک میشد بعد یک دودقیقه حس کردم ابم داره میاد هواشو داشتم کیرمو در اوردم سریع بین لباش گذاشتم اولش قبول نکرد ولی ابم یهو خالی شد بین لباش از دهنش ریخت بیرون رو صورتش رو گردنش ابم زیاد بوده خودم خبر نداشتم!!.دیگه افتادم روش یه چند دقیقه همونجوری بودیم تااینکه محسن اومد گفت خسته نباشی تازه کار دختره رو برداشت برد تو پذیرایی شروع کردن به رقص و بازی کردن باسینه هاوپروپاچه دختره من که اصلا حال نداشتم وخیلی هم خوابم میومد رو تخت دراز کشیدم ولی خوابم نبرد.فک کنم یه ساعتی دراز کشیدم بعد دختره داشت میرفت حموم که حمید گفت طولش بده ماهم یکی یکی باتو میایم حموم

 

اول محسن رفت.بعد من که یکم سرحال شدم دومین نفر رفتم دختره زیر دوش بود چسبوندمش به دیوار تازه یاد اومده بود که لب نگرفتم میخواستم بدونم لب گرفتن چه حالی میده یادم از ساک زدنش وابم افتاد که خورده بود ولی با اکراه لب گرفتم بد نبود بعد باکون وکوسش بازی کردم اونم هی دست می کشید به بدنم وسینه هام هی از گردنم لیس میزد احتمالا ازم خوشش اومده بود(ولی اونجام یادم رفت دقت کنم کوسش چه جوری وچه حالتیه)این بود اولین وتنهاترین سکس من تا الان چون ترم بعد مهمان دائم گرفتم اومدم شهر خودم این جاهم بزرگترین خلاف این بچه های دانشگاه داشتن دوست دختره اینجا اصلا به رابطه جنسی فکر نمیکنن وتو مخیله شون همچین چیزی نیست.منم دیگه سکس نداشتم ولی خیلی دلم میخواد بازم داشته باشم.

نوشته: مهدی

معلم خصوصی آیدا

 

سلام اسم من ایدا و 22 سالمه و دانشجو رشته معماریم قدم کوتاه 1.73. متاسفانه من مثل بقیه که از خودشون تعریف میکنن میگن سینمون اندازه دوره کمرمونه نیست من سینهای کوچیکی دارم ولی رونام و کونم خوبه یکمم تو پرم شاید بخاطر سکسای زیادیه که دوران دبیرستان و دانشگاه داشتمو دارم موهایه مشکی دارم و بینیمم عمل زیبای کردم بدون ارایش قیافه متوسطی دارم ولی با آرایش مالی میشم و باید اینم اضافه کنم که نصف دانشکاه دنبالمن و من بانصفیشون سکس داشتم بگزریم

این خاطره که میخام برتون تعریف کنم برای اون دسته از دوستایه گلمه که درسشون مثل چند ساله پیشه منه یعنی وقتی که من 18 سالم بود. کلن من تو همه ی درسام تنبل بودم پدرم وضعیته مالیش خیلی خوب بود و منم چون تک فرزنده خونمون بودم همه کاری برام میکرد من تمام دوران مدرسه تو مدارس غیر انتفاعی بودم همیشم بخاطر اینکه پدرم به مدارس کمک مالی میکرد هر کاری که دوست داشتم تو مدرسه میکردم مثلا اون زمان کسی نمیتونست تو مدرسه گوشی ببره ولی من گوشیه n73 که تازه خریده بودمو باخدم میبورد مدرسه که البته چندتا کلیپ سوپر که پژمان (دوست پسرم) برام فراستاده بود توش بود که ناظمم چند باری ازم گوشیمو گرفتو منو برد پیشه مدیرمون که اونم همیشه میگفت خانم جواهری (جواهری فامیلیه من بود) به شما قول میده که دیگه از این کارا نکنه یا مثلا عمل بینیه من تو دوران دبیرستان بود که اون موقه مدرسه ها سخت میگرفتم رو این جور مسائل کلا دختر لوسی بودم همیه معلمام بخاطر ضمانت مدیر مدرسه همه درسارو بهم نمره میدادن اون دسته معلمایم که نمره نمیدادن مادرم یه جوری که بابام نفهمه میومدو به معلما پول میداد بعضاشونم بخاطر اینکه وجدان درد نگیرن میومدنو برام چند جلسه خصوصی درس میدادن که من چیزی یاد نمیگرفتم سرتونو درد نیارم

 
داستان ما از اونجای شروع شد که من بعد از پیش دانشگاهی کنکور قبول نشدم یعنی اصلا امتحان ندادم به هوایه کنکو صبح از خونه زدم بیرون با پژمان رفتیم خونه رفیقش که خالی بود بماند اونجا چیکار کردیم یه شب بابام منو صدام کرد گفت آیدا بیا اینجا کارت دارم رفتم گفتم چیه چی شده با بابام خیلی راحت بودم گفت ببین آیدا تو این چند ساله هر کاری خواستی کردی منم چیزی بهت نگفتم ولی این یکسالرو بشین درس بخون که یه دانشگاه قبولیشو دهنه فامیلو ببندی منم هرچی بخایی در اختیارت میزارم منم سری جواب دادم باشه اولین چیزی که میخام ماشینه بابم خندیدو گفت باشه ولی به شرطی امسال دانشکاه قبول شی منم گفتم قول میدم فردا بریم ماشینو بخریم گفت نه کنکور که قبول شدی یه پراید میگیرم برات منم گفتم اینهمه وقت که قراره صبر کنم حداقل یه چیزه درستو حسابی بگیرم گفتم قبوله به شرطی که 206 بگیری برام گفت باشه بعدشم بابم گفت من با اکرم خانوم (زنی که چند روز یه بار میومد خونمونو تمیز میکرد و کارایه خونرو میکرد)صحبت کردم گفت بسرش تازه ار دانشگاه سراسری مدرک گرفته و بیکاره گفتم بیاد بهت درس بده بابام از اونای نبود که گیر بده بهم ومیدنست من دوست پسر دارم بعضی اوقاتم میود خونمون بابم بود فقط نمیدونست که من بهش میدمو فکر میکرد دوستیمون سالمه بنده خدا ساده بود تو این مورد

 

 

خلاصه پسر اکرم خانوم اومد راسیتش اصلا خوش تیپ و خوش هیکل نبود اخماشم همیشه تو هم بود ولی اگر یه دستی به خودش میکشید چیزه بدی نمیشد چند جلسه اول که اومد خونم همیشه یه نفر دیگم بود مثلا مامنم یا خوده اکرم خانوم ولی بعضی جلسه ها میشد که کسی خونمون نباشه این علی چند ماهی به من درس داد وقتی میدید من هیچی یاد نگرفتم عصبانی میشد ولی چیزی نمیتونست بگه یروز بهش گفتم بابا کلاست خشکه خوب معلومه چیزی یاد نمیگیرم یه روز داشتم با پژمان صحبت میکردم که بهش گفتم نمیتونم برایه ماشین یه سال صبر کنم اونم گفت صبر نکن با بابات صحت کن یه بهونه بیار بگو زودتر ماشین میخام گفتم چجوری گفت نمیدونم مثلا بگو علی متمعنه تو تو کنکور موفق میشی و اگر ماشینه زود تر بخره برات یه دلگرمیه گفتم اگه از علی بپرسه چی گفت خوب با علیم هماهگ کن رازیش کن حرفتو تاید کنه بهش پو بده اگر قبول نکرد بوس بده باز قبول نکرد کون بده بازم نخاست از جلو بده گفتم پژمان خجالت بکش (از این جور حرفا زیاد میزد که بدن قصدشو فهمیدم البته همیشم بهم میگفت خانومم زنم از این جور حرفا که وقتی پردمو زد دیگه از این حرفا بهم نزد) پژمان گفت عزیزم من حاضرم تو به هر قیمتی ماشینو بگیری ولی باهات شوخی کردم نه به این قیمت که به کسه دیگه ای بدی این حرفو که زد تو کونم عروسی بود گفتم واقا شوخی کردی گفت نه بابا یه کس میخای بدی 206 بگیری باو کن من اگر کس داشتم برایه 5هزلر تومن به 5هزار نفر میدادم باهاش دوا کردمو گوشیو قط کرد م شب داشتم میخابیدم گفتم از لجه پژانم که شده علی که فردا اومد بهش میدم 2بارم میدم فردا صبح که علی اومد مامنم خونه بود که یک ساعت بعدش رفت منم سری گفتم استراحت کنیم خسته شدم چقدر تو خشک درس میدی اونم گفت باشه همیشه جلوش راحت بودم ولی لباسایه سکسی نمیپوشیدم تهش تیشرت استین بلند با دامن بلند رفتم سره کمدم علیم تو اوتاق بود نشسته بود

 

 

چند تا لباس دراوردم شرو کردم تیشرتمو درو اوردن همین موقع علی برگشت منو که دید روشو کرد اون ور گفت ببخشید منم گفتم اوا چرا تقسیره من بود من نباید جلو شما تیشرتمو در میوردم باید اول دامنمو میکندم سری دامنومو دروردم با شرتو کرست جلوش وایسادم دیدیم روش اون وره و شده این لبو تا اومدم بگم بقیشو دیگه کاره خودته دیدم گفت ببخشید سری درو اتاقو واز کردو فت بیرون اولش ترسیدم که نره به بابام بگه بعدشیه حسی مثل اینکه بهم بر خورد باشه به ترسم غلبه کرد این اولین باری بود که یه چیزیو میخاستم و جواب نه میششنیدم بعد یه تاب تاپ قرمز که به زیر نافمم نمیرسید با یه شلواره جین کوتاه تا زیره زانوم بود چند جاش از جمله پشتش زیره رونمش پاره بود پوشیدم شرتو کرستمم در اوردم انداختم روتخت جوری که معلوم باشه رفتم تو حال دیدیم علی تو حال وایساده گفتم بسه استراحت بیا بقیه درس بده گفت هوا خوبه میخاید تو حیاط بقیه درسو ادامه بدیم با یه لحنه بدی که شبیه داد بود گفتم نه بابایه من بهت پول نمیده که تو بری پیکنیک تو حیاط خونمه ما دیدم بهش برخورد رفت تو اتاق منم پشت سرش رفتم درو بستم دیدم چشش خورد به شرتو کرستم یه لحظه مکث کرد گفتم چیه تو در نیوردی خورم درو وردم میخاستم بهت بدم بری بفروشیشون بری حموم شبیه ادمی زاد شی معلوم شد عصبانی شد ولی چیزی نگفت که همین باعث شد من عصبانی تر بشم نشست گفت کجا بودیم اهان کوسینوس …. منم علکی شلوقش کردم گفتم ننت کسه به میگی کس برو به خاهرت بگوجن…. همینجوری که داشتم فوش میدادم گلمو چسبید نمیتونستم نفس بگشم گفت مادر جند به خانواده من فوش میدی نمیخاستم این کارو بکن ولی حالیت میکنم الن پرتم کرد رو تخت کمربندشو واز کرد شلوارشو داورد دستمو بست

 

اولش خوشحال شدم که میخاد منو هارد کنه همیشه فیلم سوپرای که پژمان میداد میدیدم دوست داشتم جایه دختره باشم دستمو بست شرتمو کرد تو دهنم کرستمو دوره سرم بست تا شرتو از دهنم بیرون نندازم شرو کرد شروارمو دروردن که دید دکمم واز نمیشه پشیمون شد شرمارو جوری کشد که دکمه هاش کنده شد به همنجوری که رو زانو رویه تخت بودم کمرم خم بود شرورارمو جوری از پاچه کشید که زانوم خالی شدو پا سورت افتادم رو تخت دردم نیومد ولی بازم بهم داشت حال میداد نبت تاپم بود که چون دستم بسته بود از تنم در نمومد اننقدر گرفت کشید که دیگه چیزی ازش نمونده پاره شد انداخت اونور برام جاب بود که شلوارمو 150هزار تومن و تاپمم 60هزار تومن 4 ساله پیش از میلاد نور خریده بودم انقدر راحت پاره شدن بد رفت پشتمو تف کرد رو کونمو با دست مالید دره کونم بدم اومد از این کثافت کاری (پژمان اولش کرم میزد بعدش زیاد دیگه درد نداشت کیرش) چون دهنم بسته بود نمی تونستم چیزی بگم یکم سرو صدا کردم که یعنی بدم میاد ولی توجه نکرد چند بار محکم زد دره کونم بدجور درد داشت شرو کردم سرو صدای بشتر کردن ولی صدای جز اممممممممممممممم ازم در نیومد کیرشو دمه سوراخ کونم حساس کردم گزاشت رو سروراخ کونمو شرو کرد فشار دادن قطره کیرش از مال پژمان بزرکتر بود کمکم داشت دردم میود همینجوری که فشارشو بیشتر کرد چند زربه محکم دیگه زد دره کونم که دیگه نتونستم جلویه خدمو نیگه دارمو زدم زیره گریه گریه کردم که علی شروع کرد بلند بلند خندیدن گفت این تازه اولشه از الان گریت درومد نمیدونم چطوری بود اون ادم خجالتی چند دقیقه پیش با چهارتا فش ناموسی اینجوری شد

 

بعد یه دفه فشارشو بیشتر کرد کل کیرشو یه جا کرد تو کونم یه دفه دردی توکنم پیچید نتونستم تحمل کنم گریم دو برابر شد صدایه خنده علیم بلندتر شد محکم تر میکوبید دره کونم شروع کرد تلمبه زدن گریه منم شدید تر میشد که گفت این لحضه ها باید موندگار بشه کیرشو دروردو رفت گوشیمو از و میز ورداشت گریم بند اومده بود شروع کرد فیلم گرفتن تلمبه زدن با اینکه دردم میومد نمیخواستم گریه کنم که علیم فهمیدم چند بار پشت سره هم کوبید دره کونم که به همون شدت گریم گرفت یاده اون فیلم سوپرایه هارد اوفتادمو اینبار دلم به حال بازیگره زنش سوخت همینجوری که داشت می کرد گوشیو گزاشت به کنار منو بلند کردو کمرو گزاشت رو تخت دستم پشتم بودو داشت درد میومد پاهامو واز کرو دست زد به کسمو فهمید پرده ندارم چند بار محکم کوبوند رورونم روکسم که بدجور سوخت گفت جنده خانوم به چند نفر دادی پردم که نداری گریه منم بند نمیومد گوشیمو دباره ورداشتو شرو کرد از کس منو کردنو ازم فیلم گرفتن

 

راسیتش برام مهم نبود فیلم گرفتن ازم پژانم چند بار در تو سکس ازم فیلم گرفته بود گریم برایه این بود که بدجور داشتم گایده ممیشدم چند بار که کرد از جلو کرد
دیدم صداش داره میلزه ه بلند تر میگه اههههههههه اهههههههههههههههههههههه اههههههههههههههههههههه صدایه گریه منم داشت کم میشد که مهکم زد رو سینمو محکم کشیدش که دیگه شوع کردم تقلا کردم کردم پیچیدن به خدومو با تمام توان گریه میمکردم تاحالا یادم نمیاد کسی حتا پدرم سیلی بهم بزنه یا این جوری گریه کونم بلند گفت همینه مادر جنده همینه سرعت بیشتر شدو دوباره صدایه اههههههههش تولانی شد کیرشو یه دفه درووردو کرستو از صورتم زد اون ور شرتو از تو دهنم بیررون اورد تا درواورد شروع کردم با صدایه بلند گریه کردم که کیرشه کرد تو دهنمو ابش ریخت دهنم کیرشو از دهنم کشید بیرون اومدم ابشو بریزم بیرون که فهمید جلویه دهنمو گرفت گفت قورت بده بعد دماقمو گرفت نمیتونستم نفس بکشم بخاطر اینکه دماغمم عملی بود نمیخواستم کج بشه مجبور شدم ابشو قورت بدم تاحالا نزاشته بودم پژمان ابشو رو بدن بریزه یا براش ساک بزنم گفت هنوزم میگی خشک درس میدم بازم اب خواستی بهم بگو

 

داشتم هینجوری گریه میکردم که کمر بندو از دستم واز کرد اومدم بلند شم که کونم بدجور درد گرفتو گفتم اخ اخ اخ علیم به تمسخر گفت دردت اومد داشتم حق حق میکردم دستم رو کونم بود یه دستم روکس داشتم را میرفتم که چشم اوفتاد به خودم تو اینه دیدم اکثر بدن بخاطر اینکه منو زده بود قرمزه بعد باخنده گفت خوب در موردو خانواده من چیزی نمیخای بگی بل بل زبونی نمیکنی دیگه یه نیگاه از تنفر کردم بهشو حق حق کنون رفتم سمت همون تی شرتو دامن خودم پوشیدم دوباره علی گفت برایه چی این برنامه هارو راه انداختی هر کاری میخای بگو برات انجام میدم که یاده ماشین افتادم که دیگه پشیمون شدم گفتم هیچی فقط دیگه اینجا نیا لباسشو پوشیدو گفت من تازه پیدات کردم حالاحالا ها کارت دارم گوشیممورداشت گفت اینم پیشه ن میمونه تا فکر بد به ذهنت نرسه منم رفتم حمومو یه دله سیر اونجا گریه کردمو اومدم بیرونو خدمو خشک کردم لباس پوشیدم ذیدم هنوز علی تو حاله و کتاب ریاضیم تو دستشه تا اومدم چیزی بگم بابام اومد خونه بعد سلام علیک گفت خوب مهندس این دخترمون وضعیتش چتوره علیم گفت والا راسیتش من تادیرز فکر میکردم چیزی یاد نگرفته ولی امروز به اسراره خودش امتحان گرفتم ازش عالی بود اگر همینجوری ادامه بده ایشالا دانشگاه قبوله یه لب خند پر معنیم بهم کرد که درد تو کسو کونم دوباره اومد سراغم گفتم اخخخخخخخخخخ..

نوشته: آیدا

بنفشه دوست زنم

 

اسمم رضاست 29 سالمه و آتلیه عکاسی دارم و متاهل هستم.

حدود 1 ساله با یکی از دوستای قدیمی خانومم به اسم بنفشه که 25 سالشه آشنا شدم که اونم متاهل هست. خیلی از آشناییمون نگذشته بود که ارتباطمون با بنفشه و شوهرش زیاد شد و زیاد خونه همدیگه میرفتیم.شوهر بنفشه مهندس بود و محل کارش عسلویه بود. 2هفته عسلویه بود و 1 هفته میومد خونه اما گاهی پیش میومد که تا 3 هفته عسلویه میموند. بنفشه هم که تنها بود اکثر زمان بیکاریشو با منو خانومم میگذروند و هر زمان که کاری واسه خونه داشت به من میگفت که واسش انجام بدم. منم فقط واسه اینکه تنها بود کمکش میکردم و هنوز هیچ حسی نسبت بهش نداشتم اما بالاخره همین مسائل باعث شده بود که منو بنفشه خیلی با هم صمیمی بشیم. تا اینکه یه شب منو خانومم به یه پارتی خودمونی دعوت شدیم و مثل همیشه واسه اینکه بنفشه هم تنها نباشه به اونم گفتیم با ما به پارتی بیاد. اولش گفت چون اهل مشروب نیستم نمیام اما با اصرار خانومم قبول کرد و همراه ما به پارتی اومد. خلاصه بزن و برقص شروع شد و تقریبا تموم 8-9 نفری که اونجا بودیم مست بودیم به غیر از بنفشه که تا اون موقع مشروب نخورده بود اما بنفشه هم از اونجایی که احساس میکرد تنها افتاده تصمیم گرفت برای اولین بار مشروب رو امتحان کنه.

 

اما مشکل اینجا بود که همه مست بودن و مشغول رقص و هیچکس حواسش به بنفشه نبود که چقدر میخوره. اونم تا جایی که میتونست خورده بود. بیشتر اون شب رو من با بنفشه رقصیدم و خانومم با دوستای دیگش میرقصید تا اینکه بنفشه حالش به هم خورد و من اونو به دستشویی بردم تا بالا بیاره. هنوز وارد دستشویی نشده بودیم که بنفشه هرچی خورده بود رو بالا آورد. اما من باز هم تو حلقش انگشت زدم تا بهتر شه و همینطور که انگشت میزدم اونو محکم توی بغلم گرفته بودم که نیوفته و پشتش رو واسش میمالیدم که یهو اومد تو سینمو لبامو بوسید و از من تشکر کرد. من که شکه شده بودم از طرفی هم تو این فکر بودم که این که دهنش پر از کسافت بود که از من لب گرفت!! از همون موقع بود که دیگه نمیتونستم نسبت به اون بی احساس باشم. از اون شب به بعد دیگه یه جور دیگه بهش نگاه میکردم. بنفشه واقعا یه زن خوشکل و سکسی بود و هیکلش هم کوچکترین ایرادی نداشت.

 

صورت کاملا شهوتی با اون چشمای خمار عسلیش ، سینه های درشت و شق ، کمر باریک و باسن و پاها هم متناسب. تمام فکرم شده بود این که چطور باش نزدیکتر شم که یه روز که آتلیه بودم و مشغول ادیت آلبوم اول یه اس ام اس بی ادبی فرستاد و سریع پشتش بهم زنگ زد که بگه ببخشید اشتباه فرستادم ، گویا میخواسته واسه خانومم بفرسته که اشتباها میفرسته واسه من و منم که منتظر موقعیت بودم سریع استفاده کردم و ازش خواستم که در این مورد به خانومم چیزی نگه تا اون حساس نشه. اونم پذیرفت و از اون به بعد خیلی راحت واسه هم اس ام اس سوپر میفرستادیم و همدیگرو اذیت میکردیم تا اینکه بنفشه از من خواست تا از اون و شوهرش عکس بگیرم و یه آلبوم واسشون درست کنم. منم پذیرفتم و گفتم که به خاطر آلبوم هیچ هزینه ای ازتون نمیگیرم و اونا هم بعد از اصرار و تعارف زیاد قبول کردن. یک هفته ای گذشته بود که بنفشه بهم زنگ زد و گفت پس چی شد؟ مگه قرار نبود بیایم از ما عکس بگیری؟ منم با اینکه خیلی سرم شلوغ بود و دست تنها هم شده بودم( آخه عکاس کمکیم رفته بود سفر منشیم هم 2 روز بود که گفته بود دیگه نمیام) اما چون شوهر بنفشه قرار بود فردای اون روز بره عسلویه قبول کردم و گفتم آخر وقت بیاید آتلیه تا عکس بگیرم. اون شب انقدر عکس گرفتم که خودشون گفتن خسته شدیم همینا کافیه. دیگه داشتیم آماده میشدیم که بریم خونه که به این فکر افتادم که چند تا عکس تکی از بنفشه بگیرم و به عنوان مدل به کارام اضافه کنم و اونا هم قبول کردن اما چون همگی خیلی خسته بودیم و شوهر بنفشه هم صبح زود عازم عسلویه بود قرار شد بنفشه فردا ظهرش بیاد تا ازش عکس بگیرم

 

. فردا صبحش بنفشه بم زنگ زد که هستی دارم میام؟ منم گفتم آره عزیزم فقط یادت باشه هرچند تا لباس شب و لباس سکسی و چند مدل لباس زیر رو هم بیاری و اونم بدون اینکه چیزی بگه فقط گفت چشم عزیزم. وقتی رسید آتلیه تنها بودم. اومد داخل و پشت سرش درو قفل کردم. هنوز سلام نکرده پرسید آخه تنوع لباس زیر واسه چیه؟من که همینجوریش هم دلتو بردم… قبلا هم از این شوخی ها زیاد میکرد واسه همین جدی نگرفتم و گفتم برو داخل آماده شو تا بیام. وقتی رفتم دیدم فقط مانتو و شالشو درآورده و هنوز لباس نپوشیده و منتظره تا من بش بگم چی بپوشه.رفت داخل پروو منم از ساکش یه لباس شب کاملا آزاد رو دادم که بپوشه. خلاصه عکاسی رو شروع کردم و در هر حالتی ازش عکس گرفتم. خیلی خوش عکس بود. یه لبا دیگه بش دادم و پوشید و بازم چند تا عکس گرفتم که گفت دارم خسته میشم. گفتمش تازه داره شروع میشه ، حیف این بدن خوشکل نیست که عکس سکسی نداشته باشه؟ اونم خندیدو رفت تو پروو تا لباس بعدیرو بش بدم. بهش گفتم سوتینت رو هم در آر زیر این لباس قشنگتر میشه. اونم درآورد.

 

منم یه لباس خواب توری کوتاه بهش دادم ، یه نگاه به لباس کردو گفت این بدون سوتین قشنگتره؟ اما دیگه چیزی نگفت و وقتی از پروو اومد بیرون سوتین نپوشیده بود. سینه هاش شق شده بودن و نوک سینهاش سیخ. نوک سینش به خوبی نصف بند انگشت بود. داشتم میمردم اما به روی خودم نیاوردم و عکس گرفتم. حالتهای مختلف رو عکس گرفتم بنفشه خسته شده بود اما مشخص بود که خودش هم دلره حال میکنه. خمار خمار شده بود و دیگه بدون اینکه من بهش فیگور بدم خودش لوند بازی درمیاورد و هر حالتی که میگرفت از حالت قبلش سکسی تر و آزاد تر بود تا اینکه انگشتشو انداخت زیر بند لباس و از روی شونش آوردش پایین ، گفتم این خیلی سکسی و خوب بود. پرسید دوست داشتی؟ گفتم آره اما اگه بیشترش کنی بهتر میشه. حالت بعدی انگشت وسط اون یکی دستش رو کرد دهنشو شروع کرد به مکیدن. داشتم دیوونه میشدم که دیدم بند لباسشو آورد پایینتر و تا نزدیک نوک سینش.

 

داشتم عکس میگرفتم که دیدم نوک سینشو درآورده و با دو تا انگشتش گرفتتشو میمالدش. کاملا مشخص بود که این حالتاش دیگه فیگور گرفتن نبود و حسابی داشت حال میکرد. بعد سینشو کامل درآورده بود و کامل گرفته بود تو دستش و میمالید. مطمئن بودم که اگه بهش نزدیک میشدم هیچ اعتراضی نمیکرد اما میخواستم بیشتر شهوتیش کنم. بهش گفتم لباستو عوض کن تا یه سری عکس دیگه هم بگیرم و تو همین فرصت رفتم یه قرص خوردم تا کمرم سفت شه و آبم درتر بیاد و زود برگشتم. بهش گفتم این لباسو درآر تا یه لباس دیگه بهت بدم. اونم همونجا لباسشو درآورد. دیگه حتی به اتاق پروو هم نیازی نبود. هرچی ساکش رو گشتم لباسی لخت تر پیدا نکردم،داشتم میگشتم که بنفشه گفت بزار یه لباس هم تو کیف دستی خودم دارم و اون رو آورد که بپوشه اما لباس نبود که…. یه ست شورت و سوتین سکسی سفید بود. سوتین توری که نوک سینش سوراخ بود و وقتی پوشید نوک سینه قهوه ای و بزرگش بیرون بود ، با یه شورت لای لمبه ای که اونم جلوش یه مثلث توری کوچولو بود. پوشید و دوباره مشغول عکاسی شدیم. نوک سینه هاشو میمالید و منم پشت سر هم عکس میگرفتم. شروع کرد به انگشت مکیدن و لیسیدن نوک سینه هاش. گفتمش سینه هاتو تموم کردیا… بقیه جاهاتو بمال. شروع کرد به مالیدن بدنش ، از کمر و شکمش شروع کرد تا رسید به پاهاش.

 

داشت رونهاشو میمالید که گفتمش حال یکم پاهاتو بازتر کن… اونم هرچی میگفتم انجام میداد. گفتم توی رونهاتو بمال… گفت باشه عزیزم… کاملا مشخص بود که فقط منتظر بود من لب تر کنم. گفتم پاهاتو کامل بازکن… باز کرد. گفتم لای پاتو هم میمالی؟ گفت هرجور تو بخوای عزیزم… گفتم پس بمالش… با انگشت… دیگه بیشتر داشتم نگاه میکردم تا عکاسی. گفتم شورتت رو کامل بزن کنار تا همه جات پیدا باشه… پرسیدم اشکال نداره توعکسا کست هم پیدا باشه؟ همین که گفتم “کست” انگار برق گرفتتش… گفت اوووووه و شورتشو کامل درآورد و انگشتشو تا ته کرد تو کسش و شروع کرد به انگشت زدن. منم دوربین رو گذاشتم زمین و رفتم تو بغلش و شروع کردم به لب گرفتن… سینه هاشو لیسیدم و نوک سینه هاشو گاز میگرفتم… اونم همینجور آآآآآآآه و اوووووووه میکرد… کسش خیلی تپل بود… تپل و نرم و گرم… تا شروع کردم به لیسیدن کسش آآآآهه و وووووهش رفت هوا و آبش اومد… رفتم تو بغلشو شروع کردم به بوسبدنش که کیرمو درآورد و شروع کرد به خوردن… همینطور مک میزد و میلیسید اما قرصه کار خودشو کرده بود… سرشو آوردم بالا و رفتم تو بغلش… داشتم لباشو میخوردم که کیرمو گرفت و گذاشت لای پاش… پرسید کسمو میکنی؟خیلی شهوتی شدم…دلم میخواد باز هم حال کنم…منم کیرمو گذاشتم لای کسشو آروم آروم حل دادم داخل… خیس خیس بود… هر مدلی که فکرشو کنی از کس کردمش اما آبم نمیومد…منو خوابوند و خودش بلند شد و نشست روی کیرم…هی بالا و پایین میشد و آخ و اوخ میکرد. 2 بار دیگه آبش اومد…خوب که از کس کردمش پشتشو بهم کردو گفت دوست دارم از کون هم منو بکنی…عجب کون نرم و درشتی داشت…کیرم لای کونش گم میشد…لای کونشو باز کرد و یکم هم تف مالید روی سوراخش و کیرمو گذاشت لای کونش رو سوراخش و آروم آروم کردش تو کونش…همین که رفت تو تندو تند پمپ میکردم…دیگه خیس عرق شده بودم که آبم اومد. خواستم کیرمو درآرم که بنفشه گفت در نیار…آبتو بریز تو کونم. تازه فهمیدم واسه چی اینقدر باسن تپل و خوشکلی داشت،آخه عادت داشت همیشه آبو میریخت تو کونش،البته من اینجور شنیدم شاید هم هیچ ربطی نداشته باشه. از بعد از اون روز وقتایی که شوهرش میره عسلویه هفته ای 2-3 دفعه سکس داریم و خیلی هم به هر دو مون حال میده و همدیگو خیلی دوست داریم.

نوشته: رضا

خواهرم نیوشا

 

ﺍﺳﻢ ﻣﻦ ﺍﺷﮑﻴﻨﻪ ﻭ24 ﺳﺎﻟﻤﻪ ﻭﺍﻫﻞ ﺗﻬﺮﺍﻧﻢ ﻱ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺍﺳﻤﺶ نیوشاﺱ 3ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻩ.ﺯﻳﺎﺩ ﮐﺸﺶ ﻧﺪﻡ ﺍﻗﺎ ﺑﺮﻡ ﺳﺮ ﺍﺻﻞ ﻣﻄﻠﺐ. ﻣﻦ ﻳﻪ ﺍﺩﻡ ﺿﻌﻴﻔﻲ ﺗﻮﻱ ﺭﻭﺍﺑﻂ ﻭﺩﺍﺷﺘﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺟﻠﻘﺎﻣﻮ ﺑﺎ ﺷﺮﺗﻮ ﻭ ﺳﻮﺗﻴﻦ ﺧﻮﺍﻫﺮﺍﻡ )ﻣﻦ ﺳﻪ ﺗﺎ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ نیوشا ﻭﺳﻄﻴﺸﻮﻧﻪ(ﻣﻴﺰﺩﻡ. ﺍﺯ ﺳﻮﻡ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﻱ ﻳﻮﺍﺵ ﻳﻮﺍﺵ ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺳﻴﻨﻪ ﻫﺎﺷﻮ ﺑﮕﻴﺮﻡ ﻳﺎ ﺩﺳﺘﻤﻮ ﺭﻭ ﭘﺎﻫﺎﺵ ﺑﮑﺸﻢ. ﺩﺭ ﮐﻞ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺧﻴﻠﻲ ﺑﺮﺍﻡ ﮐﺸﺶ ﺳﮑﺴﻲ ﺩﺍﺷﺖ. نیوشا ﺧﻴﻠﻲ ﺳﮓ ﺍﺧﻼﻕ ﺑﻮﺩ ﺍﺻﻼ ﺑﻬﻢ ﻣﺠﺎﻝ ﺻﺤﺒﺖ ﻳﺎ ﺩﺳﺖ ﺩﺭﺍﺯﻱ ﻧﻤﻴﺪﺍﺩ.ﮔﺬﺷﺘﻮ ﮔﺬﺷﺖ ﺗﺎ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺧﺪﻣﺘﻢ, ﺗﻮﻱ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺧﺪﻣﺖ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﻣﻮ ﭘﻴﺪﺍ ﮐﺮﺩﻣﻮ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﺩﺍﺩﻣﻮ ﻳﻪ ﺩﻭﻧﻪ ﺩﻭ ﺩﻭﻧﻪ ﺧﻼﺻﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺭﻭ ﻏﻠﺘﮏ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺣﺎﻝ ﻣﺜﻞ ﺑﻘﻴﻪ ﺟﻮﻥ ﻫﺎ, ﺗﺎ ﺣﺪﻭﺩ ﺷﺶ ﻣﺎﻩ ﭘﻴﺶ ﮐﻪ ﺍﺧﺮﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻱ ﮐﻪ ﺑاهاﺵ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﻫﻢ یه ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺑﺸﻴﻢ ﺩﻭﺭﻣﻮﻥ ﺯﺩﻭ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺭﻭ ﺧﺮﺍﺏ ﮐﺮﺩ,ﻣﻨﻢ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺯﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﻫﺮﭼﻲ ﺩﺧﺘﺮﻩ. ﺗﻮﻱ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺍﺭﺗﺒﺎﻃﻢ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺳﺮﺯﻧﺶ ﻣﻴﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﻧﻈﺮ ﺑﺪ ﺩﺍﺷﺘﻢ؟؟ﺩﻳﮕﻪ ﺳﺮﮔﺮﻡ ﮐﺎﺭ ﺷﺪﻣﻮ ﺑﻲ ﺧﻴﺎﻝ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺎﺯﻱ ﺧﻼﺻﻪ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺳﮑﺴﻲ ﻣﻦ ﺑﺎ نیوشا ﺍﺯ ﺑﻲ ﮐﺲ ﺷﺪﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ.

 

 

نیوشا ﻓﻮﻕ ﻟﻴﺴﺎﻧﺲ زبان ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭﺱ ﻣﻴﺪﺍﺩ ﺍﻭﻧﻢ ﺍﮐﺜﺮ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﻮﺩ. نیوشا ﭼﻮﻥ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺻﻄﻼﺡ ﺍﺯﺍﺩ ﻓﮑﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺧﻴﻠﻲ ﺭﺍﺣﺖ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺧﻴﻠﻲ ﺍﺯ ﭼﻴﺰﻫﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﻴﮑﺮﺩﻳﻢ ﻳﺎ ﻱ ﻓﻴﻠﻢ ﺑﺎ ﺻﺤﻨﻪ ﻫﺎﺵ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﻴﺪﻳﺪﻳﻢ. ﺧﻼﺻﻪ ﺑﻴﻨﻤﻮﻥ ﺧﻴﻠﻲ ﮔﺮﻡ ﺷﺪﻩ ﻣﻨﻢ ﻳﻮﺍﺵ ﻳﻮﺍﺵ ﺍﻭﻥ ﺣﺲ ﮔﻢ ﺷﺪﻩ ﺑﭽﮕﻴﻢ ﺳﺮﺍﻏﻢ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﺗﻔﺎﻭﺕ نیوشا ﺩﻳﮕﻪ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺑﻴﺮﺳﺘﺎﻧﻲ ﻧﺒﻮﺩ160! ﻗﺪ 60 ﮐﻴﻠﻮ ﻭﺯﻥ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﺳﺒﺰﻩ ﮔﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﺳﻴﻨﻪ ﻫﺎﻱ ﻣﺘﻮﺳﻂ ﺭﻭﺑﻪ ﮐﻮﭼﻴﮏ ﺑﻮﺩﻥ. ﺣﺎﻻ ﺑﻴﺎﻡ ﺳﺮﺍﻍ ﺑﺎﺯ ﺷﺪﻥ ﺩﺭﻳﭽﻪ ﺳﮑﺲ ﻣﻦ نیوشا. ﻣﻦ ﺍﻳﻤﻴﻠﻤﻮ ﺭﻭﻱ ﻟﭗ ﺗﺎﭖ نیوشا ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﻭﻧﻮ ﻧﺒﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻧﮕﻮ ﺍﻳﻦ ﻧﺎﻗﻼ ﻣﻴﺎﺩ ﮐﻠﻲ ﻓﻴﻠﻤﻮ ﻋﮑﺴﻲ ﮐﻪ ﺗﻮﻱ ﺍﻳﻤﻴﻠﻢ ﻣﻴﻮﻣﺪ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺩﺍﻧﻠﻮﺩ ﻣﻴﮑﻨﻪ )ﺑﻌﺪﺍ ﺑﺮﺍﻡ ﮔﻔﺖ( ﻣﻨﻢ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﻭ ﺣﺎﻻ ﻣﻴﺪﻭﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻭﺿﻊ ﺳﮑﺴﻴﻢ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﺣﺎﻻ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻭﺭ ﻣﻴﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﮐﻲ ﭘﺮﻳﻮﺩ ﻣﻴﺸﺪ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺭﻓﺘﻨﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺷﺮﺕ ﺩﺍﻏﺸﻮ ﺑﻮ ﻣﻴﮑﺸﻴﺪﻡ ﺑﻮﻱ ﺷﻬﻮﺕ ﻭﺑﻮﻱ ﮔﺮﻣﺎﻱ ﮐﺴﺶ ﺩﻳﻮﻧﻢ ﻣﻴﮑﺮﺩ,

 

ﺣﺎﻻ ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﻗﻀﺎ ﺩﻭﺭﻩ ﭘﺮﻳﻮﺩﺵ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ نیوشا ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺯﺩﻭ ﻣﻨﻢ ﺑﺪﻭ ﺭﻓﺘﻢ ﻃﺒﻘﻪ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺍﺗﺎﻗﺸﻮ ﮔﺸﺘﻢ ﺷﺮﺗﺸﻮ ﭘﻴﺪﺍ ﮐﺮﺩﻡ ﺳﺮﻳﻊ ﺧﺮ ﺧﺮﻱ ﻟﺨﺖ ﺷﺪﻣﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺟﻠﻖ ﺯﺩﻥ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻤﻴﮑﻨﻴﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﺭﺿﺎ ﺷﺪﻧﻢ ﭼﻲ ﺩﻳﺪﻡ!!!!!! نیوشا ﺭﻭ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﻨﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﮑﺮﺩ!! ﻱ ﻫﻮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﻭﻣﺪﻭ ﺍﺯ ﺍﺗﺎﻕ ﺭﻓﺖ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺍﺷﻐﺎﻝ ﻋﻮﺿﻲ ﻳﺎﻻ ﻟﺒﺎﺳﺘﻮ ﺑﭙﻮﺵ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﮔﻪ ﻫﺎﻱ ﺍﻣﺘﺤﺎﻧﻲ ﺭﻭ ﺑﺒﺮﻡ) ﭼﻨﺪ ﺷﺐ ﭘﻴﺶ ﺑﺮﮔﻬﺎﻱ ﺑﭽﻬﺎ ﺭﻭ ﺍﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﻧﻪ ﺗﺼﻴﺢ ﮐﻨﻪ.(ﻣﻨﻢ ﺳﺮﻳﻊ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻣﻮ ﺯﺩﻡ ﺑﻴﺮﻭﻥ. ﺑﻬﺶ ﺍﺱ ﺩﺍﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺟﺎﻥ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﺑﺮﻭﻣﻮ ﺗﻮﻱ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﺒﺮﻱ!! ﺣﺎﻻ ﻣﻮﻧﺪﻡ ﭼﻴﮑﺎﺭ ﮐﻨﻢ ﺷﺮﺗﺸﻮ ﺗﻮﻱ ﺩﺳﺘﻢ ﮐﻴﺮ ﺭﺍﺳﺖ ﺷﺪﻣﻮ ﻭ ……… ﺧﻼﺻﻪ ﭘﻴﺎﻡ ﺩﺍﺩ ﺑﻬﻢ ﮐﻪ ﺑﻴﺎ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ ﻏﺮﻭﺏ ,ﻣﻦ ﻫﻢ ﻏﺮﻭﺏ ﺭﻓﺘﻢ ﺩﻡ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ. ﺍﻭﻣﺪ ﺳﻮﺍﺭ ﺷﺪ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ ﺳﻼﻡ ﺧﺮ ﺑﻲ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﻫﻴﭽﻲ ﺗﻮ ﺩﻝ ﻧﺰﺍﺷﺘﻲ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭﺕ, ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺩﺳﺖ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺩﺳﺖ ﺳﺒﮑﺶ ﺑﻬﻢ ﺯﺩﻭ ﮔﻔﺖ ﺑﺎ ﺷﺮﺕ ﮐﺜﻴﻒ ﻣﻦ ﭼﻴﮑﺎﺭ ﺩﺍﺷﺘﻲ, ﻣﻨﻢ ﮐﻪ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﻴﮑﺸﻴﺪﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺎﺑﺎ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭﻱ ﺑﻮﺩ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﻌﺪ نیوشا ﮔﻔﺖ ﺍﺭﻩ ﺍﻳﻤﻴﻞ ﺳﮑﺴﻲ ﻫﺎﺗﻢ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭﻱ ﺑﻮﺩ.ﺣﻘﻴﻘﺘﺎ ﻣﻨﻢ ﺩﻳﮕﻪ ﺯﺩﻡ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﺭﺵ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻳﻤﻴﻞ ﺳﮑﺴﻲ ﻫﺎﻱ ﻣﻨﻮ ﺩﻳﺪﻱ. ؟؟ ﮔﻔﺖ ﺍﺭﻩ ﻳﻪ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﺯﺵ ﺩﺍﻧﻠﻮﺩ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻔﺘﻢ ﺗﻮ ﻫﻢ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭﻱ ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻨﮑﻪ,ﺧﻼﺻﻪ ﺧﺮﺵ ﮐﺮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻴﻦ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﻤﻮﻧﻪ ﺍﻳﻦ ﺟﺮﻳﺎﻥ. نیوشا ﺍﻳﻦ ﻓﺮﺻﺘﻮ ﻃﻼﻳﻲ ﻣﻴﺪﻭﻧﺴﺖ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺩﺵ ﭼﻮﻥ ﺍﻫﻞ ﺭﻓﻴﻖ ﻭ ﺭﻓﻴﻖ ﺑﺎﺯﻱ ﻧﺒﻮﺩ, ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤﻮﻥ ﺷﺐ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻪ نیوشا ﻭ ﺍﺣﻴﺎﻧﺎ ﺳﮑﺴﻲ ﮐﻪ ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺘﻮﻧﻢ ﺑﻬﺎﺵ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﻓﮑﺮ ﻣﻲ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﻳﺪﻡ ﺍﻭﻣﺪ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﻮ ﻳﻪ ﺷﺮﺕ ﺳﺒﺰ ﺭﻭﺷﻦ ﺧﻮﻧﻲ ﻣﺎﻟﻲ ﺭﻭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺟﻠﻮﻡ ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭﻱ ﺑﻴﺎ ﻣﻨﻢ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ ﻭﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺑﻐﻠﺶ ﮐﺮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﺠﺎﺷﻮ ﺩﻳﺪﻱ ﮔﻔﺖ ﻧﮑﻦ ﺻﺪﺍ ﻣﻴﺮﻩ ﺑﺎﻻ ﺑﺮﻭﻭﻭ ﮔﻢ ﺷﻮ .

 

 

ﺧﻼﺻﻪ نیوشا ﺻﺒﺢ ﺯﻭﺩ ﺭﻓﺖ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﻱ ﻧﻘﺸﻪ ﺑﺮﺩﺍﺭﻱ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺳﺎﻭﻩ ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﻃﻮﻝ ﮐﺸﻴﺪ, ﭘﻨﭻ ﺷﻨﺒﻪ ﺳﺎﻋﺖ 11 ﻇﻬﺮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﮐﺴﻲ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﺭﻓﺘﻢ ﺣﻤﺎﻡ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺯﻧﮕﻴﺪﻡ ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﮔﻔﺖ : ﻭﺭﺍﻣﻴﻨﻴﻢ ﺑﺮﺍﻱ ﺟﺸﻦ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﺳﺮﺑﺎﺯﻱ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﻳﻲ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﻪ نیوشا ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻼﺳﺶ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﺑﻴﺎﻳﻦ ﺍﻳﻨﺠﺎ . ﻣﻨﻢ ﻣﺜﻞ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺗﻮﭖ ﺗﺮﮐﻮﻧﺪﻥ ﺗﻮ ﺳﺮﻡ ﺗﻮ ﺍﻳﻦ ﻓﮑﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﻳﺪﻡ نیوشا ﺟﻮﻥ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﺎ ﭼﻬﺮﻩ ﺧﺴﺘﻪ ﺳﻼﻡ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﺎﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻳﺎ ﺍﻻﻥ ﻳﺎ ﻫﻴﭻ ﻣﻮﻗﻊ, ﮔﻔﺘﻢ ﺩﻳﮕﻪ ﺷﺮﺕ ﻧﺪﺍﺭﻱ ﮔﻔﺖ ﻧﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﮐﻤﻪ ﺟﻮﺍﺑﮕﻮﻱ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭﻳﺖ ﻧﻴﺴﺖ, ﺳﺮﻳﻊ ﺭﻓﺘﻢ ﻱ ﺷﺮﺑﺖ ﺑﺮﺍﺵ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻣﻮ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ نیوشا ﻱ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﻧﻪ ﻧﮕﻮ ﮔﻔﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺮﻳﻢ ﺣﻤﺎﻡ ﺑﺎ ﻫﻢ؟؟؟؟ ﻱ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻣﮑﺚ ﮐﺮﺩﻭ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺩﺕ ﮐﺎﺭﺕ ﺑﻪ ﻣﻦ ﭼﻴﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﻧﻪ ﺗﻮ ﺍﺻﻞ ﮐﺎﺭﻱ ﮔﻔﺖ ﻧﭻ , ﻫﻤﻴﻦ ﮐﻪ ﮔﻔﺖ ﻧﻪ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﮔﺮﻓﺘﻤﺸﻮ ﮐﻴﺮ ﺭﺍﺳﺖ ﮐﺮﺩﻣﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺩﺭ ﮐﻮﻧﺶ ﻫﻴﭽﻲ ﻧﮕﻔﺖ ﺑﺮﺷﮕﺮﺩﻭﻧﺪﻡ ﻟﺒﻤﻮ ﭼﻔﺖ ﻟﺒﺶ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺎﺯ ﻫﻴﭽﻲ ﻧﮕﻔﺖ.ﮔﻔﺘﻢ ﻟﺨﺘﺖ ﮐﻨﻢ ﺳﮑﻮﺕ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ ﮐﺮﺩ. ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺩﺱ ﻣﺎﻟﻲ ﻫﻴﻦ ﻟﺨﺖ ﮐﺮﺩﻧﺶ ﮐﺮﺩﻡ ﮔﻔﺖ ﺍﺷﮑﻴﻦ ﺗﻒ ﺑﻪ ﺭﻭﺕ ﺑﻴﺎﺩ ﺑﻌﺪﺍ ﭺ ﺟﻮﺭﻱ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﻬﺎﻱ ﻫﻢ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﻴﻢ ﻣﻨﻢ ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺑﺎﺭﻡ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺳﮑﺲ ﮐﻨﻢ ﺍﺯ ﺑﺲ ﺍﺷﺘﻴﺎﻕ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﮔﻮﺵ ﻧﺪﻩ ﺑﺎﺑﺎ. ﮐﺸﻴﺪﻣﺶ ﺗﻮ ﺑﻐﻠﻤﻮ ﻭ ﻳﻮﺍﺷﻲ ﮔﺬﺍﺷﺘﻤﺶ ﺭﻭ ﮐﺎﻧﺎﭘﻪ ﺳﻮﺗﻴﻨﻮ ﺷﺮﺕ ﻗﺮﻣﺰﺷﻮ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺭ ﻧﻴﺎﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﭘﺎﺵ, ﮐﺴﺶ ﻣﺜﻞ ﻧﺎﺭﮔﻴﻞ ﻗﻠﻤﺒﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻳﻮﺍﺷﻲ ﮔﻮﺷﻪ ﺷﺮﺗﺸﻮ ﮐﻨﺎﺭ ﺯﺩﻣﻮ ﺩﻫﻨﻤﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭ ﺷﻖ ﮐﺸﺲ, ﺧﻴﺲ ﺧﻴﺲ ﺑﻮﺩ ﮐﻤﻲ ﻫﻢ ﺷﻮﺭ ﺑﻮﺩ

 

ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﻣﮏ ﺯﺩﻥ ﮐﺮﺩﻣﻮ ﻫﻤﻴﻦ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺮﻡ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﻤﻬﺎﺵ ﺩﻳﺪﻡ ﺍﺭﺿﺎ ﺷﺪ, ﻟﻌﻨﺘﻲ ﻳﻪ ﺍﺑﻲ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﻭﻝ ﻓﮏ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﻴﺸﺎﺷﻪ ﺑﻌﺪ ﺩﻳﺪﻡ ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﻴﻠﺮﺯﻩ.ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﮔﻔﺖ ﻣﻴﺮﻡ ﺣﻤﺎﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻨﻢ ﻣﻴﺎﻡ , نیوشا ﮔﻔﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﺩﻩ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﻴﺎ ﺗﻮﻭﻭ. ﺍﻧﻮﺷﻮ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ ﭼﺮﺍ ﻓﮏ ﮐﻨﻢ ﺣﺴﺎﺑﻲ ﻗﻨﺪﺵ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﻱ ﺭﺑﻊ ﺑﻌﺪ ﺩﺭﻭ ﻭﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺍﺷﮑﻴﻦ ﺑﻴﺎ ﺗﻮﻭ ﻣﻨﻢ ﺑﺎ ﺳﺮ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻮﻭﻱ ﺣﻤﻮﻡ. ﺗﻮﻱ ﺍﻳﻦ ﺣﻤﻮﻡ ﺑﺨﺎﺭ ﮔﺮﻓﺘﻪ نیوشا ﺧﻴﻠﻲ ﺳﮑﺴﻲ ﺗﺮ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻴﺮﺳﻴﺪ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﺪﻥ ﺳﺒﺰﺷﻮ ﺍﻭﻥ ﺳﻴﻨﻪ ﻫﺎﻱ ﻗﻠﻤﺒﻪ ﻭ ﺳﻔﺘﺶ. ﻫﻤﺶ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺑﻬﻢ ﻣﻴﻤﺎﻟﻴﺪﻭ ﺍﺯﻡ ﻟﺐ ﻣﻴﮕﺮﻓﺖ.ﮐﻴﺮ ﺭﺍﺳﺖ ﮐﺮﺩﻣﻮ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﺎﺵ ﻫﻤﺶ ﺑﺎﺯﻱ ﻣﻴﺪﺍﺩ, ﻣﻨﻢ ﺩﺳﻤﻮ ﺭﻭ ﮐﺴﺶ ﻣﻴﮑﺸﻴﺪﻣﻮ ﺣﺎﻝ ﻣﻴﮑﺮﺩﻳﻢ ﺑﺎ ﻫﻢ . ﻣﻦ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺸﻴﺪﻡ ﮐﻒ ﺣﻤﺎﻡ نیوشا ﺍﻭﻣﺪ ﻧﺸﺖ ﺭﻭ ﺳﺮ ﻣﻦ ﺟﻮﺭﻱ ﮐﻪ ﮐﺲ ﻭ ﮐﻮﻧﺶ ﻣﺠﺎﻝ ﺗﻨﻔﺲ ﺑﻬﻢ ﻧﻤﻴﺪﺍﺩ ﻫﻤﺶ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺗﮑﻮﻥ ﻣﻴﺪﺍﺩ ﺑﻌﺪ ﺧﻢ ﺷﺪ ﮐﻴﺮﻣﻮ ﺑﺮﺩ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﺶ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺳﺎﮎ ﺯﺩﻥ ﮐﺮﺩ.ﭼﻪ ﺣﺎﻟﻲ ﻣﻴﺪﺍﺩ,ﭼﻪ ﺣﺲ ﺩﺍﻏﻲ ﺑﻮﺩ, ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺍﺭﺿﺎ ﺷﺪ ﻣﻨﻢ ﻫﻤﺶ ﻧﮕﺎﺵ ﻣﻴﮑﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﺭﻭ ﺣﺴﺎﺏ ﺗﺠﺮﺑﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﻭﺍ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﻮﻧﺶ ﺷﺪﻡ ﭼﻮﻥ نیوشا ﺑﺎﮐﺮﻩ ﺑﻮﺩ.

 

ﺑﻬﻢ ﮔﻔﺖ ﭼﻴﮑﺎﺭ ﻣﻴﮑﻨﻲ ﺍﺷﮑﻴﻦ ﻧﮑﻨﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻱ ………… ﺍﻭﻟﺶ ﻧﺬﺍﺷﺖ ﮔﻔﺖ ﻧﻤﻴﺸﻪ ﺟﺮ ﻣﻴﺨﻮﺭﻡ, ﻣﻴﮕﻔﺖ ﻏﺮﻭﺏ ﺑﺮﻳﻢ ﻣﻬﻤﻮﻧﻲ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻢ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﺸﻴﻨﻢ ﺍﺫﻳﺖ ﻣﻴﺸﻢ ﻣﻨﻢ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻻﻥ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺍﻳﻨﺠﺎﺵ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺗﺎ ﻧﮑﻨﻤﺪ ﻭﻟﺖ ﻧﻤﻴﮑﻨﻢ. ﺧﻼﺻﻪ ﻱ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺩﻭ ﺗﺎ ﻭﻋﻘﺐ ﻭ ﺟﻠﻮ ﮐﻠﻲ ﺣﺮﻑ ﺗﺎ ﺭﺍﺿﻲ ﺷﺪ ﮐﻴﺮﻣﻮ ﺑﮑﻨﻢ ﺗﻮﺵ, ﻣﻨﻢ ﺍﺳﺘﺎﺩﺍﻧﻪ ﻳﻮﺍﺵ ﻳﻮﺍﺵ ﺗﺎ ﺗﻪ ﺭﺩﺵ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﻮ. ﺍﻳﻦ ﺳﻮﺍﺭﺍﺥ ﺗﻨﮕﻮ ﺍﻳﻦ ﺣﻤﺎﻡ ﺑﺨﺎﺭ ﺍﻟﻮﺩ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺍﻩ ﮐﺸﻴﺪﻧﻬﺎﻱ نیوشا ﺩﺍﺷﺖ ﻣﻐﺰﻣﻮ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﻣﻴﮑﺮﺩ. ﻫﺮ ﺩﻭﻣﻮﻥ ﺳﺮﭘﺎ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﺍﺯ ﻓﺮﻁ ﺩﺭﺩ ﺧﻮﺷﻮ ﭘﺲ ﻣﻴﮑﺸﻴﺪ ﻭﻟﻲ ﻣﻦ ﺳﻔﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻣﺶ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﻭ ﺳﻴﻨﻬﺎﺵ ﺗﻮ ﺩﺳﻢ ﺑﻮﺩ.ﮐﻤﻲ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﺮﺩ ﺗﺎ ﺟﺎ ﻭﺍ ﮐﻨﻪ ﻭﻟﻲ ﺑﻼﺧﺮﻩ ﺑﻪ ﺗﻠﻤﺒﻪ ﺯﺩﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ, ﻫﻤﺶ ﺍﻩ ﻣﻴﮑﺸﻴﺪ ﻭ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﻣﻴﻤﺎﻟﻮﻧﻤﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﻩ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﺭﻳﺨﺘﻤﺶ ﺗﻮ نیوشا .ﺧﻴﻠﻲ ﭼﺴﺒﻴﺪ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﻴﺪ ﺣﺘﻲ ﺍﺯ ﺳﮑﺴﻬﺎﻱ ﺩﻳﮕﻢ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﻣﺎ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﺮﻓﺘﻴﻢ, نیوشا ﺍﺗﺶ ﮐﺴﺶ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺍصرﺍﺭﻫﺎﻱ ﺑﻲ ﺣﺪ ﻣﻦ ﺍﻭﻧﺸﺐ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﻬﻢ ﻧﺪﺍﺩ . ﺧﻼﺻﻪ ﺍﻻﻥ ﻭﻗﺖ ﻭ ﺑﻲ ﻭﻗﺖ ﺩﻫﻨﻢ ﺗﻮ ﺷﻖ ﮐﺴﺸﻪ ﻭﻟﻲ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﻳﺖ ﮐﻮﻧﺸﻮ ﺑﻪ ﮔﺎﻩ ﻣﻴﺪﻩ.ﺭﻭﺯ ﻫﺴﺖ ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﻣﻴﮑﻨﻤﺶ

نوشته: اشکین

تمرین امداد و نجات

من عکاس هستم و برای سازمان بسیج عکس میگیرم. یک هفته مثل هفته های قبل رفتیم جماران تا تمرین امداد و نجات انجا بدهیم آخه بعد از زلزله در بوشهر تمام امید خلق مسلمان ایران به ماست. یک کاروان بزرگ و پرشکوه متشکل از مینی بوس ها که خواهران بسیجی را منتقل میکنند و اتوبوس ها که برادران را منتقل میکنند- همگی عضو بسیج دانشجویی و انجمن اسلامی دانشگاه اسلامی هستن و نوای دل انگیز حاج عبدالرضا هلالی بگوش میرسد.

در این هفته چیز عجیب و جدیدی ندیدم همچی مثل گذشته منظم و تکراری بود که ناگهان
صدای یکی از برادران نگاهم رو به خانه ای کاهگلی و متروکه جلب کرد.
جلوتر رفتم وارد حیاط شدم و از زیر در چوبی اتاق داخل رو نگاه کردم- گرد و خواک رفت تو چشمم و بسختی میدیدم چشمامو ماساژ دا دم و متوجه شدم یکی از خواهران بسیجی وسط اقاق و روی یک قالی لاکی رنگ کهنه دراز کشیده و گویا مجروح است. واای من این دختر بسیجی رو میشناسم خود خودشه زهرا اچ.بی دختر همسایه مان استدقت بیشتری کردم و دیدم با کمی فاصله یک از دوستام به اسم عبدالله ایستاده و به خواهر زهرا که بیهوش است نگاه میکنه.
عبدالله که یکی از بسجیان فعال و امدادگر ماهری هست به سمت خواهر زهرا رفت تا کمکش کند که ناگهن نفهمیدم چی شد که عبدالله زمین خود و جعبه کمک های اولیه آسیب دید- من هم که به سخی جلوی خنده خودم رو گرفته بودن دوربین رو آماده کردم تا یه چند تا عکس از خرابکری بچه زرنگ پایگاه بگیرم لنزدوربین رو نظیم کردم و عبدالله هم داشت بلند میشد تا خواستم عکس بگیرم عبدالله خودشو به دختر بسیجی رسوند و گفت: آبجی چی شده حالت خوبه صدامو میشنوی؟ و شروع کرد به امدادرسانی.
عبدالله این پسر بسیجی و با تقوا نزدیک زهرا اچ.بی (دختری بسیجی و عفیف) شد اول تنفس دهان به دهان داد. بعد از اینکه عبدالله به لبهای دختر بسیجی امداد رساند, چادر و مانتو زهرا, دختر بسیجی را در آورد تا دمای بدنش را پایین بیاره, (به خوبی یادم هست خواهر زهرا یک تیشرت چسبان سفید رنگ پوشیده بود و برجستگی های پستانش بخوبی قابل تشخیص بود) به هرحال عبدالله تیشرتش رو پاره کرد (سینه این دختر بسیجی جلوی لنز دوربینم مثل الماس می درخشید: ممه های زهرا سفیدتر از سنگ مرمر و بزرگتر از یک هندوانه بود به حدی بزرگ بود که تصور میکردم هر لحظه امکان داره سینه بند زهرا پاره بشه) پسر بسیجی بند سوتین قهوه ای رنگ رو بسرعت از روی شونه های دختر بسیجی به سمت بازوها پایین آورد و باز کرد تا پستان های آسیب دیده زهرا خانوم را ماساژ دهد و بلیسد. (همچنان امداد رسانی به دختر بسیجی با قوت ادامه داشت)

اما به تشخیص برادر عبدالله, این دختر بسیجی دچار ایست قلبی شده بود و باید به قلبش شوک وارد میشد, دکمه های شلوار جین زهرارو باز کرد و کمی پایین کشید, بعد نوبت شورتش رسید, سپس عبدالله شورت سفیدرنگ دختر بسیجی رو از پاش در میاره (باورم نمیشد یک دختر بسیجی و ارزشی شورت باریک بندی پوشیده باشه! اونم مدل توری که میشد تشخیص داد آلت تناسلیش مو داره یا تمیزه).

متاسفانه بتادین دردسترس نبود (به دلیل زمین خوردن برادر عبدالله – تمامی ابزار و داروها آسیب دیده بودن) و مجبور شد تف کنه روی قسمت صدمه دیده و کس زهرا رو با زبونش بلیسه (عجیب اینجا بود که در تمام این مدت زهرا چشماش بسته بود ولی بهمراه لبخندی ملیح لب پایینشو گاز میگرفت).
عبدالله آمپول و سرم هم دراختیار نداشت, بجاش کیرش رو فرو کرد تو کس دختر بسیجی تا نجاتش بده, چندین بار بهش شوک وارد کرد حتی به ممه های زهرا سیلی میزد و یا با نوک زبونش به سوراخ کون زهرا شوک میداد.
بعد از مدتی صدای آه و ناله دختر بسیجی (زهرا) بلند شد و پسر بسیجی (عبدالله ) در حالتی که کیرش درون سوراخ کوس دختر بسیجی بود متوقف شد, صورتش مثل کچ سفید شده بود و فقط به چشمهای دختر بسیجی خیره شده بود, پسر بسیجی خدا را شکر کرد و خواست کیرشو از کس زهرا بکشه بیرون که ناگهان دختر بسیجی گفت: «برادر به امداد رسانیتون ادامه بدین من هنوز سرم گیج میره, آخ… این لبام هم بدجوری خراشیده شدن»

 

پسر بسیجی کمی خجالت زده شده بود و در حالی که کیرش در حال تلمبه زن بود خم شد و سرش رو گذاشت رو شونه دختر بسیجی و به درمان ادامه داد, هر از گاهی ازش لب می گرفت و گفتار درمانی میکرد.
دختر بسیجی به اوج هیجان و شهوت رسیده بود و به امدادگر میگفت: همش مال خودمه
و عبدالله رو پرت کرد روی قالی و بلند شد رفت خایه عبدالله رو لیسید! تخم عبدالله رو کاملا میخورد و و لبهاش میکشی و رها میکرد-  دختر بسیجی به اوج هیجان و شهوت رسیده بود و به امدادگر میگفت: همش مال خودمه و عبدالله رو پرت کرد روی قالی و بلند شد رفت خایه عبدالله رو لیسید! تخم عبدالله رو کاملا میخورد و و لبهاش میکشی و رها میکرد- کیر رو جوری لیس میزد و تا ته میخورد که داشتم دیوونه میشدم.
دختر بسیجی از روی قالی بلند شد و گفت: «حالا وقت سوارکاریه» و نشست رو کیر پسر بسیجی و گفت: «بتاز ای اسب چموش من» زهرا جیغ می شید و عبدالله هم می گفت: «یا زهرا… یا زهرا…»  و هر ازگاهی به کون و ممه های زهرا سیلی میزد. پوست زهرا سفید بود و از بس سیلی خورده بود کون و پستون این دختر بسیجی قرمز شده بود .
زهرا گفت: «درش بیار… بسه دیگه… گفتم بسه.. » فکر کنم بعد از ۲۰ دقیه داشت به ارگاسم می رسید ولی عبدالله هم رضایت نمیداد و محکم کمر زهرا رو گرفته بود و میگفت: «طاقت بیار خواهر الان درمان میشی»

 

در همین لحظه بدن خواهر بسیجی به لرزش افتاد و تمام بدنش عرق کرد به احتمال زیاد طب کرده است ولی برادر بسیجی آمپول تب بر در اختیار نداشت و بجاش آب کیرشو داخل کس دختر بسیجی خالی کرد.
دختر بسیجی افتاد روی قالی و همان لحظه که منی اضافی از سوراخ گشاد شده بیرون می آمد- دختر بسیجی گفت: «اجرت با فاطمه زهرا(س) در بهشت ايشالله»
و ناگهان حاج آقا گلستانی با بلندگو فریاد زد: خواهران و برادران ارزشی تمرین امداد و نجات تمام شد ولی هنوز چند ساعت دیگر از صیغه تان مانده- اگر کسی هنوز مسدوم است برادران هرچه سریعتر درمانشان کنند.

زهرا و عبدالله هر دو می خندیدن و خوشحال بودن که باز هم تمرین امداد و نجات انجام دادن.
عبدالله با چفیه کس و چوچوله دختر بسیجی رو تمیز کرد و به زهرا کمک کرد تا لباسشو بپوشه.

 

عبدالله میگفت: «حاج آقا گلستانی گفته هنوز وقت داریم هنوز امداد رسانی من به تو شرعی و حلال هست بیا از دوباره شروع کنیم من میرم بیرون و بازم میام کمکت»

اینو که کفت گفتم: «یا ابوالفضل! حضرت محمد (ص) هم با تمام توان جنسی که داشتن هر روز فقط یک با به حضرت خدیجه (س) امداد رسانی میکردن»

از این تمرین دست جمی بسیجیان در جماران فقط یک عکس از آرشیو بسیج دانشجویی به بیرون درز کرد که در گیف پرشیا میتوانید ببینید.
اگر شما هم عکسی از بسیجیان دارین بهراه توضیح برای گیف پرشیا ارسال کنید.

دخترخاله مهشید

 

باسلام خدمت دوستان گلم من امیرم 18ساله ساکن…هستم من دختر خاله ای دارم به نام مهشید که هرچی از زیبایی و کمالاتش بگم کم گفتم درحال حاظر مهشید 17سالشه اما این داستان برمیگرده به سه سال پیش یعنی زمانی که من 15و مهشید14سال داشت یک سال عید که همه به روستا)خونه مادر بزرگ ها و پدر بزرگ هامون( رفته بودیم قرار شد که همگی باهم یعنی خوانواده ما,خالم اینا,دوتا دایی ها و پدر بزرگ و مادر بزرگ به مسافرت بریم و قرار براین شد که مقصد ما شمال باشه ششم فروردین بود که میخواستیم راه بیفتیم اما مهشید گیر داد که باماشین ما بیاد که توراه با خواهرم سمانه باشن که تنها نباشه و بلاخره با اصرار زیاد و وساطت مادرم خالم قبول کرد و منم خیلی خوشحال شدم چونکه واقعا مهشیدو دوست داشتم نه از روی هوس اما نمیدونم چرا اینقدر بهش علاقه داشتم.

 
وقتی سوار ماشین شدیم خواهرم به علت بد ماشین بودن نشست کنار شیشه و مهشید وسط و منم سمت راست اونها بین راه کلی باهم حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم و جوک های مسخره واسه هم میگفتیم و میخندیدیم وسطای راه نمیدونم کی خواهرم خوابش برده بود و مادرم جلو خواب بود و پدرمم برای اینکه خوابش نگیره صدای سیستمو زیاد کرده بود وشیشه را داده بود پایین منم داشتم از شیشه بیرون را نگاه میکردم که دیدم مهشید سرشو گذاشت رو شونم و گوشیم را گرفت و کلی باهاش ور رفت عکس ها,فیلم ها پیام ها همه اونها را زیر و رو کرد تا خسته شد و گوشیما پس داد و بهم گفت امیر دوست دختر داری

 
گفتم نه به دختر ها علاقه ای ندارم
گفت حتی من
گفتم تو حسابت با دخترای دیگه فرق داره
گفت یعنی دوستم داری گفتم بیشتر از اون که فکرشو بکنی
خندید و گفت منم تورو خیلی دوست دارم
دیگه حرف مهمی بین ما رد و بدل نشد تا رسیدیم شمال اول از همه چی رفتیم یه خونه گرفتیم اخه دیگه دمه غروب بود و ماهم خسته بودیم وقتی به خونه رفتیم مادرم اینا مشغول غذا درست کردن شدن البته از سر راه خرید شاممونو کردیم.
تو اون خونه همه چیز پیدا میشد از ماهواره و تلوزیون بگیر تا…

 
مردا داشتن ماهواره نگاه میکردن و زنا هم تو اشپز خونه مشغول اماده کردن غذا بودن و دختر ها هم مشغول بازی بودن و منو رامین)پسر دایی مسعودم(که دوازده سالش بود داشتیم با گوشی من بازی میکردم.دیگه اخرای شب بود که شام را خوردیم و برای خواب ما بچه هارا که چهار نفر بودیم)منو مهشیدو رامین و ابجیم( به اتاق خواب فرستادن خوشبختانه جمع ما خیلی خوب بود و همه باهم راحت بودیم اونجا هم کلی باهم گفتیم و خندیدیم تا بچه ها خوابشون برد من داشتم با اس بازی میکردم که مهشید بیدار شد گفت چرا نمیخوابی؟داری چکار میکنی گفتم دارم اس بازی میکنم از اونطرف پاشد اومد پیشه من گفت با کی شیطون,گفتم نترس بادوستامم وقتی دید راست میگم تو تاریکی یه بوس کوچولو از صورتم کرد و رفت.فردا صبح همگی برای خرید رفته بودن و تا ظهر بر نگشتن و منو گذاشته بودن خواب وقتی برگشتن دیدم غذا هم گرفتند خلاصه ناهارم خوردیم.تا اینکه ساعت سه شده بود و همه میخواستن برن لب دریا از خونه ما تا لب دریا راهی نبود اما مهشید از خستگی خرید خوابش برده بود.خالم گفت شما برید مهشید خوابه بیدار بشه میترسه من نمیام گفتم خاله من نمیخوام برم اگه میخوای تو برو من هستم وقتی خاله اینو شنید خوشحال شد و با اونا رفت منم رفتم سری به مهشید بزنم که دیدم باچهره معصومش خوابه اما نمیدونم چی شد که یه بوس کوچولو از لبش کردم و رفتم ده دقیقه بعد دیدم مهشید اومد تو سالن خوشحال شدم بیدار شده اخه دیگه حوصلم سر رفته بود.اومد رو کاناپه نشست کنارم پرسید مامان اینا کجان گفتم رفتن کنار دریا.

 
سرشو گذاشت رو شونم و دستشو گذاشت رو پام تقریبا نزدیکای کیرم و چشاشو بست بهم گفت شیطون چیکار میکردی گفتم چطور گفت اونطوری بوسم کردی یکم جا خوردم گفتم مگه چیه خوب دوست دارم یهو دیدم نشست و خودشو لوس کرد و گفت الانم دوباره باید همونطوری بوسم کنی گفتم دیوونه شدی یا خواب زده سرت دیدم نشست رو پام و لبشو گذاشت رو لبم اما بلد نبود بخوره یا شایدم نمیخواست چندتا بوس از لب هم گرفتیم که صدای در اومد مهشید سریع رفت تو حیاط و منم رفتم به اتاق شب که شد مهشید گفت امیر بیا بریم تو حیاط یه سی دی تو ماشینمون هست بیاریمش منم باهاش رفتم نشستیم توماشین بهم گفت امیر خیلی دوست دارم منم با خنده بهش گفتم نه مثل اینکه واقعا دیوونه شدی یه خورده بهش بر خورد منم بهش گفتم شوخی کردم و یه بوس دیگه از لبش گرفتم که خیلی حال کرد ما که دیگه رومون بهم باز شده بود راحت همو میبوسیدیم که مهشید گفت یه چیز بگم ناراحت نمیشی گفتم نه گفت یه بار که داشتیم با ابجیت با کامپیوترت ور میرفتیم یه فیلمایی پیدا کردیم گفتم چه فیلمایی گفت نمیدونم ولی اولش زن و مرده مثل ما همدیگرو بوس میکردین فهمیدم که سکس بوده بهش گفتم خوب چطور بود که خجالت کشید دیگه اصرار نکردم و برای اینکه کسی شک نکنه سریع رفتیم بالا شب موقع خواب که همه خواب بودن دیدم مهشید بیداره گفتم چرا نمیخوابی گفت خوابم نمیبره گفتم پس پاشو بیا پیش من تنها نباشی اخه دخترا می خوابیدن پایین اتاق اومد پیش من و خوابیدو سرشو گذاشت رو بالشت من و دراز کشید گفت همش صحنه های صبح میاد به نظرم وقتی که تو خواب بوسم کردی و تو ماشینو اینا گفتم ناراحتی گفت نه منم نور گوشیمو انداختم رو صورتش که کامل ببینمش موهاش ریخته بود رو صورتش خیلی زیبا شده بود

 

دوباره لبامون بهم گره خورد اما اینبار بوس نبود بلکه داشتیم از هم لب میگرفتیم مهشید بلد نبود اما معلوم بود خوشش اومده بهش گفتم میخوای مثل اون فیلمه که دیدی باهم حال کنیم گفت نمیدونم,میترسم اما من دوباره لب گرفتم و دست چپم رفت رو کونش اخه هردو به پهلو خوابیده بودیم همزمان که داشتم لب میگرفتم بادستم باسنشو میمالیدم که داشت حال میکرد و هردو عرق کرده بودیم بهش گفتم چطوره ناراحت که نیستی گفت نه دارم حال میکنم گفتم تازه اصل کاریش مونده نفهمید چی میگم بهش گفتم اجازه هست دستمو بکنم تو شلوارت اول خجالت کشید و بعد گفت بکن منم دستمو کردم تو شلوارش و داشتم باهاش بازی میکردم و انگشت میانمو میکردم وسطش و در میاوردم در اوج لذت بود که دستمو اوردم جلو و زدم به کس کوچولوش یه خورده خودشو کشید عقب اما سریع خوشش اومد کسش واقعا داغ بود تمام کسش تو دستم جا میشد یه خورده باش ور رفتم و دستمو در اووردم و کردم زیر پیرهنش هرچی گشتم چیزی پیدا نکردم چون واقعا سینه هاش کوچیک بود تازه میخواست شروع به رشد کنه گفتم پس این کوچولو ها کی بزرگ میشه و اندازه ماله زندایی سوسن میشه گفت تا بخواد اونقدر بشه خیلی طول میکشه گفت و اروم خندید منم شلوارشو کشیدم پایین تا روی زانوهاش و خودم خیلی اروم رفتم پایین تارسیدم به کسش گفتم مواظب باش خیلی سر و صدا نکنی بچه ها بیدار بشوند اروم سرمو گذاشتم رو کسش و بالای کسشو بوسیدم

 
یکم کسشو بو کردم واقعا بو بخصوصی میداد زبونمو کشیدم روش که یکم خودشو بلند کرد چند دقیقه این کارو کردم که گفت بسه رفتم بالا گفت منم میخوام اونجاتو ببینم منم که اول عید کیرمو اصلاح کرده بودم در اوردم و دادم بهش کیرم زیاد بزرگ نبود اما یخورده کلفت بود گفت چقدر خوشگل و ناز گفتم بخورش یکم رفت پایین و شروع به خوردن کرد اما بلد نبود و داشت اذیت میشد گفتم بسه باز خودشو کشید بالاتر و کیرم تو دستش بود یخورده باهاش بازی کرد دیدم کیرمو گذاشته لب کسش واقعا دختر چشم و گوش بسته ای بود گفتم چکار میکنی گفت میخوام بکنمش توش گفتم خره تو هنوز دختری پرده داری گفت پرده چیه گفتم بعدا برات توضیح میدم دو باره یخورده لب گرفتیم و با ماله همدیگه ور رفتیم که مهشید گفت اینطوری خوب نیست حداقل بکنش پشتم گفتم میترسم دردت بگیره گفت نترس و بعد به پهلو راست خوابید و به سمته من قمبل کرد و گفت بفرست تو منم یه تف غلیظ انداختم سر کیرم و با مکافات زیاد سرشو کردم تو که دیدم خیلی داره درد میکشه منم نمیخواستم زیاد اذیت بشه بخاطر همین کشیدمش بیرون و برگشت رو کرد بهم میخواستم شلوارمو بکشم بالا که گفت برا مرده داخل فیلم یه چیزه سفیدی ازش اومد بیرون

 

گفتم اخه اون دیگه دیگه به اوج حالش رسیده بود گفت نکنه تو حال نکردی که برا تو نیومد گفتم توکه جلوت پرده داره عقبتم که نمیشه گذاشت دوست ندارم درد بکشی گفت اما من تا بهت حال ندم بیخیال نمیشم منم یه لبخند زدم و کیرمو انداختم بین پاهاش و مواظب بودم که نره تو کسش و دستمم گذاشتم رو کون گرد نرم و کوچولوش و بعد از چند تلمبه ابم اومد و ریخت بین پاهاش و گفت خوشالم که تونستم بهت حال بدم منم با گوشه ای از پتو بین پاهاشو تمیز کردم ودستی به کس گرم و کوچولوی تمیزش کشیدم و شلوارشو شرتشو کشیدم بالا و یه لب دیگه ازش گرفتم و رفت سر جاش که بخوابه این تازه شروع داستان های ما بود و بعد ازاین ما چند بار دیگه باهم حال کردیم اگه خوشتون اومد نظر بدید تا داستان های دیگر را هم براتون بذارم البته نمیشه گفت داستان چونکه عین واقعیت بود اگه خوشتون اومد نظر بدید اگه هم جالب نبود به بزرگی خودتون ببخشید
خدا نگهدار

نوشته: امیرخان